1. خانه
  2. /
  3. کتاب آبشرون

کتاب آبشرون

نویسنده: مهدی حسین
3.1 از 1 رأی

کتاب آبشرون

حکایت نفت،شوریدگی و شیدایی
Absheron
انتشارات: نگاه
٪15
535000
454750
معرفی کتاب آبشرون
رمان «آبشرون: حکایت نفت، شوریدگی و شیدایی» نوشته مهدی حسین، تصویری تکان‌دهنده و عریان از فوران مدرنیته‌ی نفتی در باکو و شبه‌جزیره‌ی آبشرون است که در ادبیات داستانی قفقاز جایگاهی استثنایی دارد. این اثر به درون رگ‌های جامعه‌ای نفوذ می‌کند که در آستانه‌ی دگرگونی‌های عمیق اجتماعی و انسانی قرار گرفته است. مهدی حسین علی‌اوغلی که از پایه‌گذاران رمان مدرن آذربایجانی و نویسنده‌ی خلق به شمار می‌رود، در این شاهکار سال ۱۹۴۷ خود که جایزه‌ی دولتی استالین را نیز برایش به ارمغان آورد، فضای سنگین مناطقی چون «قاراشهر» (شهر سیاه) و «بائیل» را ملموس می‌کند. او با قرار دادن نام رمان بر پیشانی کتاب، جغرافیا را به شخصیت اصلی بدل می‌سازد؛ جایی که دکل‌های غول‌پیکر نفت، آسمان خاکستری، فقر جانکاه طبقه‌ی کارگر و ثروت انباشته‌ی ناشی از استخراج طلا و دود در هم تنیده‌اند. داستان با جابه‌جایی‌های نمادین، به‌ویژه مهاجرت شخصیت جوانی به نام طاهر از یک روستای کوهستانی بکر به دل باکوی پر زرق‌وبرق و وهم‌آلود، کشش مغناطیسی و رعب‌آور این جهان تازه را پیش چشم خواننده می‌آورد و انسان دوران نفت را در میانه ی این گذار تاریخی بازتعریف می‌کند.
نویسنده مفهوم نفت را از یک کالای اقتصادی صرف یا ماده‌ای صنعتی فراتر می‌برد و آن را به نیرویی حیاتی، جنون‌آمیز و شتاب‌دهنده تبدیل می‌کند که مستقیما بر عواطف، پیوندها و سرنوشت آدم‌ها اثر می‌گذارد. عنوان فرعی کتاب کاملا هوشمندانه انتخاب شده است؛ چرا که شوریدگی و شیدایی در بستر نابرابری‌های عمیق ساختاری رخ می‌دهد و شخصیت‌ها، کار طاقت‌فرسای چاه‌های نفت را با نوعی آگاهی اجتماعی، همبستگی ارگانیک و عشق عمیق به پیشرفت میهن گره می‌زنند. مهدی حسین در لایه‌های پنهان این حماسه‌ی کارگری، جزئیات ظریف انسانی نظیر عشق‌های نافرجام، رفاقت‌های وفادارانه و گسست‌های ناگزیر خانوادگی را روایت می‌کند که تحت تأثیر چرخ‌دنده‌های بی‌پروای صنعت شکل می‌گیرند. استعاره‌های درخشانی در متن تعبیه شده‌اند؛ برای نمونه، صحنه‌ی شکستن نمادین شانه میان دو رفیق در قطار باکو، پیش‌درآمدی است بر تقدیر تکه‌تکه‌شده‌ای که تقدیر صنعتی شهر برای آن‌ها رقم خواهد زد. این رمان اجتماعی-کارگری، کار روزمره را از یک فعالیت غریزی برای بقا، به مسئله‌ای اخلاقی و تاریخی ارتقا می‌دهد که در آن، کارگران نه ابزار تولید، بلکه قهرمانان عصر جدید و صاحبان اصلی فردا تصویر می‌شوند.
سبک نگارش مهدی حسین ما را با نمونه‌ای اصیل و بومی از پیوند رئالیسم سوسیالیستی با هویت و فولکلور آذربایجانی روبه‌رو می‌کند که از نگاه کلیشه‌ای و خشک رمان‌های سفارشی آن دوران فرسنگ‌ها فاصله دارد. همان‌طور که میرجلال پاشایف، منتقد و زبان‌شناس برجسته اشاره کرده، گرچه این قلم تحت تأثیر ادبیات کلاسیک روس و رئالیسم اجتماعی نویسندگانی چون ماکسیم گورکی یا فادایف است، اما در نهایت سبک مستقل و خلاق خود مهدی حسین است که روایت را پیش می‌برد. او با بهره‌گیری هوشمندانه از زبان عامه، ضرب‌المثل‌ها و روحیه‌ی بومی، به طبقه‌ی کارگر جان‌به‌لب‌آمده از کار روی چاه‌ها تشخص و کرامت انسانی می‌بخشد و آن‌ها را به عنوان نیروی محرک و اصلی تاریخ معاصر آذربایجان معرفی می‌کند. اگرچه فضای ایدئولوژیک پس از جنگ جهانی دوم و ستایش کار جمعی در تاروپود متن تنیده شده، اما ریتم زنده‌ی جملات و نوسان میان توصیف‌های خشن صنعتی و لحظات رمانتیک و انقلابی، کتاب را از یکنواختی نجات داده است. «آبشرون» برای هر کسی که به دنبال درک پیچیدگی‌های گذار سنت به مدرنیته در قفقاز است، پنجره‌ای به ناخودآگاه جامعه‌ای گشوده که در مرز میان باورهای اصیل خود و رویای پیشرفت، راهش را جست‌وجو می‌کند.
درباره مهدی حسین
درباره مهدی حسین
مهدی حسین (به ترکی آذربایجانی: Mehdi Hüseyn) با نام کامل مهدی حسین علی‌اوغلی (متولد ۱۹۰۹ شهرستان قازاخ - درگذشت ۱۹۶۵ باکو) نمایش‌نامه‌نویس و نویسنده معاصر آذربایجانی با عنوان نویسنده ملی (به ترکی آذربایجانی: Xalq yazıçısı) به‌شمار می‌رود.
قسمت هایی از کتاب آبشرون

هنگامی که قطار مسافربری با ‏سرعت به باکو نزدیک می‏شد، روشنایی‏های امتدادیافتة شهر تا چشم‌انداز خوشه‏خوشه می‏درخشید. ستارگان چشمک‏زن نیز گویی از ژرفای آسمان آبی با غبطه و حسرت به شهر مژه می‏زدند. جمیل با تکیه به هرة پنجرة واگن، رو به طاهر که در کنارش ایستاده بود، چشم‌انداز پیش رو را نشان داد: ـ نگاه کن، منظور من این ستاره‏ها بود… می‏بینی؟ طاهر برای نخستین بار به باکو می‏رفت، او، شاید پیش از همه به هرة پنجره تکیه داد و از دور به سواد شهر نگریست. دلش به‏ گونة شگرفی می‏تپید، گویی می‏خواست سینه‌اش را بشکافد و بیرون بزند. تاکنون جز روستای کوچک، زیبا و خوش‏نمایشان که مانند آشیانة عقاب در ستیغ کوه‏ها قرار داشت، جایی را ندیده بود. طاهر هرقدر به شهر بزرگی می‏نگریست که در میان روشنایی ستارگان شناور بود، چشمانش از شگفتی وق می‏زد. اما چون باکو واضح دیده نمی‏شد، با ناشکیبایی از جمیل پرسید: _ پس قاراشهر کو؟ بائیل کجاست؟ جمیل با دست طره‏های شبگون و وزکرده‌اش را شانه کرد و با دیگر دستش دوردست‏ها را قراول گرفت: _ ببین، آن‏طرف قاراشهر، این‏طرف هم بائیل است… اما حیف که از اینجا به خوبی دیده نمی‏شود. هنگامی که جمیل مناطقی را با بی‏میلی نشان داد، طاهر با آزردگی بازوی او را گرفت، شانة سبزرنگ از دست جمیل به زمین افتاد و دو تکه شد. او با آگاهی از رفتار نسنجیدة خود سرخ شد، تکه‏های شانه را برداشت و گفت: _ ببخشید! جمیل نیز با بی‌اعتنایی لبخند زد، تکه‏های شانه را گرفت و گفت: _ تنت سلامت! بهتر که دو تکه شد. یکی‏ش مال تو و یکی‏ش هم مال من.

اولین نفری باشید که نظر خود را درباره "کتاب آبشرون" ثبت می‌کند