کتاب خرسی به نام پدینگتن

Bear Called Paddington

  • قیمت : ۸,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: ماهیماهی
نویسنده: مایکل باند مایکل باند

معرفی کتاب خرسی به نام پدینگتن اثر مایکل باند

رمان خرسی به نام پدینگتن، رمانی نوشته ی مایکل باند است که در سال 1958 به چاپ رسید. آقا و خانم براون برای اولین بار در یک ایستگاه قطار در لندن با پدینگتن، خرسی بسیار بامزه و دوست داشتنی، آشنا شدند. بر روی کاغذی که دور گردن پدینگتون آویزان کرده بودند، نوشته شده بود: «لطفاً از این خرس مراقبت کنید. ممنون.» آقا و خانم بروان هم دقیقاً همین کار را کردند. از همان شب اولی که پدینگتن تلاش کرد برای نخستین بار به حمام برود و تقریباً سِیلی در خانه به راه انداخت، دردسرها و ماجراهای زیادی برای خانواده ی براون به وجود آمد. فرزندان خانواده ی براون، جاناتان و جودی، عاشق این خرس و دردسرسازی هایش می شوند و خودِ آقا و خانم براون هم می پذیرند که وجود یک خرس بامزه در خانه، زندگی شان را بسیار جالب تر و پرماجرات کرده است.

خرید و معرفی کتاب خواندنی خرسی به نام پدینگتن


ویژگی ها کتاب خرسی به نام پدینگتن

جزو لیست کتاب هایی که به بیشترین زبان های دنیا ترجمه شده اند

فیلمی بر اساس این کتاب در سال 2014 ساخته شده است.

مشخصات کتاب خرسی به نام پدینگتن
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-964-209-227-7
تعداد صفحه :128
سال انتشار شمسی :1395
سال انتشار میلادی :1958
سری چاپ :2
نکوداشت های کتاب خرسی به نام پدینگتن
Paddington has charmed readers for generations.
پدینگتن، چندین نسل از مخاطبین را به وجد آورده است.
Barnes & Noble

A beautiful classic tale.
یک داستان کلاسیک زیبا.
School Library Journal School Library Journal

Funny and quirky, quite an enjoyable book.
بامزه و عجیب، کتابی بسیار لذت بخش.
guardian guardian

بخش هایی از کتاب خرسی به نام پدینگتن (لذت متن)
چیزهای مختلف همیشه برای من اتفاق می افتند. من، چنین خرسی هستم.

آقا و خانم براون اولین بار پدینگتون را روی سکوی یک ایستگاه راه آهن دیدند. در واقع اصلا همین شد که این خرس چنین اسم عجیب وغریبی پیدا کرد، چون پدینگتون اسم آن ایستگاه بود. آن ها به ایستگاه رفته بودند تا از دخترشان، جودی، استقبال کنند که داشت برای تعطیلات از مدرسه به خانه برمی گشت. یک روز گرم تابستانی بود و ایستگاه پر بود از آدم هایی که می خواستند بروند لب ساحل. قطارها سوت می کشیدند، تاکسی ها بوق می زدند، باربرها با عجله این ور و آن ور می رفتند و سر هم داد و هوار می کردند، و کلا سروصدا آن قدر زیاد بود که آقای براون، که زودتر خرس را دیده بود، مجبور شد چندین بار به همسرش بگوید تا او متوجه شود.

خانم براون دست همسرش را با نگاه دنبال کرد و به زحمت جسم پشمالوی کوچکی را در سایه ی دیوار تشخیص داد. به نظر می رسید روی یک جور چمدان نشسته و از گردنش هم برچسبی آویزان است که چیزی روی آن نوشته. چمدان کهنه و درب وداغان بود و یک طرفش با حروف بزرگ نوشته بود: به کابین برود. خانم براون خودش را به همسرش چسباند و با هیجان گفت: وای هنری، راست می گفتی. واقعا خرس است!