دریاچه

The Lake

مشخصات کتاب دریاچه
مترجم :
شابک :978-600-7642-96-2
قطع :رقعی
تعداد صفحه :176
سال انتشار شمسی :1398
سال انتشار میلادی :2005
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :3
زودترین زمان ارسال :2 شهریور

نامزد نهایی جایزه «من آسیا» در سال 2011

معرفی کتاب دریاچه اثر بنانا یوشیموتو | ایران کتاب

کتاب دریاچه، رمانی نوشته ی بنانا یوشیموتو است که اولین بار در سال 2005 منتشر شد. داستان این رمان به زن جوانی می پردازد که پس از مرگ مادرش به توکیو نقل مکان می کند با این امید که این فقدان را پشت سر بگذارد و به عنوان یک گرافیست کار کند. اما او ساعت های زیادی پشت پنجره می ایستد و به بیرون خیره می شود... تا این که درمی یابد به دیدن مردی که آنسوی خیابان از پنجره ی خود به بیرون خیره شده، عادت کرده است. این دو شخصیت بالاخره رابطه ای نه چندان مطمئن شکل می دهند، تا این که زن می فهمد که مرد، قربانی نوعی ضربه ی روحی شدید در دوران کودکی بوده است. زن به هنگام ملاقات با دوتا از دوستان مرد در کنار دریاچه ای زیبا، شروع به کنار هم گذاشتن سرنخ هایی می کند که به او نشان می دهند شاید چیزی که مرد در کودکی تجربه کرده بوده، با یک فرقه ی مذهبی عجیب در ارتباط بوده است.

کتاب دریاچه

بنانا یوشیموتو
بنانا یوشیموتو ، زادهی ۲۴ جولای ۱۹۶۴، نام مستعار نویسنده ی ژاپنی، ماهوکو یوشیموتو است. یوشیموتو در توکیو به دنیا آمد. او در رشته ی ادبیات از دانشگاه نیهون فارغ التحصیل شد. یوشیموتو نویسندگی را در سال 1987 و در زمانی آغاز کرد به عنوان پیشخدمت در یک رستوران کار می کرد.
نکوداشت های کتاب دریاچه
A stunning tour de force about the redemptive power of love.
دستاوردی خیره کننده درباره ی قدرت رستگاری بخش عشق.
Amazon Amazon

The most powerful novel Banana Yoshimoto has written.
قدرتمندترین رمانی که بنانا یوشیموتو نوشته است.
Barnes & Noble

Yoshimoto’s beautifully mystical and hopeful novel.
رمانی که به شکلی زیبا، مرموز و امیدوارانه است.
Booklist Booklist

قسمت هایی از کتاب دریاچه (لذت متن)
آن هنگام هنوز باور داشتم، خیلی بیشتر از اکنون، که دنیا ضرورتا مکان شادی است؛ سرشار از صدای خانواده هایی که با هم شام می خورند، لبخند روی چهره ی یک مادر هنگامی که صبح، رفتن شوهرش را به سر کار می بیند، گرمای ساطع شده از فرد محبوب کنارتان به هنگامی که در نیمه های شب از خواب بر می خیزید.

هیاهوی آنجا و عطر قهوه و صدای تعداد بی شماری از افراد جوان، حسی از منگی خفیف در من باقی گذاشت، چون مدت ها بود که از این چیزها به دور بودم. به ذهنم رسید که اگر من روح بودم، این محیط چیزی بود که بیشتر دلم برایش تنگ می شد: هیاهوی عادی و روزمره ی زندگی. مطمئنم که ارواح، آرزوی احمقانه ترین و پیش پاافتاده ترین چیزها را دارند.

در طی روزهایی که می گذشتند، ما همیشه حواسمان به پنجره ی یکدیگر بود، و به همین خاطر کمابیش این گونه احساس می شد که داشتیم با هم زندگی می کردیم. وقتی چراغ های خانه ی ناکاجیما خاموش می شد، من به این فکر می افتادم که شاید دیگر وقتش است که من هم برم و بخوابم.