از ایستگاه بیرون آمدم اما هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بودم که احساس کردم سایهای پشت سرم حرکت میکند. همان طور که میرفتم برگشتم و نگاهش کردم. خودش بود. همان پیرمرد ورچروکیده که انگار داشت تعقیبم میکرد. هزار و یک جور فکر از سرم گذشت: نکنه از این آدمای شر باشه که میخوان آدمو تلکه کنن! آخه این پیرمرد مردنی چطور میخواد تو رو تلکه کنه؟ اگه مریض باشه چی؟ یه مرض مسری! خب مواظب باش باهاش تماس نداشته باشی! شایدم گدا باشه! میخواد خودشو به من برسونه و التماس دعا داره... همین طور که میرفتم و با گوشه چشم، نگاهش میکردم، برای یک لحظه در جایش ایستاد اما من غرق در افکار خود، به راهم ادامه دادم که ناگهان پیرمرد فریاد زد: هی جوون! وایسا!