اولین باری که این کتاب چشمام رو گرفت بهخاطر عنوانش بود. فکر میکنم محتوا با عنوان و مقدمهٔ کتاب چندان همخوان نیست و بیشتر تجربهٔ زیست یک عربزبان در کشورهای غربی است که به صورت داستانکها یا نقدهای کوتاه گردآوری شدند. با این حال دوستداشتنی است. در بین ده بخش کتاب، بخشی که به قلم پائولین قلدس بود بیشتر به دلم نشست. شاید چون «من» را در شخصیت دیدم وقتی که میگفت خودم را از عمد در کوچه پس کوچههای قاهره گم میکنم و این را دوست دارم، من، من رو دیدم که عامدانه خودم رو در پیچوواپیچ بازارهای نقش جهان و چهارباغ اصفهان گم میکنم و از گمشدگی لذت میبرم! بعضی قسمتهاش مثل اینکه شهودش در مسیریابی اون رو همیشه به سمت راست هدایت میکنه رو ربط داده بود به اینکه در عربی از سمت راست مینویسند برایم جالب بود. بخشی که بیشترین ارتباط رو با عنوان کتاب داشت صدای آواره از ایمان مرسال بود که دوست داشتم تکتک کلماتش رو توی ذهنم حک کنم و هرجایی خواستم راجع به لهجهای صحبت کنم از کلمات مرسال وام بگیرم. بخش فراموش کرده بودم چقدر کوچک است از شهابنای من رو کشوند به روستای پدری خودش در فلسطین، کلمات و جملات همگی ساده و عاری از صنایع ادبی بودند اما من رو به درونشون میکشیدند و باعث میشدند ذهنم به عمق رنجهاشون کشیده بشه. ترجمهٔ کتاب هم دلنشین بود و اینکه مترجم خودش بین دو زبان آواره بود باعث شد با دید متفاوتتری به کلماتش نگاه کنم. یکی دو غلط نگارشی و تایپی میانههای کتاب بود که امیدوارم در چاپهای بعدی اصلاح شوند.