کتاب کتاب بی نام اعترافات

Anonymous Confession Book

مشخصات کتاب کتاب بی نام اعترافات
شابک : 9789643379353
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 348
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 2009
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 4 آبان

نویسنده برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی

معرفی کتاب بی نام اعترافات اثر داوود غفارزادگان

رمان «کتاب بی نام اعترافات» در میان آثار این نویسنده یکی از بهترین نمونه هایی است که او سعی کرده است با آن در این مسیر گام بردارد و دغدغه های فراداستانی خود را در قالب روایت داستانی به مخاطب منتقل کند. این رمان نمونه ای است قابل اعتنا از طبع آزمایی نویسنده برای خلق لحن داستانی متفاوت و در این مسیر استفاده از دیالوگ های صریح و کوتاه با چاشنی استفاده از عبارات و جملاتی به زبان آذری که هم شیرین است و هم تاثیرگذار و جذاب.

داستان از آنجایی شروع می شود که با فوت پدر، خودنویس او به همراه پانصد ششصد صفحه دست نویس به پسرش داده می شود و اکنون او سعی دارد که از دل دست نویس ها داستانی را بازنویس کند که قهرمان آن نوجوانی است که با وجود محدودیت ها و ممنوعیت هایی که از طرف دولت در آن دوران وجود داشته، به همراه عمو و چند نفر دیگر به شبیه خوانی مشغول می شود.

کتاب کتاب بی نام اعترافات

داوود غفارزادگان
داوود غفارزادگان متولد ۱۳۳۸ اردبیل- داستان‌نویس ایرانی است.بیش از سه دهه داستان‌هایی با موضوعات متنوع و برای مخاطبان متنوع نوشته‌است. جایزهٔ ۲۰ سال ادبیات داستانی (بزرگسالان) به خاطر اثر ارزش‌مندش ماسه نفرهستیم به او تعلق گرفت. وی یکی از مؤثرترین نویسندگان در عرصه ادبیات کودک و نوجوان است. نشان طلایی از جشن‌وارهٔ بزرگ برگزیدگان ادبیات کودک ونوجوان (انجمن نویسندگان کودک ونوجوان)به عنوان یکی از بهترین داستان نویسان دو دهه از جوایز دیگر اوست.رمان فال خون او توسط پروفسور ...
قسمت هایی از کتاب بی نام اعترافات (لذت متن)
ممد شمر از پشت پنجره باریک می شود به جمعیت توی حیاط و چند جوان سبیل تابیده قلچماق را دست چین می کند به عنوان لشکر یزید. رخت قرمز و نارنجی، کلاه های آهنی پردار، شمشیرهای زنگ زده و گرزهای سیاه در یک چشم به هم زدن جوان های خندان قلچماق را تبدیل می کند به لشکر جرار. عمو چند نفر را راهی می کند جلو مسجد برای زدن خیمه و خرگاه. طبل زن ها هم دنبالشان. پسرک می خواهد پشت سر طبل زن ها برود که با صدای عمو سرجایش میخکوب می شود. پسر به اکراه می ایستد کنار پنجره. حیاط غلغله است. دل پسرک می ریزد؛ قمه زن ها با کفن های سفید و قمه های بلند کنار دیوار نوبت گرفته اند برای تراشیدن وسط سر. عمو پسرک را صدا می کند. آقا شمره به چشم خریدار سرتا پا وراندازش می کند: -خوبه… خوبه! و بی آنکه از پسر چیزی بپرسند، رخت عربی تنش می کنند و پوشیه سیاهی روی صورتش می اندازند.