ملموس، ترسناک، و مبتکرانه.
داستانی هوشمندانه و تشویش آور که سرشار از تعلیق است.
اثری خلاقانه که تصویری پرظرافت از اندوه را در قالب یک داستان فانتزی خوش ساخت، ارائه می کند.
«تریس» سر جایش ماند و به صدای قدم های مادرش گوش داد که از راهرو گذشت و رفت. از دور صدای بسته شدن دری آمد، سپس از پشت آن صدای زمزمه ی مبهم گفت و گویی به گوش رسید. «تریس» بالاخره جرئت کرد از زیر تخت بیرون بیاید.
«خدا کنه این دفعه درست اومده باشم...» در را باز کرد و با اتاق کوچکی مواجه شد که بلافاصله آن را شناخت؛ خیالش راحت شد. لحاف چهل تکه ی روی تخت، کتاب جدید پری های گل روی میز، کاغذدیواری زرد کم رنگ... بله، این اتاق خودش بود.
موجی از آسایش خاطر درونش فوران کرد، سپس از جوش و خروش افتاد و از بین رفت و بعدش چیزی جز سرما و تردید در او نماند. حتی اینجا، یعنی آشیانه ی کوچک خودش هم هیچ حس تسلی یا امنیتی به او نداد.
داستانی دربارهی یک خانواده، دربارهی یک شهر، دربارهی زمان و دربارهی یک نقطهی خاص از زمان، دربارهی زنان به طور کلی و یک دختر بهطور خاص، دربارهی تفاوتها، دربارهی بیگانگان و دربارهی هویت، دربارهی استقلال و اختیار. همهی اینها به زیبایی بافته شدهاند. هیچ لحظهی تکاندهندهای وجود ندارد که ما را از آنچه به سادگی بیان شده است، یعنی یک داستان بسیار جذاب، زیبا و امیدوارکننده، بیرون بکشد. در سراسر این رمان، یک نکتهی خاص بارها و بارها تکرار میشود: «بزرگسالان شما را ناامید خواهند کرد.» یکی از صحنههای کتاب، که نقطهی عطفی است، بهنظرم جذاب بود، چرا که بزرگسالان را به عنوان دشمنان واقعی داستان به تصویر میکشد. رمان به شیوههای بسیار جالبی بزرگسالان را کوچک میکند و تنها «بزرگسالِ» مثبت، یک جوان بالغ است که میتوان گفت هنوز به شکلی گذرا به دوران کودکی خود پایبند است. . قول میدم بعد از نوشیدن این معجون خوشمزه، تاریک و خطرناک، این طلسمی که فرانسیس هاردینگ در «آواز فاخته» نوشته، با چشمانی جدید به خواهر و برادر خود نگاه کنید. شاید شما هم مثل تریس، سفری را آغاز کنید برای خودشناسی و آشتی ...
داستانی ترسناک و دلهرهآور و گیرا درباره دو خواهر متخاصم (تریس و پنی) - یکی انسان، یکی هیولا - که به هم اعتماد میکنند و با هم متحد میشوند تا پیمانی ماوراءالطبیعه را که به طرز عجیب و وحشتناکی اشتباه پیش رفته است، لغو کنند و با آن، خانوادهی ناامید، افسرده و داغدارِ خود را التیام بخشند. . فرانسیس هاردینگ، اسطورهی تغییر را از دیدگاه خودِ «تغییر» بازسازی میکند. او در خلق دنیاهای کمی کج و معوج مهارت دارد. با نثر بسیار هوشمند، آرام، رازآمیز و ظریف خود که یادآور افسانههای قدیمیست، فضایی وهمآور خلق میکند. فضای پس از جنگ جهانی اوّل در انگلیس، زمان و مکانی مملو از غم و اندوه؛ امّا آماده برای پیشرفت، مکمل جذابی برای برداشت نویسنده از داستان «تغییر» است. هاردینگ تنش بین مدرنیته و دنیای قدیم را به خوبی به تصویر میکشد. تنش بین والدین و فرزندان. سندرم اضطراب پس از سانحهی جنگ، خانوادهای سختگیر و بیرحم میسازد که در فرزندپروری خود اختلال دارند و آرامش فرزندانشان را فراهم نمیکنند و از آنها یک هیولا میسازند ... . قول میدم بعد از نوشیدن این معجون خوشمزه، تاریک و خطرناک، این طلسمی که فرانسیس هاردینگ در «آواز فاخته» نوشته، با چشمانی جدید به خواهر و برادر خود نگاه کنید. شاید شما هم مثل تریس، سفری را آغاز کنید برای خودشناسی و آشتی ...
عالی بود چند صفحه اولش یکم گیج بودمو داستان مبهم و یکم حوصله سر بر ولی از فصل ۲ به بعد عالی شد. وقتی میخوندمش اصن دلم نمیخواست بزارمش زمین و انقد غرق داستان میشدم که هیچی نیمشنیدم🙂
عالیههه این کتاب ژانر ترسناکه
داستان جذابی داره:))))
اره 👌