زیر باران ایستاده ای. می خوانی «باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان... کودکی ده ساله بودم شاد و خرّم، چست وچابک...» شاد و خرم نیستی. اضطراب است که تو را دور خودت می گرداند. دانه های گرم باران را می بلعی. تشنه ای. مرغ حنایی برزین را کشته ای. پیراهن به تنت چسبیده است. دانه های باران گرم اند. گناه سرد است و تنت یخ می کند.
مزخرفترین کتابی که در تمام عمرم خوندم. من حتی اگه از یه کتابی خوشمم نیاد به زورم که شده تا آخرش میخونم اما این کتابو نصفه نشده ول کردم چون به طرز عجیبی غیرقابل تحمل بود. حالا گیریم که یه نفر همچین چیزی نوشته، اما انتشارات چه فکری کرده که این محتوای بیارزش و سخیف رو به چاپ رسونده؟ حیفه کاغذ؛ حیف درخت؛ حیفه پول.