آن روز، برای سرکار عبدی روز بدی بود. او را از کلانتری به اداره آگاهی انتقال داده بودند و هنوز از راه نرسیده و عرقش خشک نشده یک ماموریت به عهده اش گذاشته بودند. سرکار عبدی کلانتری را دوست داشت، چون مجبور بود آنجا فقط بنشیند و فکر کند و...
دلم برای نوجوونی و این کتاب تنگ شده بود . اولین فک کنم دوازده سالم بود که خوندمش.جلد سومش رو اون موقعها هیچ جا پیدا نکردم
من سال ۹۲ خوندم بعد کتاب رو گم کردم الان دنبال کتابم
خیلی خاطره از بچگیام دارم با این کتاب.
خیلی کتاب لذت بخشی بود و من بعد مدتها دوباره علاقه مند شدم بیاد دوران راهنماییم بخونمش😍
بسیار کتاب جالب و خواندنی بود....همهی اعضای خانواده خواندیم و لذت بردیم👌🏻