کتاب دو سنگ یکی کهربا (دوره ی 2 جلدی)

Do Sang
کد کتاب : 64837
شابک : 978-6227945300
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 1240
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 2021
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 2 خرداد
تعداد جلد : 2

معرفی کتاب دو سنگ یکی کهربا (دوره ی 2 جلدی) اثر فرشته تات شهدوست

"دو سنگ یکی کهربا" یک رمان دو جلدی به قلم "فرشته تات شهدوست" است که نشر آراسبان، آن را در هزار و دویست و چهل صفحه منتشر کرده است.
این قصه، قصه‌ی کهرباست و با گم شدن او، داستان دچار آشوب و به هم ریختگی می‌شود. کهربا گم می‎شود و کیاراد، که نامزد سابق او بود، به شکل غیرمنتظره‌ای باز می‌گردد و بازگشتش، همه چیز را دچار تلاطم می‌کند. اما "دو سنگ یکی کهربا" به قلم "فرشته تات شهدوست"، فقط متعلق به آنها نیست، بلکه به کامران شمس، احساسات، روحیات، عواطف و تصمیمات او نیز به طور مفصل می‌پردازد و نویسنده آنها را آن قدر ملموس شرح می‌دهد که مخاطب، برای کامران دل می‌سوزاند و با هر قدم که در قصه پیش می‎رود، نگران به سرنوشت او چشم می‎دوزد.
اما کامران کیست و چه نقشی در زندگی کهربا دارد؟ تقریبا تمام زندگی کهربا به وجود کامران وابسته بوده است و او همه چیز کهرباست. کامران مغرور، اما مهربان، در ظاهر سخت و همانقدر هم سخت‌کوش، و جوانی با عزت نفس است که در طول تمام سال‌هایی که کهربا را می‌شناخته، از او همچون خواهرش مراقبت کرده است. هر چند که کهربا خواهر تنی کامران نیست، اما او همچون یک کوه، پشت کهربا ایستاده و از وی حمایت کرده است. روزی روزگاری مادر کهربا، در اثر اشتباهی، هووی مادر کامران می‎شود، اما تقدیر او را به سمت بیماری و مرگ هدایت می‎کند و زن، قبل از مرگش، کهربای سه ساله را به کامران که پسر بزرگ این خانواده است و مادرش می‌سپارد. حالا اما احساسات جدیدی در دل کامران به جوش و خروش افتاده و در "دو سنگ یکی کهربا"، جدال عشق و ذهنیت و شرف را شاهد هستیم.

کتاب دو سنگ یکی کهربا (دوره ی 2 جلدی)

دسته بندی های کتاب دو سنگ یکی کهربا (دوره ی 2 جلدی)
قسمت هایی از کتاب دو سنگ یکی کهربا (دوره ی 2 جلدی) (لذت متن)
با سراسیمگی از جلوی مادرش رد شد و با قدمهای بلند سمت راهرو رفت دو سه قدم مانده به اتاقش در اتاق کهربا باز شد پاهای کامران با دیدن او از جان افتاد و همانجا کنار دیوار ایستاد . همین که از خم آن گذشت ، ... میخواست تعلل نکند و آن دو قدم لعنتی را هم بردارد ؛ اما با دیدن کهربا در آن لباس سفید بهاری که بلندیش تا پنجه ی پای دخترک میرسید ؛ تور و پولک و سنگ دوزیهای روی لباس و کمر باریکش که انگار لباس را قالب تن او دوخته بودند ؛ موهای یک دست عسلی و ابریشمیش که تا وسط کمر می رسید ؛ همرنگ چشمان کهرباییش بود ... آب دهانش را قورت داد ... چشمهایش را با شرمندگی بست سعی کرد شانه های عریان و پوست سپید تنش را از ذهن خود خط بزند ... او فقط کهربا بود ؛ فقط کهربا ! دختری که شاید خواهرش نباشد ؛ شاید همخونش نباشد ... اما دست کامران امانت بود پیشانی عرق کرده و شاهرگ رگ کشیده وخون به غلیان درآمده ش را هم نادیده گرفت ؛ او فقط کهربا بود ! دخترک میان درگاه دست و دلش میلرزید لبخندش را با گزیدن لبش میبلعید ... گونه اش تب کرده و قلبش تند میزد ؛ اما زبانش همپای چشمانش عسلی بود به لکنت چرخید : « ق قشنگه ؟ » کامران نفس بلندی کشید ... سرش هنوز پایین بود ... پلک زد قشنگ بود ! زیادی هم قشنگ بود ! نگاه درمانده و عصبیش به جلوی پای کهربا و پایین لباس او چسبید ... سر تکان داد صدایش دورگه شد