مدتی ایستاد. به دوروبر نگاه کرد. گوسفندها علف می خوردند و بع بع می کردند. احمد هم مشغول نی زدن بود. حسن کچل خیلی گرسنه اش بود. با خود گفت: «نان و کره ام را بخورم و بعد بروم جلو ببینم چه خبر است.»
نگارشش کتاب یه مقداری ضعیفه، و پیوستگی داستان خوب نیست.