تقریبا هزار سال پیش، در قرن چهارم قمری، در شهر خوارزم پسربچهای به نام محمد زندگی می کرد که با بقیهی بچهها فرق داشت. نگاهش همیشه به آسمان بود و وقتی از او می پرسیدند: «چرا مدام چشمت به آسمان است؟ » میگفت: «میخواهم بدانم آن بالا چه خبر است. این نقطههای نورانی چرا روشن و خاموش می شوند؟ چرا شکل ماه هر شب فرق میکند؟ » محمد عاشق یادگرفتن بود. او به ستارهها، آسمان، زمین، و… علاقه داشت. به شهرهای گوناگون سفر میکرد و از مردم آن سرزمینها میآموخت. کتابی هم دربارهی هند و مردمش نوشت. طی سفرهایش، چیزهای زیادی یاد گرفت. اندازهی زمین را با دقت محاسبه کرد و همیشه در پی حقیقت و کسب دانش بود. این کتاب داستان زندگی ابوریحان بیرونی دانشمند بزرگ ایرانی است که با زبان طنز، اغراق و شوخطبعی نوشته شده است.