وقتی «ملکه الیزابت» در سال ۱۶۰۳ درگذشت، «جیمز»، پادشاه اسکاتلند، پادشاه انگلستان شد. «جیمز» تقریبا بلافاصله حمایت خود را از گروه نمایشی «ویلیام شکسپیر» اعلام کرد و آنها «مردان پادشاه» نام گرفتند. از بسیاری جهات، میتوان نمایشنامه «مکبث» را نوعی قدردانی «شکسپیر» از پادشاه و حامی جدید خود دانست. به عنوان نمونه، اصل و نسب «پادشاه جیمز» در واقع به «بانکو»، شخصیتی واقعی در تاریخ، میرسد—بنابراین، تغییر شخصیتی که «شکسپیر» در مقایسه با کتاب «وقایعنامههای هولینشد» از «بانکو» ارائه میدهد و تبدیل او به مردی نجیب در داستان «مکبث» که از کمک به قتل خودداری میکند، نوعی تمجید از نیاکان «پادشاه جیمز» به شمار میآید.

منبع «شکسپیر» برای خلق نمایشنامه «مکبث»، کتاب «وقایعنامههای انگلستان، اسکاتلند و ایرلند» اثر «رافائل هولینشد» بود، اگرچه «شکسپیر» هنگام نوشتن «مکبث»، جزئیات بسیاری را به دلایل نمایشی و موضوعی و حتی سیاسی تغییر داد. برای مثال، در نسخه «هولینشد»، کاراکتر «دانکن» پادشاهی ضعیف و ناتوان بود و «بانکو» نیز در ارتکاب قتل نقش داشت. تغییراتی که «شکسپیر» در داستان ایجاد کرد، بر سقوط «مکبث» از جایگاه یک انسان نجیب به فردی تأکید دارد که تحت سلطه جاهطلبی قرار میگیرد و سرانجام به خاطر احساس گناه و عذاب وجدان با پایانی تراژیک مواجه میشود.
برخی معتقدند «شکسپیر» به میزان کافی تحصیلکرده نبود که بتواند نمایشنامههایی را خلق کند که به او نسبت داده شده است. رایجترین نظریه مخالفِ نویسندگی «شکسپیر» این است که «ادوارد دو ویر» نمایشنامهها را نوشته و از «شکسپیر» بهعنوان چهرهای پوششی استفاده کرده است چون از اشرافزادگان انتظار نمیرفت که نمایشنامه بنویسند. با این حال، شواهدی که از نویسندگی «شکسپیر» حمایت میکند، بسیار بیشتر از شواهد مخالف آن است. به همین خاطر «شکسپیر» همچنان تأثیرگذارترین نویسنده در زبان انگلیسی به شمار میآید.
جاهطلبی
نمایشنامه «مکبث» روایتی درباره جاهطلبیِ افسارگسیخته است. پیشگوییهای سه خواهر جادوگر، هم «مکبث» و هم «لیدی مکبث» را به تلاش برای تحقق جاهطلبیهای خود ترغیب میکند، اما جادوگران هرگز «مکبث» یا همسرش را به انجام کاری وادار نمیکنند. «مکبث» و همسرش خودشان تصمیم میگیرند برای تحقق عمیقترین خواستههایشان دست به اقدام بزنند.
«مکبث»، که ژنرالی شایسته است و بر اساس تمام شواهد پیش از آغاز وقایع نمایشنامه، انسانی خوب نیز به شمار میآید، اجازه میدهد جاهطلبی بر وجودش غلبه کند و درنهایت به مردی قاتل، بدگمان و روانپریش تبدیل میشود. «لیدی مکبث» نیز هنگامی که افکار پنهانی خود را به عمل تبدیل میکند، زیر فشار احساس گناه درهم میشکند.
«مکبث» و «لیدی مکبث» هر دو میخواهند نامدار و قدرتمند باشند و برای رسیدن به این هدف، اصول اخلاقی خود را قربانی میکنند. «شکسپیر» از طریق قرار دادن این دو کاراکتر در برابر شخصیتهایی مانند «بانکو»، «دانکن» و «مکداف»—که به شکل مشابه میخواهند رهبرانی بزرگ باشند اما حاضر نیستند شرافت را قربانی امیال خود کنند—نشان میدهد که چگونه جاهطلبیِ محض، هنگامی که از قید و بند هرگونه وجدان اخلاقی یا اجتماعی رها شود، سرانجام بر تمام جنبههای دیگر شخصیت یک انسان سلطه مییابد. نمایشنامه «مکبث» به این موضوع میپردازد که نقطه پایانی برای این گونه از جاهطلبی وجود ندارد و به همین دلیل، خیلی زود به هیولایی تبدیل میشود که هر انسان تحت سلطه خود را به نابودی میکشاند.
سرنوشت
از همان لحظهای که خواهران جادوگر پیشگوییهای خود را به «مکبث» و «بانکو» ارائه میکنند، هم شخصیتها و هم مخاطبین وادار میشوند پرسشهایی را درباره سرنوشت مطرح کنند. آیا سرنوشت واقعا وجود دارد؟ آیا برای تحقق آن باید دست به اقدام زد، یا پیشگویی صرفنظر از این که انسان چه کاری انجام دهد، به حقیقت خواهد پیوست؟ شخصیتهای گوناگون در زمانهای مختلف پاسخهای متفاوتی به این پرسشها میدهند، و پاسخهای نهایی نیز مبهم باقی میمانند—همانطور که سرنوشت همواره مبهم است.
«مکبث» میکوشد بر سرنوشت مسلط شود و آن را دقیقا مطابق با خواستههای خودش پیش ببرد. اما، بدیهی است که سرنوشت اینگونه عمل نمیکند. «مکبث» با نخستین تلاش خود برای تسلط بر سرنوشت، در این موقعیت قرار میگیرد که همیشه در تلاش برای کنترل سرنوشت باشد. او در هر لحظه مجبور است با بخشهایی از پیشگوییهای جادوگران مبارزه کند که به نفعش نیستند.
درنهایت، «مکبث» به خاطر گرایش وسواسگونه خود به کنترل سرنوشت، دچار توهم میشود: او توانایی خود در تشخیص حقیقتها و دروغهای پنهان در پس پیشگوییهای جادوگران را از دست میدهد. «مکبث» به واسطه تلاش برای تسلط بر سرنوشت، پایانی تراژیک را برای خود رقم میزند.
خشونت
نمایشنامه «مکبث» سرشار از رویدادهای خشونتآمیز است. داستان در میانه یک نبرد آغاز میشود و به قتل رسیدن مردان، زنان و کودکان را به تصویر میکشد. در جریان این همه خونریزی، «شکسپیر» نکته مهمی را درباره ماهیت خشونت مطرح میکند: هر عمل خشونتآمیز، حتی اگر ناشی از فداکاری و ازخودگذشتگی باشد، ناگزیر به عمل خشونتآمیز بعدی میانجامد.
خشونتی که «مکبث» از طریق آن تاجوتخت را به دست میآورد، همانطور که خودش نیز درمییابد، راه را برای دیگران باز میکند تا با استفاده از خشونت تلاش کنند کنترل تاجوتخت را به دست بگیرند. به این صورت «مکبث» مجبور میشود دست به خشونت بیشتر بزند و سپس خشونت بیشتر، تا جایی که درنهایت خشونت تنها چیزی است که برایش باقی میماند. همانطور که خود «مکبث» میگوید: «خون به خون منجر میشود.» خشونت به خشونت میانجامد، و یک چرخه باطل را میآفریند.
طبیعت
در دوران «قرون وسطی»، باور بر این بود که سلامت و رفاه یک کشور به شکل مستقیم با نیکی و مشروعیت اخلاقی پادشاه آن ارتباط دارد. اگر پادشاه خوب و عادل باشد، کشور نیز از محصولات فراوان و آبوهوای مناسب برخوردار میشود. اگر نظم سیاسی برقرار باشد، نظم طبیعی نیز وجود خواهد داشت. نمایشنامه «مکبث» این ارتباط میان جهان سیاسی و جهان طبیعی را مورد توجه قرار میدهد: هنگامی که «مکبث» نظم اجتماعی و سیاسی را برهم میزند، نظم طبیعت نیز به هم میخورد. طوفانهای هولناک به پا میشود، زمین میلرزد، حیوانات دیوانه میشوند و یکدیگر را میخورند.
این رویدادهای غیرطبیعی در جهان فیزیکی، بر وحشت ناشی از کارهای «مکبث» و «لیدی مکبث» تأکید میکنند و بازتابی از تباهی روح آنها بر اثر جاهطلبی هستند. همچنین باید به شیوهی صحبت شخصیتهای مختلف در نمایشنامه درباره طبیعت توجه کرد. «دانکن» و «مالکوم» هنگام صحبت درباره پادشاهی، از استعارههای مربوط به طبیعت استفاده میکنند—آنها خود را مانند باغبانانی میبینند که میخواهند سرزمینشان رشد کند و شکوفا شود.
در طرف مقابل، «مکبث» و «لیدی مکبث» یا میکوشند خود را از طبیعت پنهان کنند—برای مثال، آرزو میکنند ستارگان ناپدید شوند—یا از طبیعت برای پنهان کردن نقشههای بیرحمانه خود استفاده میکنند. «شکسپیر» به این موضوع میپردازد که «مکبث» و «لیدی مکبث»، پس از این که خود را تسلیم خودخواهی افراطیِ ناشی از جاهطلبی میکنند، خودشان به موجوداتی ناسازگار با طبیعت تبدیل میشوند.
مردانگی
در سراسر نمایشنامه «مکبث»، شخصیتها بارها درباره مفهوم مردانگی بحث یا مجادله میکنند: «لیدی مکبث» زمانی که «مکبث» تصمیم میگیرد دست به قتل نزند، مردانگی او را به چالش میکشد؛ «بانکو» از پیوستن به نقشه «مکبث» خودداری میکند؛ «لیدی مکداف» تصمیم «مکداف» برای رفتن به انگلستان را زیر سؤال میبرد؛ و این روند بارها در روایت تکرار میشود.
نمایشنامه از طریق این چالشها، پرسشهایی را درباره مفهوم مردانگی مطرح میکند و آن را مورد بررسی قرار میدهد. آیا یک مرد واقعی کسی است که هر چیزی را که میخواهد، صرف نظر از این که چه باشد، به دست میآورد—همانطور که «لیدی مکبث» باور دارد؟ یا مرد واقعی کسی است که قادر است خواستههای خود را تحت کنترل بگیرد—همانطور که «بانکو» باور دارد؟ میتوان تمام نمایشنامه «مکبث» را تلاشی برای پاسخ دادن به این پرسش درباره ماهیت و مسئولیتهای مردانگی در نظر گرفت.