کتاب دخترک کبریت فروش

The Little Match Girl
و 53 داستان دیگر
کد کتاب : 18452
مترجم :
شابک : 978-9643513573
قطع : وزیری
تعداد صفحه : 368
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1845
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 9
زودترین زمان ارسال : ---

معرفی کتاب دخترک کبریت فروش اثر هانس کریستین آندرسن

"دخترک کبریت فروش" داستانی است از قصه گوی معروف دانمارکی، "هانس کریستین آندرسن" که این قصه "و 53 داستان دیگر" از وی را شامل می شود. داستان اصلی این کتاب که عنوان نیز از روی آن برگزیده شده، یکی از معروف ترین قصه هایی است که برای کودکان به نگارش درآمده و علاوه بر کودکان، مخاطبین بزرگسال زیادی را طی سال های متمادی تحت تاثیر قرار داده است.
"هانس کریستین آندرسن" در این قصه ی زیبا و تاثیرگذار، داستان دخترکی فقیر را تعریف می کند که در شب سال نو، تلاش می کند که در خیابان کبریت بفروشد. سرما تا مغز استخوان او نفوذ کرده و همچون گنجشکی در سرما می لرزد؛ در حالی که نه کفشی به پا دارد و نه لباس گرمی به تن. اما او از اینکه به خانه برود واهمه دارد، چرا که اگر کبریت ها را نفروخته باشد، کتک مفصلی از پدرش می خورد. کبریت های فروخته نشده هم نمی توانند با شعله های ضعیفشان در برابر باد، او را گرم کنند و از "دخترک کبریت فروش" محافظت کنند.
دخترک به گوشه ای که از همسایگی دو خانه در خیابان ایجاد شده، پناه می برد تا کمی قوای خود را بازیابد و شروع به روشن کردن کبریت می کند. در نور کبریت، دخترک تصاویر دوست داشتنی زیادی را می بیند که هیچ کدام به او و قلب کوچکش تعلقی ندارند و با این حال، نگاه کردن به این تصاویر رویایی، قلب او را کمی گرم می کند. هر کبریتی که روشن می کند، یک تصویر رویاگونه را پیش چشمانش قرار می دهد تا اینکه خاموش شود و او را وادار به روشن کردن کبریت بعدی کند. سرانجام "دخترک کبریت فروش و 53 داستان دیگر" را در این مجموعه بخوانید.

کتاب دخترک کبریت فروش

هانس کریستین آندرسن
هانس کریستین آندرسن، زاده ی 2 آپریل 1805 و درگذشته ی 4 آگوست 1875، نویسنده ای دانمارکی بود. آندرسن در شهر ادنسه به دنیا آمد. او در دوران جوانی از هوش و تخیل بسیار بالایی برخوردار بود و علاقه ی وافری به ادبیات و تئاتر داشت. آندرسن در دوران کودکی برای خود صحنه ی تئاتر درست می کرد و آثار ویلیام شکسپیر را بااستفاده از عروسک های چوبی به عنوان بازیگران از حفظ بازی می کرد. آندرسن در ملاقاتی تصادفی مورد توجه ژوناس کالین قرار گرفت. او آندرسن را به مدرسه ی گرامر در اسلاگلس فرستاد و تمام مخارج مدرسه را ...
قسمت هایی از کتاب دخترک کبریت فروش (لذت متن)
سوز سرما قیامت می کرد، برف می بارید و هوا رو به تاریکی می رفت. آخرین شامگاه سال بود، شب سال نو. در این هوای سرد و تاریک دخترکی در خیابان می پلکید. یک لاقبا و پا و سر برهنه بود. از خانه که آمد بیرون دمپایی پایش بود؛ اما برایش خیلی بزرگ بود راستش، دمپایی ها مال مادرش بود. وقتی دخترک داشت از وسط خیابان شتابزده می گذشت تا از سر راه کالسکه تیزرویی کنار برود، هر دو دمپایی را گم کرده بود. یک لنگه اش را نتوانست پیدا کند، و لنگه دیگر را پسرکی درر بوده و هرّه کرّه کنان فریاد زده بود که وقتی صاحب طفلی شود، آن را ننویش می کند. و حالا دحترک بیچاره پای برهنه کوچه و خیابان ها را گز می کرد. پاهایش از سوز سرما ورم کرده و قرمز شده بود. دسته ای چوب کبریت به دست داشت و بیش از آن در جیب پیشبندش بود. تمام روز نه کسی از او خرید کرده و نه یک پاپاسی کف دستش گذاشته بود. سرما زده و گرسنه، در شهر پرسه می زد؛ چشمش از زندگی ترسیده بود، طفلک بیچاره! دانه های برف رو گیس دراز بورش می بارید. خرمن گیسوانش به زیبایی تمام پشت گردنش حلقه شده بود، اما او به این طور چیزها هیچ وقت توجهی نمی کرد. از پنجره تمام خانه ها نور می تابید، و بوی بریان شدن غاز در سراسر خیابان به مشام می رسید. خب، شب سال نو بود دیگر و همین فکر او را به خود مشغول می کرد. باری، رفت رو سکو کوچک وسط دو خانه نشست و پاها را زیرش جمع کرد. اما بیشتر سردش شد. می ترسید برگردد به خانه، چون یکدانه کبریت هم نفروخته بود و نگران بود احتمالا از پدرش کتک بخورد. به علاوه، خانه اش دست کمی از سرمای خیابان نداشت. در یک اتاق زیرشیروانی سفالی زندگی می کرد. با آنکه آن ها سعی کرده بودند سوراخ ها و شکاف های بزرگ را با کاه و کهنه پ اره های بگیرند، باد زوزه کشان به درون می وزید.