دختر به یاد سپرد؛ آن شب تیره را، مه گیرکرده میان هوای داخل و خارج را، صداهای مبهم و دور را، درخشش تلویزیون در خانهی تاریک را، و بوی زنندهی ماهی را. اگر مجبور بود فقط یک نقطه از زندگیاش را انتخاب کند، بیشک همین زمان و همین مکان بود. هرچقدر هم که دور میشد یا زمان میگذشت، باز هم این شبی بود که او همیشه به آن بازمیگشت؛ به این مه، این بو، به این اضطراب تاریک، به این سرما، به این قیچی تیز و چکش.