«در دنیا چنان دلاوری را به من نشان دهید که بیستوپنج سال از ایل و اوبهاش آواره شده و با همسرش در غارهای تاریک، جنگلهای انبوه و کوههای پربرف مسکن کرده باشد.
در دنیا چنان رزمندهای را به من نشان دهید که بر گردهی اسب پا به سن گذاشته، بر گردهی اسب جنگیده، بر گردهی اسب پیر شده و بر گردهی اسب مرده باشد.
ترانهها و نغمههای سروده شده برای چنین قهرمان خلق و همسر همرزمش زمانی با لالایی مادرم آمیخته و به گهوارهی من روان شده بود. اینک میخواهم این سرودها را از زبان خودم بخوانم. نمیدانم تا سرانجام بردبار خواهید ماند؟
چند سوار مسلح دامدار از کورهراه باریکی که کنارههایش را بوتههای سیاهتلو[1] پرچین کرده بود، به سوی دشت میتاختند. چنین مینمود که آنان به جای کلاه، پوست گوسفند بر سرشان گذاشتهاند. نوک چاروقهای تازهدوختهشده از پوست گاومیش خیس آنها به زحمت از دامن ردای سیاهشان دیده میشد. اسبها پیوسته میلغزیدند. سیل دیشب کورهراه را شسته و سنگها را نمایان کرده بود.
گویی طوفان مشتی پشم از کنار دوک نخریسی گوزل برداشته و بالای سر سواران پراکنده بود. انگار کربلایی جعفر کوهی از کلاف گوزل را به درۀ قارون ریخته بود. انگار سواران سر کلاف را گرفته بودند و به سوی دشت بالا میآمدند. صدای پرطنینشان بهروشنی شنیده میشد. گاهگداری نام هجر را میبردند و نبی را تحسین میکردند:
کتابی بود با شروعی خوب ، اما در ادامه هرچه به سمت انتهای داستان پیش میرفت کسل کننده میشد نمیدونم ایراد از ترجمه بود یا خود متن اصلی به هرحال خودم این کتاب رو به کسی پیشنهاد نمیکنم
سلام اینها معرف فرهنگ و دلاوری غیورمردان این خاک و بوم اند
درود ، تعداد صفحات کتاب بطور صحیح درج نگشته است ، سپاس