حمام آماده است. غرق رویا در تشت به پشت دراز کشیده ام . این که چطور بدنم بی کوچکترین توجهی به احساس من راه خودش را میرود و رشد میکند خیلی آزار دهنده است. تحملش را ندارم. غم انگیز است که با چشمان خودم میبینم دارم بزرگ و بالغ میشوم و هیچ کاری از دستم بر نمیآید. آیا واقعا جز این که خودم را تسلیم کنم و گوشه ای بنشینم و ببینم چه بر سرم میآید کار دیگری از دستم بر نمیآید ؟ همیشه دوست داشتم بدن یک دختر بچه، یک عروسک کوچک را داشته باشم ... مثل یک کودک آب حمام را این ور و آن ور میپاشم اما این کار فقط حالم را بدتر میکند. احساس میکنم انگار دلیلی راستین برای ادامهی این زندگی ندارم و این احساسی ست دردناک
مرگ پدررا باور ندارم؛ مردن و دیگر اینجا نبودنش چیزی است نافهمیدنی. - پدر رفته است؛اینجا بدون پدر،انگار این خالیه بزرگ چون شکافی درجای جای خانه احساس میشود و تنم را میلرزاند. (این کتاب بامن همدل وهمدرد بود)
ببخشید این کتاب همون کتابِ « دانش آموز مفلس» هست؟
خیر این کتاب با ترجمه دیگری با عنوان صبح خاکستری ترجمه شده
کتاب تأثیرگذاری اما ترجمه لنگ میزنه
ارزش خوندن داره که قشنگ باشه؟
فکر نمیکردم یه کتاب ریزه میزه 60 صفحه ای ، جزو ده کتاب عمرم بشه
این کتاب زندگی تکراری و افکار ی دختر دبیرستانی رو شامل میشه که با زندگی خیلی از ماها مطابقت داره..