قزاقان

The Cossacks

مشخصات کتاب قزاقان
مترجم :مهدی مجاب
شابک :978-964-351-619-2
قطع :رقعی
تعداد صفحه :343
سال انتشار شمسی :1389
سال انتشار میلادی :1863
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :29 خرداد

لئو تولستوی از بزرگترین نویسندگان ادبیات روسیه

دو فیلم در سال های 1928 و 1961 بر اساس این کتاب ساخته شده است.

معرفی کتاب قزاقان اثر لئو تولستوی | ایران کتاب

کتاب قزاقان، رمانی نوشته ی لئو تولستوی است که اولین بار در سال 1863 منتشر شد. این رمان که اثری نیمه-خودزندگی نامه ای است، به داستان جوانی ثروتمند و ساکن مسکو به نام النین می پردازد که به ارتش روسیه می پیوندد و برای یافتن یک زندگی اصیل تر و حقیقی تر، به مناطق مرزی قفقاز سفر می کند. النین در حالی که تلاش می کند تا به زندگی سخت و مخاطره آمیز قزاق های محلی خو بگیرد، عاشق و شیفته ی دختری می شود که نامزدش، رقیبی بسیار سرسخت برای النین خواهد بود. رمان قزاقان، دربردارنده ی همان بینش های فلسفی عمیقی است که ویژگی برجسته ی شاهکارهای بعدی لئو تولستوی به حساب می آید و با ارائه ی داستانی جذاب و شخصیت هایی قابل همذات پنداری، بدون تردید تا مدت ها در ذهن مخاطبین باقی می ماند.

کتاب قزاقان

نکوداشت های کتاب قزاقان
One of Tolstoy's greatest works.
یکی از برجسته ترین آثار تولستوی.
Amazon Amazon

By the greatest of Russia’s writers.
اثری از بزرگترین نویسنده ی روسیه.
Times Literary Supplement Times Literary Supplement

A work to read and re-read.
اثری برای خواندن و دوباره خواندن.
Random House

قسمت هایی از کتاب قزاقان (لذت متن)
لوکاشکا تراشیدن سنبه را تمام کرده بود و حس می کرد چشم هایش سنگین شده، با خودش گفت «وقتشه بیدارشون کنم.» به طرف رفقایش برگشت، نگاه کرد تا ببیند پاها مال کیست که ناگهان به نظرش رسید چیزی در آن سوی ترک شالاپ شلوپ کرد، دوباره به افق روشن کوه ها در زیر هلال وارونه، به خط ساحل، ترک و درختی که حالا به وضوح دیده می شد در آن شناور است، نگاه کرد. به نظرش آمد که او حرکت می کند، ولی ترک و درخت حرکت نمی کنند؛ اما این تصور فقط یک لحظه دوام آورد.

دوباره نگاه کرد. یک درخت بزرگ سیاه با شاخه هایش مخصوصا توجه او را جلب کرد. درخت به طرز عجیبی بدون این که نوسانی داشته باشد یا بچرخد درست وسط رودخانه شناور بود. حتی خیال کرد خلاف جریان آب شناور است، و ترک را قطع می کند و به طرف شن های ساحل می رود. لوکاشکا سرش را بالا آورد و با نگاهش آن را تعقیب کرد. درخت به طرف ساحل شناور بود، ایستاد و به طرز عجیبی تکان خورد. لوکاشکا خیال کرد دستی از زیر درخت بیرون آمده. با خودش فکر کرد «راهزنه، خودم می کشمش!» تفنگش را قاپید و بدون دستپاچگی، اما سریع، پایه ای درست کرد، تفنگ را روی آن گذاشت و بی صدا نگه داشت، بعد آن را از ضامن خارج و نفسش را حبس کرد، هدف گیری کرد و همه چیز را به دقت زیر نظر گرفت...

عاشق نشده ام، بله درست است من هنوز عاشق نشده ام ولی آرزو دارم عاشق شوم؛ آرزویی که از آن قوی تر ممکن نیست. آیا چنین عشقی وجود دارد؟