قلبم به تپش افتاده بود و دستانم یخ کرده بود. نمیدانستم این چه حالی است. دوزانو نشستم و پنجههایم را در هم فشردم آمدن مولا را ندیدم بلکه از حضورشان سر چرخاندم. نیم خیز شدم باورم نمیشد. آنجا در آغوش آقا، میان ملحفههای سپید کودکی نشسته بود با صورتی مهتابی و موهایی سیاه و چشمانی که… چه بگویم از چشمانش بردهان کوفتم تا فریاد نزنم.