کتاب لمس

Touch
  • 20 % تخفیف
    320,000 | 256,000 تومان
  • موجود
  • انتشارات: چترنگ چترنگ
    نویسنده:
کد کتاب : 79408
مترجم :
شابک : 978-6227342468
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 523
سال انتشار شمسی : 1401
سال انتشار میلادی : 2015
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 31 خرداد

«کلر نورث» از نویسندگان پرفروش در ادبیات بریتانیا

معرفی کتاب لمس اثر کلر نورث

کتاب «لمس» رمانی نوشته «کلر نورث» است که نخستین بار در سال 2015 وارد بازار نشر شد. موجودی که با نام «کپلر» شناخته می شود، برای قرن ها است که مشغول جهش از بدنی به بدن دیگر بوده است—از زمانی که درد و آسیب روانی باعث شد او از بدن اصلی و در حال مرگش، به بدن قاتل خود منتقل شود. اکنون فقط یک لحظه از تماس پوست با پوست لازم است تا او به بدنی دیگر جهش کند. «کپلر» در اغلب اوقات این بدن ها و زندگی های قرضی را نوعی سرگرمی در نظر می گیرد. اما «جوزفین سبولا» به چیزی بیش از یک سرگرمی تبدیل شده، چون کسی که او را به قتل رساند، در حال جست و جو برای یافتن روحی بود که به طور موقت در بدن «جوزفین» سکونت داشت. این شخص مرموز، اطلاعاتی از «جوزفین» و «کپلر» دارد که به شکل غافلگیرکننده ای دقیق است—البته به جز این نکته که او به اشتباه، آن ها را مسئول ارتکاب چهار قتل می داند.

کتاب لمس

کلر نورث
«کلر نورث»، نام مستعار «کاترین وب»، زاده 27 آپریل 1986، نویسنده ی موفق فانتزی برای نوجوانان و بزرگسالان، است. کتاب هایش نامزد جایزه ی معتبر مدال کارنگی بوده اند و از پیشروان ژانر جدیدی است به نام «جادوی شهری». با این همه، کتاب هایی که با نام کلر نورس نوشت، شهرت جهانی برایش آورد. کتاب های کلر نورس آمیزه ای از مقولات فراطبیعی و خیالی است. هرچند بسیاری از منتقدان و خوانندگان اصرار دارند آثار کلر نورس را حاوی مضامین علمی تخیلی بدانند، بهتر است آثار او را از داس...
نکوداشت های کتاب لمس
The breakneck pace of the plot will draw readers in.
سرعت سرسام آور پیرنگ، مخاطبین را مجذوب خواهد کرد.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

Fast-paced and thrilling.
سریع و مهیج.
NPR NPR

Imaginative and masterful.
مبتکرانه و استادانه.
Washington Post Washington Post

قسمت هایی از کتاب لمس (لذت متن)
همچون عقابی که در گردباد گیر افتاده باشد، به سرعت تپه های «ساکرامنتو» را درنوردیدیم و همچنان که من به داشبرد چنگ زده بودم و به شیب تند زیر چرخ هایمان نگاه می کردم، با جیغ و داد گفت: «من عاشق این شهر نکبتی ام!» اگر حس دیگری به جز وحشت مطلق داشتم، شاید حرف بامزه ای می زدم.

چراغ ها به سویی منحرف شدند و دختر هم با آن ها حرکت کرد. مثل شوالیه ای نیزه دار، خودش را با آن ها هم راستا کرده بود. چراغ ها دوباره منحرف شدند و چرخ ها جیرجیرکنان آن ها را از سر راه کنار بردند؛ ولی دختر دوباره فرمان را پیچاند. مستقیم جلو می رفت. نه به جلو نگاه می کرد و نه از مسیر کنار می رفت.

این شد که من، اگرچه بدنی را که آن زمان در آن بودم، تقریبا دوست داشتم (مردی بیست و دو ساله با دندان های عالی)، مطلقا قصد نداشتم در آن بمیرم. پس همچنان که به سوی مرگ می رفتیم، دست دراز کردم، انحنای بازوی برهنه اش را گرفتم و جا به جا شدم.