تابستان ۲۰۲۶ برای بسیاری از مردم اروپا، بحران اقلیم را از نمودارها و گزارشهای علمی بیرون آورد و به تجربهای روزمره تبدیل کرد: گرمای بیسابقه، آتشسوزیهای گسترده، اختلال در زندگی شهری و مرگهایی که همیشه به یک اندازه دیده نمیشوند. درست در همین روزها، رمانی درباره بازگشت حیات وحش و امید بلندمدت، مهمترین جایزه علمیتخیلی بریتانیا را به دست آورد.

«وقتی گرگها بازگردند» نوشته ای. جی. سوئیفت، برنده چهلمین دوره جایزه «آرتور سی. کلارک» شد. این رمان زندگی دو زن را در فاصلهای نزدیک به نیم قرن دنبال میکند: لوسی، کنشگری اقلیمی که کودکیاش با قرنطینههای کرونا شکل گرفته، و هستر، مستندسازی که فاجعه چرنوبیل بر مسیر زندگیاش سایه انداخته است. راه این دو شخصیت سرانجام در سال ۲۰۷۰ و در دل پروژهای برای احیای زیستبوم بریتانیا به هم میرسد.
انتخاب این کتاب فقط موفقیت یک رمان تازه نیست. نشانهای است از تغییری مهم در داستانهایی که درباره محیط زیست نوشته میشوند: حرکت از تصویرهای صرفاً آخرالزمانی به سوی روایتهایی درباره زندگی در میانه بحران، تفاوت تجربه آدمها و امکان بازسازی آنچه از دست رفته است.
رمان اقلیمی چیست؟
اصطلاح «رمان اقلیمی» یا Climate Fiction که گاهی به شکل کوتاهشده «Cli-Fi» به کار میرود، به داستانهایی اشاره دارد که تغییرات آبوهوایی فقط پسزمینه آنها نیست، بلکه بر شخصیتها، روابط اجتماعی، اقتصاد، سیاست و مسیر روایت اثر مستقیم میگذارد. این آثار ممکن است علمیتخیلی، واقعگرا، جنایی، عاشقانه یا پساآخرالزمانی باشند. بنابراین رمان اقلیمی یک ژانر کاملاً بسته با قواعد ثابت نیست؛ بیشتر زاویهای است که از آن میتوان جهان داستان را دید.
در نمونههای قدیمیتر، بحران محیط زیست اغلب به شکل آیندهای دور نمایش داده میشد: شهرهایی زیر آب، بیابانهایی بیانتها، جوامعی فروپاشیده و گروه کوچکی از بازماندگان. این تصویرها هنوز قدرت خود را دارند، اما مشکلشان این است که ممکن است بحران را به «بعداً» منتقل کنند؛ گویی اتفاق اصلی هنوز شروع نشده است.
بحث تازه ادبیات اقلیمی دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. بحران فقط رویدادی در سال ۲۰۷۰ یا ۲۱۰۰ نیست. سیل، موج گرما، آتشسوزی، مهاجرت، افزایش قیمت مواد غذایی و ناامنی آب همین حالا زندگی میلیونها نفر را تغییر دادهاند. داستان معاصر اگر بخواهد زمانه خود را صادقانه ثبت کند، نمیتواند این واقعیت را همواره به آینده تبعید کند.
فاجعه برای همه یکسان اتفاق نمیافتد
یکی از دشوارترین کارهای ادبیات اقلیمی، نشاندادن نابرابری است. یک موج گرما ممکن است برای فردی فقط به معنای چند روز اقامت در فضای خنکتر باشد، اما برای سالمند تنها، کارگر فضای باز، خانوادهای بدون سیستم سرمایشی یا ساکنان منطقهای محروم به مسئله مرگ و زندگی تبدیل شود. یک توفان همزمان میتواند تعطیلی کوتاهمدت برای یک محله و بیخانمانی طولانی برای محلهای دیگر باشد.
رمان در این نقطه امکانی دارد که گزارش خبری و عددهای آماری بهتنهایی ندارند. داستان میتواند خواننده را وارد خانه، بدن و ذهن شخصیتهایی کند که سهم یکسانی در تولید بحران نداشتهاند، اما هزینههای بسیار متفاوتی میپردازند. میتواند نشان دهد چرا «امنیت» در جهان گرمتر به کالایی گران تبدیل میشود: خانه در منطقه امن، هوای تصفیهشده، بیمه، آب سالم و حتی امکان مهاجرت.
کتاب «شهری که روزگاری در آن زندگی میکردیم» نوشته اریک بارنز، نمونه روشنی از این نگاه است. رمان با چند شخصیت از طبقات مختلف، جهانی را تصویر میکند که میان خشکسالی، توفان و سیلاب گرفتار شده است. بعضیها در پناهگاههای مجهز و برجهای محافظتشده زندگی میکنند و بعضی دیگر در کمپها و شهرهای متروکه رها شدهاند. فاجعه در این کتاب یک انفجار ناگهانی نیست؛ فرسایشی تدریجی است که ساختارهای نابرابر جامعه را آشکارتر میکند.
چرا روایت بحران اقلیم برای رمان دشوار است؟
آمیتاو گوش در کتاب غیرداستانی «جنون بزرگ» استدلال میکند که رمان مدرن برای نمایش مقیاس بحران اقلیم با مشکل روبهرو است. بسیاری از رمانها بر روان فرد، تصمیمهای شخصی و رخدادهایی تمرکز دارند که در یک بازه زمانی محدود اتفاق میافتند؛ اما تغییرات اقلیمی نتیجه شبکهای عظیم از تاریخ استعمار، صنعت، مصرف، سیاست، فناوری و رفتار جمعی است و اثر آن طی نسلها آشکار میشود.
چگونه میتوان در یک داستان، هم تجربه فردی یک شخصیت را زنده نگه داشت و هم نیروهایی را نشان داد که در مقیاس سیاره عمل میکنند؟ اگر نویسنده فقط درباره ساختارها و دادهها بنویسد، داستان ممکن است به بیانیه تبدیل شود. اگر فقط بر زندگی خصوصی شخصیتها تمرکز کند، بحران اقلیم به دکور صحنه کاهش مییابد.
رمانهای موفق معمولاً این دو مقیاس را به هم پیوند میدهند. آنها بهجای توضیحدادن تمام علم اقلیم، پیامدهای آن را در انتخابهای ملموس قرار میدهند: آیا خانواده باید شهرش را ترک کند؟ چه کسی اجازه ورود به منطقه امن را دارد؟ آیا بازسازی طبیعت با معیشت مردم تعارض پیدا میکند؟ یک کودک از جهانی که پیش از تولدش آسیب دیده چه تصوری دارد؟ چنین پرسشهایی مسئلهای جهانی را به تجربهای انسانی تبدیل میکنند، بدون آنکه بزرگی بحران را انکار کنند.
عبور از آخرالزمان؛ ادبیات امید چه میکند؟
داستانهای فاجعهمحور هشداری ضروری هستند، اما تکرار بیپایان نابودی میتواند نتیجهای معکوس داشته باشد. وقتی هر آیندهای محکوم به فروپاشی تصویر شود، خواننده ممکن است بهجای احساس مسئولیت، دچار بیحسی شود. اگر پایان از قبل قطعی باشد، عملکردن چه معنایی دارد؟
اهمیت «وقتی گرگها بازگردند» در این است که امید را جایگزین سادهلوحی نمیکند. رمان از آسیبها، شکستها و اختلافهای سیاسی عبور نمیکند، اما آینده را نیز کاملاً بسته نمیبیند. احیای زیستبوم در داستان، راهحلی جادویی نیست؛ پروژهای طولانی، پرتنش و وابسته به همکاری نسلهاست. همین نگاه، امید را از یک احساس خوشایند به نوعی عمل مداوم تبدیل میکند.
تام هانتر، مدیر جایزه «آرتور سی. کلارک»، درباره رمان برنده از «قدرت امید بلندمدت در برابر فروپاشی اقلیمی» سخن گفته است. جمله کلیدی او درباره علمیتخیلی نیز ارزش توجه دارد: قدرت این ادبیات همیشه در پیشبینی آینده نیست، بلکه در نشاندادن این امکان است که هیچ آیندهای اجتنابناپذیر نیست.
این تغییر زاویه برای ادبیات اقلیمی حیاتی است. رمان میتواند نهفقط آنچه را ممکن است از دست بدهیم، بلکه شکلهای مختلف سازگاری، همبستگی و ترمیم را نیز تصور کند. چنین داستانی وعده نمیدهد همهچیز خوب خواهد شد؛ فقط یادآوری میکند نتیجه نهایی هنوز نوشته نشده است.
سه راه برای شروع خواندن رمانهای اقلیمی
برای ورود به این حوزه لازم نیست حتماً با اثری کاملاً علمی یا آیندهنگر شروع کنیم. سه کتاب پیش رو، سه زاویه متفاوت پیش روی خواننده میگذارند.
«ایستگاه یازده» اثر امیلی سنت جان مندل، با آنکه بحران مرکزیاش همهگیری است، یکی از مهمترین الگوهای داستانگویی درباره فروپاشی و بقا به شمار میآید. رمان بیش از سازوکار نابودی، به این میپردازد که انسانها پس از فاجعه برای حفظ هنر، خاطره و پیوندهای انسانی چه میکنند. این کتاب در سال ۲۰۱۵ برنده جایزه آرتور سی. کلارک شد؛ همان جایزهای که امسال به ای. جی. سوئیفت رسیده است.
«آخرین انسان» نوشته مارگارت اتوود، که عنوان اصلی آن «اوریکس و کریک» است، آیندهای را میسازد که در آن مهندسی ژنتیک، شرکتهای قدرتمند، مصرفگرایی و تخریب محیط زیست به هم گره خوردهاند. اتوود نشان میدهد فاجعه معمولاً نتیجه یک تصمیم منفرد نیست؛ مجموعهای از انتخابهای سودمحور و بیمسئولیت، آرامآرام امکان مهار بحران را از بین میبرد.
«شهری که روزگاری در آن زندگی میکردیم» اثر اریک بارنز، گزینهای مستقیمتر برای آشنایی با رمان اقلیمی است. جهان آن به زمان ما نزدیک است و بحران را از خلال مهاجرت، نابرابری، از دسترفتن خانه و تلاش آدمهای عادی برای زندهماندن روایت میکند. این کتاب برای خوانندهای مناسب است که میخواهد بدون ورود به علمیتخیلی پیچیده، اثر تغییرات اقلیمی بر زندگی اجتماعی را ببیند.
ادبیات نمیتواند دما را پایین بیاورد، اما میتواند فاصله را کم کند
هیچ رمانی جای سیاستگذاری، علم و اقدام جمعی را نمیگیرد. داستان نمیتواند بهتنهایی انتشار گازهای گلخانهای را کاهش دهد یا جنگلی را احیا کند. کار ادبیات جای دیگری است: کمکردن فاصله میان واقعیت عظیم بحران و تجربه روزمره خواننده.
رمان اقلیمی به ما اجازه میدهد پیامدهای تصمیمهای امروز را پیش از قطعیشدن تجربه کنیم، زندگی کسانی را ببینیم که معمولاً از قاب بیرون میمانند و آیندههایی را تصور کنیم که فقط نسخههای متفاوتی از نابودی نیستند. بهترین آثار این حوزه نه موعظه میکنند و نه با پایان خوش مصنوعی آراممان میسازند. آنها پرسشهایی دشوار مطرح میکنند: چه چیزی ارزش حفظکردن دارد؟ هزینه بقا را چه کسی میپردازد؟ و آیا هنوز میتوان چیزی را ترمیم کرد؟
موفقیت تازه «وقتی دوباره گرگها بازگردند» یادآور این نکته است که ادبیات اقلیمی از حاشیه علمیتخیلی به یکی از روایتهای اصلی زمانه ما نزدیک شده است. فاجعه دیگر فقط آینده نیست؛ اما آینده نیز هنوز یک پاسخ قطعی ندارد.