کتاب جنگی که بالاخره نجاتم داد

The War I Finally Won
کد کتاب : 20532
مترجم :
شابک : 978-6004622141
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 314
سال انتشار شمسی : 1400
سال انتشار میلادی : 2015
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 97
زودترین زمان ارسال : 31 شهریور

معرفی کتاب جنگی که بالاخره نجاتم داد اثر کیمبرلی بروبیکر بردلی


جنگ جهانی دوم در جریان است و آدا و برادرش ، جیمی ، با سرپرست خود ، سوزان ، به خانه ای با لیدی تورتون چهره ای آهنین و دخترش مگی نقل مکان می کنند. زندگی در خانه شلوغ پرتنش است. سپس روت نقل مکان می کند. روت ، یک دختر یهودی ، از آلمان. یک آلمانی؟ آیا روت می تواند جاسوس باشد؟

با شدت گرفتن نتایج جنگ ، فاجعه نزدیکتر می شود و زندگی در زمان جنگ حتی پیچیده تر می شود. آدا تصمیم می گیرد چه کسی باشد؟ چگونه او می تواند به مبارزه ادامه دهد؟ و او برای نجات چه کسی تلاش خواهد کرد؟

اولین داستان آدا ، جنگی که زندگی من را نجات داد ، جزو پرفروش ترین شماره 1 نیویورک تایمز بود و علاوه بر حضور در چندین فیلم برتر سال ، برنده افتخار نیوبری ، جایزه کتاب خانواده اشنایدر و جایزه ژوزت فرانک شد. این دومین شاهکار داستان تاریخی ، سفر خانوادگی ، اعتقادی و هویتی آدا را ادامه می دهد و به ما نشان می دهد که آزادی واقعی فقط توانایی انتخاب نیست بلکه شجاعت برای انتخاب درست است.
نظرات مجلات مختلف راجع به این کتاب را مرور کنیم:

"صادقانه ... جسور". -مجله نیویورک تایمز

"خیره کننده". - واشنگتن پست

"آدا مخصوص همه اعصار است - این کتاب نیز همینطور. عالی است." - Kirkus

"طرفداران کتاب اول دنباله داستان را حتی بیشتر دوست خواهند داشت." —SLJ

"زیبا." - هاف پست

کتاب جنگی که بالاخره نجاتم داد

کیمبرلی بروبیکر بردلی
کیمبرلی بروبیکر بردلی، زاده ی 24 جون 1967، نویسنده ی آمریکایی کتاب های کودک و نوجوان است.بردلی در ایالت ایندیانا به دنیا آمد و برای تحمل مشکلات پیرامونش، خیلی زود به کتاب و کتابخوانی علاقه مند شد.او برای تحصیل در رشته ی شیمی به کالج اسمیت در ماساچوست رفت. بردلی علاقه ی زیادی به شیمی داشت اما زمانی که یکی از هم اتاقی هایش او را مجاب کرد که در دوره ی مبانی ادبیات کودک شرکت کند، بلافاصله عاشق داستان های کودک و نوجوان شد. بردلی به تشویق استادش، نوشتن کتاب های کودک و نوجوان را آغاز کرد.کیمبرلی برو...
قسمت هایی از کتاب جنگی که بالاخره نجاتم داد (لذت متن)
دنیا گذشته بود و یازده سال از جنگ بقیه ی دنیا و من. درست روز بعد قرار بود استخوان های مچ پای پیچ خورده ام را قطع کنند و مرتبشان کنند تا شبیه یک پای به درد بخور شود. فنجان چایی را که سوزان داده بود جلوی لب هایم بردم. به زور یک قلپ خوردم. گلویم بسته شد. چای پرید توی گلویم و بعد پاشید روی روتختی ها و سینی ام. سوزان آه کشید. چای ریخته را تمیز کرد، بعد به یکی از پرستارهایی که درحال کشیدن پارچه ی سیاه روی پنجره ها بود اشاره کرد تا بیاید و سینی ام را ببرد. از وقتی جنگ شروع شده بود هر شب خاموشی داشتیم و باید به پنجره ها پارچه ی سیاه می زدیم که بمب ریزهای آلمانی نتوانند چراغ هایمان را هدف بگیرند. بیمارستانم در لندن نبود، آن موقع لندن هر شب بمباران می شد، ولی به این معنی نبود که ما را نمی زدند. هیچ وقت نمی شد کار آلمانی ها را پیش بینی کرد.

وقتی مام جیمی را همراه بقیه ی بچه ها فرستاد تا به خاطر بمب های هیتلر از لندن دور شوند، من هم جیم شدم. در نهایت از روستایی در کنت کنار دریا سر درآوردیم؛ با سوزان و باتر. آن موقع سوزان ما را نمی خواست. ما هم او را نمی خواستیم، ولی من اسبش را می خواستم، هم من هم جیمی غذاهایش را دوست داشتیم و بالاخره هر سه تایمان خواستیم کنار هم بمانیم. البته که همان موقع سروکله ی مام پیدا شد که ما را برگرداند. همین هفته ی پیش. سوزان تصمیم گرفت به خاطر ما بجنگد. دنبالمان تا لندن آمد. برای همین، شبی که بمباران آلمانی خانه ی سوزان را کاملا نابود کرد هیچ کدام داخلش نبودیم. این طور شد که بدترین چیز، یعنی بازگشت مام، تبدیل شد به بهترین چیز که نمردن توی بمباران بود.

می دانستم مادرم، مام، شب ها توی کارخانه ی مهمات جنگی کار می کند. می دانستم هر شب موج های وحشتناک و شدید بمب ها روی سر لندن روان است. می دانستم آلمانی ها کارخانه ها را هدف می گیرند، مخصوصا کارخانه های تسلیحات را. من خودم توی بمباران گیر افتاده بودم. دیوارهای آجری بالای سرم منفجر می شدند. بعدش شیشه ی خردشده مثل برف خیابان ها را می پوشاند. برای همین می دانستم ممکن است مام بمیرد. ولی باور نمی کردم. با وجود همه ی بمب ها. فکر می کردم مام تا ابد زنده می ماند. فکر می کردم من و جیمی هیچ وقت آزاد نمی شویم. جیمی را بغل کردم. هق هق می کرد. دوباره زد به گچ پایم. خودم را نگه داشتم که جیغ نکشم. سوزان بالشتی گذاشت بین جیمی و پایم. نشست گوشه ی تخت. کمر جیمی را نوازش می کرد.