کتاب خانواده ای نه چندان خوشبخت

Not a happy family
کد کتاب : 81583
مترجم :
شابک : 978-6222352202
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 352
سال انتشار شمسی : 1401
سال انتشار میلادی : 2021
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 27 مرداد

معرفی کتاب خانواده ای نه چندان خوشبخت اثر شاری لاپنا

برکن هیل در شمال نیویورک منطقه‌ی گرانی برای زندگی است. برای داشتن خانه در آنجا باید ثروتمند باشی و فرد و شیلا مرتون بدون شک هستند. اما حتی کل ثروت آنها هم نمی‌تواند ازشان در برابر یک قاتل محافظت کند. درست بعد از خوردن شام عید پاک همراه با سه فرزند بزرگسالشان، فرد و شیلا به طرز وحشیانه‌ای به قتل می‌رسند.
هر کدام این فرزندان وارث میلیون‌ها دلار پول اند. آنها هرگز خانواده خوشبختی نبوده‌اند، به لطف پدر کینه توز و مادر بی توجهشان، اما شاید یکی از خواهر و برادرها بیش از آن چیزی که کسی تصور می‌کرد براشفته بوده.... آیا دست یکی از اعضای خانواده می‌تواند به این قتل فجیع آلوده باشد؟
در این خانواده، هر کس رازی دارد، حتی مرده‌ها.
«خانواده‌ای نه چندان خوشبخت» یک رمان‌ جنایی خانوادگی از نویسنده پرفروش نیویورک تایمز است که شما را تا آخرین صفحه وادار به حدس زدن می‌کند. کنار گذاشتن این رمان کوتاه سخت است، با خواندن این اثر هیجان انگیز، غرق یک کابوس خانوادگی می‌شوید، همه چیز را زیر سوال می‌برید و لذت واقعی تعلیق را تجربه می‌کنید.

کتاب خانواده ای نه چندان خوشبخت

شاری لاپنا
شاری لاپنا، نویسنده ی کانادایی است. او را بیشتر به خاطر کتاب زن همسایه می شناسند؛ اثری که هم در کانادا و هم در سایر کشورهای دنیا به فروش بسیار بالایی دست یافت.لاپنا قبل از آغاز حرفه ی نویسندگی، وکیل و معلم زبان انگلیسی بود. او اولین رمان خود را در سال 2008 به چاپ رساند و از همان ابتدا، مورد تمجید و تحسین منتقدین قرار گرفت. شاری لاپنا در طول چند سال نویسندگی خود، چهار رمان منتشر کرده که همگی با بازخورد بسیار خوبی از طرف منتقدین و مخاطبین همراه بوده است.
نکوداشت های کتاب خانواده ای نه چندان خوشبخت
شاری لاپا با «خانواده ای نه چندان خوشبخت» یک بار دیگر نشان داد که به بهترین شکل توانایی ایجاد فضایی آکنده از تعلیق را برای خوانندۀ خود دارد.
نیواس‌ای تودی

یک داستان خانوادگی همراه با تعلیق و پیچش های داستانی فراوان. این کتاب تا آخرین صفحه شما را وادار به حدس زدن می کند.
پائولا هاوکینز

قسمت هایی از کتاب خانواده ای نه چندان خوشبخت (لذت متن)
ایرنا بیشتر کارها را انجام داد و غذاها را بی سروصدا روی میز چید: سالاد؛ بشقاب سبزیجات، سیب زمینی سرخ شده، سس و... شیلا هم بوقلمون را توی سینی بزرگی آورد و آن را بااحتیاط جلوی فرد گذاشت. ایرنا فکر کرد این سینی برای او سنگین است و او هم دیگر آن قدر جوان نیست که آن را بلند کند. می ترسید با کفش پاشنه بلند پایش پیچ بخورد و غذا را بریزد. فرد بوقلمون را با دقت تکه تکه می برید و تنها کاری که به عنوان مرد خانواده جدی می گرفت، همین بود. درحالی که همه نشسته بودند، فرد چاقو به دست ایستاده بود و در همین حین داستان تعریف می کرد. وسط تعریف کردن، گاهی مکث می کرد تا حرفش برای دیگران جا بیفتد. اصلا اهمیتی نمی داد که غذا سرد می شود. فرد یک سر میز نشست و شیلا روبه روی او در آن طرف میز. کاترین و تد و لیزا سمت راست و جنا و جیک و دن سمت چپ فرد نشستند. ایرنا در کنجی بین فرد و شیلا، نزدیک آشپزخانه نشست. شیلا می گفت سخت است که یک بشقاب دیگر سر میز اضافه کنند؛ هرچند، همهٔ کارها با خود ایرنا بود. البته اگر آودری-خواهر فرد-اینجا بود، یک بشقاب دیگر اضافه می شد، اما او آنفولانزا گرفته بود و امشب حضور نداشت. وقتی فرد مشغول بریدن بوقلمون بود، ایرنا بدون اینکه کسی متوجه شود، نگاهی به اعضای خانواده در دور میز انداخت. از وقتی که بچه ها پوشک می شدند، به عنوان پرستار استخدام شده بود. خانواده را خوب می شناخت. شیلا مشکل بزرگی را پنهان می کرد؛ معلوم بود نگران چیزی است. قوطی داروهای جدید ضد اضطراب شیلا را توی کابینت حمام دیده بود. نمی توانست رازی را از زنی که در خانه کار می کند، پنهان نگه دارد. البته نمی دانست چرا دارو مصرف می کند. دن به شدت ناراحت بود و اصلا به پدرش نگاه نمی کرد. جنا هم این بار با یک آدم جدید آمده بود. کاترین طبق معمول محو تماشای ظروف چینی و برق کریستال و نقرهٔ روی میز بود؛ او تنها کسی بود که از بودن در اینجا لذت می برد. تد هم سعی می کرد رفتار خوبی داشته باشد، اما همه می دانستند که توی این خانه معذب است. از تماشای همگی آن ها باهم لذت می برد. بچه ها را دوست داشت و نگران آن ها بود؛ مخصوصا دن... هرچند بزرگ شده و رفته بودند و نیازی به او نداشتند، اما از دوست داشتن او چیزی کم نشده بود. غذا سرو شد و تکه ای گوشت و کره، سالاد و سس و سیب زمینی ریختند و مشغول خوردن شدند و مثل هر خانوادهٔ دیگری باهم گپ زدند. فرد قرار بود همراه دوستش به قایق سواری برود؛ او امشب زیاد مشروب خورده بود و ایرنا می دانست که نتیجهٔ خوبی ندارد. جنا غذایش را تمام کرد. کارد و چنگالش را توی بشقاب گذاشت و به بقیهٔ افراد دور میز نگاه کرد. دن ساکت بود؛ حتی یک کلمه هم حرف نزده بود. لیزا که روبه روی او نشسته بود، گهگاهی با نگرانی به او نگاه می کرد. جنا فکر کرد حتما کمی قبل دن و پدرش باهم بحث کرده اند و بازهم دلخوری پیش آمده، چون فضای متشنجی بین آن ها جریان داشت. مادرش بیشتر از قبل با خوش رویی در حال گپ زدن با دیگران بود؛ که این خودش نشانهٔ خوبی نبود! کاترین مثل همیشه مثل یک شاهزاده با گوشواره های مروارید نشسته بود و شوهر خوش قیافه اش مودبانه کنارش غذا را آرام آرام می جوید. پدرش مدام نوشیدنی می خورد و با نگاهی سرد به بقیه نگاه می کرد. جنا می دانست که او نقشه ای در سر دارد؛ آن نگاه را خوب می شناخت.