نگاه رهگذران را بر خود حس میکنم؛ کسانی که آرام از کنارم میگذرند و شاید در دلشان می پرسند چه چیزی مردی سالخورده را به چنین مسیری کشانده است؟ من هرگز ترحمشان را نخواسته ام و به آن نیازی ندارم. با این حال، با همهی آنچه بر من گذشته، گاهی دلم برای خودم می سوزد. گاهی مردان جوان با همان شوق و هیجانی که روزگاری در رگ هایم میجوشید، از کنارم رد میشوند. بسیاری شان این دره را فقط ایستگاهی کوتاه در مسیر بلند زندگی خواهند دید؛ میآیند و میروند پیش از آنکه راهشان را به سوی رویاها و آینده های دور ادامه دهند. برخی شان شاید دیگر هرگز پا در این مسیر نگذارند. با این حال در قلبم میدانم که آنها هم بار تجربه مرا به دوش خواهند کشید. آنها کاج ها را لمس کرده و با شوکران سوگواری خواهند کرد و از بالای پل چوبی کوچک با همان سکوت من، به آب خیره خواهند شد.