آخرین انسان

Oryx and Crake

  • قیمت : ۴۵,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: ققنوسققنوس
مترجم:

معرفی کتاب آخرین انسان اثر مارگارت آتوود

کتاب آخرین انسان، رمانی علمی تخیلی نوشته ی مارگارت اتوود است که نخستین بار در سال 2003 وارد بازار نشر شد. این رمان جذاب از اتوود، هم عاشقانه ای فراموش نشدنی است و هم تصویری هیجان انگیز از آینده. اسنومن (یا آدم برفی) که قبل از در هم شکسته شدن نوع بشر به وسیله ی طاعون، با نام جیمی شناخته می شد، برای زنده ماندن در دنیایی تلاش می کند که شاید خودش تنها انسان بازمانده در آن باشد. او علاوه بر این، رنج از دست دادن بهترین دوستش، کرِیک و زنی زیبا و زیرک به نام اوریکس را نیز به دوش می کشد. اسنومن در جست و جو برای یافتن پاسخ، سفری را با کمک فرزندان چشم سبزِ کرِیک در محیط وحشی و انبوهی آغاز می کند که تا چندی پیش، شهری بزرگ بود؛ تا این که شرکت هایی قدرتمند، انسانیت را بازیچه ی ماجراجویی خود در انجام روش های کنترل نشده ی مهندسی ژنتیک کردند. مارگارت اتوود در کتاب آخرین انسان، ما را به آینده ای نزدیک می برد که هم بسیار آشناست و هم، ورای تصورات ماست.

کتاب آخرین انسان


ویژگی های کتاب آخرین انسان

جزو فهرست برترین آثار نویسندگان زن

نامزد جایزه ی بوکر سال ۲۰۰۳

نامزد جایزه ی گیلر سال ۲۰۰۳

نامزد جایزه ی گاورنر جنرال سال ۲۰۰۳

مشخصات کتاب آخرین انسان
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-278-345-5
تعداد صفحه :504
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2003
سری چاپ :2
نکوداشت های کتاب آخرین انسان
Brilliant, provocative, sumptuous and downright terrifying.
درخشان، برانگیزاننده، باشکوه و کاملا وحشت آفرین.
Baltimore Sun

Majestic.
شکوهمند.
Washington Post Washington Post

One of the year’s most surprising novels.
یکی از غافلگیرکننده ترین رمان های سال.
Economist

بخش هایی از کتاب آخرین انسان (لذت متن)
آن وقت ها را که می توانستی با ماشین به همه جا بروی یادت هست؟ آن وقت ها را که بدون ترس می توانستی به همه جا پرواز کنی یادت هست؟ فروشگاه های زنجیره ای همبرگر و گوشت گاو واقعی و دکه های هات داگ فروشی را یادت هست؟ آن روزها را که نیویورک هنوز نیویورک نو نشده بود یادت هست؟ آن وقت ها را که رای گیری مهم بود یادت هست؟ آه زمانی همه چیز عالی بود.

خورشید به بالادست آسمان می خزد و هر دم بر سوزندگی شعاع های نورش می افزاید. سرش سنگین است. جانوری پیچکی شکل و کلفت می خزد و دور می شود و درست هنگامی که پای اسنومن کنار او پایین می آید، تکانی به زبانش می دهد. باید بیشتر مراقب باشد. این مارها سمی اند؟ آیا آن دم بلندی که نزدیک بود پایش را روی آن بگذارد، در قسمت جلوی بدن پوشیده از خزی نازک نبود؟ درست ندیده بودش. امیدوار است چیزی ازشان باقی نمانده باشد. ادعا کرده بودند که تمام مرموش ها نابود شده اند، اما برای ازدیاد نسل فقط به یک جفت نر و ماده نیاز بود؛ یک جفت، آدم و حوای مرموش ها و یک آدم عجیب و غریب با دلی پر از بغض و کینه، که آن ها را در طبیعت رها کند تا زاد و ولد کنند، و از این تصور که آن ها در دل لوله های فاضلاب وول بزنند لذت ببرد. موش هایی با دم های بلند و سبز و فلس دار و دندان های نیشی چون مارهای زنگی. تصمیم می گیرد در این مورد فکر نکند.

نمی داند کدام یک بدتر است، گذشته ای که نمی تواند دوباره به دست آورد یا اکنونی که اگر بیش از اندازه روی آن دقیق شود، او را نابود خواهد کرد. تازه آینده هم هست.