دل آدم میگیره از خوندنش. چقدر دنیا با آدمهای فقیر و تنها بیرحم برخورد میکنه. قهرمان داستان یه آدم واقعیه مثل خیلی از ماها که برای اشتباهات کوچیکمون تاوان سنگینی میدیم
واقعا نتونستم بیشتر از 30 صفحه بخونم ...توصیفات بیش از حد و داستانی گنگ.
داستان خوب بود ولی نتونستم زیاد با فضاسازی ارتباط بگیرم. نمیدونم به خاطر ترجمه بد بود یا قلم نویسنده.
با خواندن این رمان یاد نقاشیهای ادوارد هاپر افتادم .برای من همون انزوا ،تنهایی و طرد شدگی رو تداعی میکرد .انسانی تنها در کافه ای تاریک که در برابر سرنوشتش بی سلاح و بی دفاع بود ...
داستانیست ساده اما شگفت و ژرف. رمانک اَرمان، مهر تأییدیست بر اینکه جهانی که در آن میزییم جهان لیاقت و شایستگیست و همان چیزی را فراروی آدمها میگذارد که سزاوارش هستند. گاه زندگی، روی خوشش را به ما مینمایاند، ولی اگر قدر ندانیم و در درونْ خود را سزاوار آن اقبال ندانیم، موهبتها و گنجهای رایگانی را از کف میدهیم و به وضع پیشین بازمیگردیم.
شخصیتش شبیه شخصیت رمان ترس دروازهبان از ضربه پنالتی بود. فضای ذهنی عجیبی داشت. ترجمه هم خیلی خوب و دقیق تونسته این فضا را منتقل کنه
ترجمهی اثر افتضاحه...واقعا از نشر ماهی بعید بود...