دشت سوزان

El Llano en llamas

مشخصات کتاب دشت سوزان
مترجم :
شابک :9789643116231
قطع :رقعی
تعداد صفحه :168
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1950
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :3
زودترین زمان ارسال :25 تیر

معرفی کتاب دشت سوزان اثر خوان رولفو | ایران کتاب

«پدر، آن ها ما را کشتند.» «کی را؟» «ما را. وقتی داشتیم از رودخانه می گذشتیم. با گلوله هاشان آبکشمان کردند و همه مان را کشتند.» به کارگیری شیوه های متنوع داستان نویسی مدرن، طنز سیاه، نثر درخشان و گزیده گو و پرداختن به واقعیت های تحمل ناپذیر اما ناگزیر زندگی از برجسته ترین ویژگی های آثار خوان رولفوست. مجموعه داستان «دشت سوزان» و رمان «پدرو پارامو» خوان رولفو را به عنوان یکی از تواناترین نویسندگان آمریکای لاتین معرفی کرده و برای او شهرتی بی مثال به ارمغان آورده است.

کتاب دشت سوزان

خوان رولفو
خوان رولفو، زاده ی 16 می 1917 و درگذشته ی 7 ژانویه ی 1986، نویسنده و عکاس مکزیکی بود. او از مهم ترین نویسندگان آمریکای لاتین به شمار می رود.رولفو در آپلکوی مکزیک در خانواده ای زمین دار به دنیا آمد. حوادث انقلاب مکزیک باعث از بین رفتن زمین های آن ها شد. او در سال های 1926 تا 1929 شاهد خشونت آمیزترین وقایع جنگ مذهبی کاتولیک بود. در سال 1923 وقتی که رولفو شش ساله بود، پدرش و دو تا از عموهایش در جنگ کاتولیکی کشته شدند و در سال 1927 مادرش را نیز از دست داد. رولفو پس از مرگ والدینش مدتی را نزد مادر...
قسمت هایی از کتاب دشت سوزان (لذت متن)
فکر کردم منتظرم مانده است تا مرا بکشد. به طورمبهم چیزی از او به یادم مانده بود، مثل یک خواب و رویا یادم آمد کی بود. دوباره آن آب باران سرد و طوفان آن شبی را احساس کردم که به شهر تلکامپانا پا گذاشتیم و آن جا را غارت کردیم. کم و بیش مطمئن بودم که پدرش همان پبرمردی بود که وقت ترک شهر، روانه آن دنیا کردیمش، وقتی دخترش را به زور روی زین اسبم نشاندم وکتکی از من نوش جان کرد تا آرام بگیرد و دست از گاز گرفتن بردارد، یکی از ما به کلهٔ پیرمرد تیری زد. دخترکه سیزده چهارده ساله بود و چشم های قشنگی داشت، خیلی با من کلنجار رفت، رام کردنش واقعا که کار حضرت فیل بود! بعد به من گفت: «یک پسر از تو دارم. این جاست.» و با انگشتش به پسر مردنی و بلند قدی که نگاهی ترسیده داشت، اشاره کرد: «کلاهت را بردار تا پدرت بتواند تو را ببیند!» و پسر کلاهش را برداشت. درست مثل من بود و در نگاهش نوعی پستی دیده می شد. زن که حالا دیگر زن من است، گفت: «او را هم آل پیچون صدا می کنند.» بعد ادامه داد: «اما راهزن یا قاتل نیست. بچه خوبی است.» سرم را پایین انداختم.