خواندن همزمان «مردابنشینان» و «رقص جنگلها» راهی دقیق برای فهم جهان نمایشی ووله سوینکا است؛ جهانی که در آن گذشته فقط خاطره نیست، بلکه نیرویی زنده، مزاحم و گاه ویرانگر است. این دو نمایشنامه از نخستین آثار جدی او به شمار میآیند و در سالهایی نوشته شدند که جامعه نیجریه در آستانه دگرگونی تاریخی قرار داشت. «مردابنشینان» در ۱۹۵۸ نوشته و اجرا شد و «رقص جنگلها» برای جشنهای استقلال ۱۹۶۰ پدید آمد و چند سال بعد منتشر شد. تفاوت مقیاس این دو اثر چشمگیر است: اولی در کلبهای کوچک و خانوادگی میگذرد، دومی صحنهای گسترده از انسانها، ارواح، خدایان و مردگان میسازد. با این حال، پرسش مرکزی هر دو یکی است: جامعهای که از نظم قدیم زخمی شده و به نظم تازه نیز اعتماد کامل ندارد، چگونه باید خود را بازشناسد؟ «مردابنشینان» ظاهرا نمایشنامهای ساده درباره خانوادهای روستایی است. آلو و ماکوری، زن و شوهری سالخورده، در منطقه مردابی دلتای نیجر زندگی میکنند و چشمبهراه پسران دوقلوی خود هستند که به شهر رفتهاند. بازگشت ایگوئزو اما بازگشت پیروزمندانه نیست. او از شهر شکستخورده برمیگردد؛ داراییاش را از دست داده، زندگی زناشوییاش فروپاشیده و امیدی که با مهاجرت گره خورده بود، به تلخی بدل شده است. همزمان، سیلاب محصول خانواده را نابود کرده و آب آلوده به نفت، زمین را از باروری انداخته است. ورود گدای نابینا و سپس کادیه، کاهن محلی، لایههای تازهای از بحران را آشکار میکند: فقر، فرسایش ایمان، سوءاستفاده از آیین و شکستن پیوندهای خانوادگی. اهمیت نمایش در این است که سوینکا هیچیک از دو سوی سنت و مدرنیته را به پناهگاهی پاک تبدیل نمیکند. شهر، که قرار بود وعده آزادی و موفقیت باشد، ایگوئزو را تهی و شکستخورده بازمیگرداند. مرداب نیز، که میتوانست نماد ریشه، خانه و پایداری باشد، درگیر فساد، فقر و سلطه مذهبی است. کادیه با جایگاه آیینی خود نه نجاتبخش جامعه، بلکه بخشی از مسئله است. او نشان میدهد که سنت، اگر از درون نقد نشود، میتواند به ابزاری برای بهرهکشی تبدیل شود. از سوی دیگر، نفت در آب مرداب حضوری نمادین و بسیار ملموس دارد: نشانه ورود اقتصاد جدید به دل زندگی روستایی، پیش از آنکه مردم آن امکان انتخاب یا فهم کامل پیامدهایش را داشته باشند. به همین دلیل، «مردابنشینان» با وجود فضای کوچک خود، نمایشی درباره بحران زیست، مهاجرت و فروپاشی اعتماد است. در «رقص جنگلها» همین بحران از سطح خانه به سطح حافظه جمعی منتقل میشود. نمایش برای لحظهای جشنگونه نوشته شد، اما سوینکا به جای ستایش ساده گذشته یا آینده، اثری ساخت که بیشتر به محاکمه حافظه شبیه است. مردمی که برای گردهمایی قبایل آماده میشوند، از نیاکان میخواهند بازگردند و شکوه گذشته را تأیید کنند. اما آنچه میآید، مطابق میل آنان نیست. «مرد مرده» و «زن مرده» بازمیگردند؛ نه قهرمانانی باشکوه، بلکه قربانیانی که چهره پنهان تاریخ را آشکار میکنند. گذشته در این نمایش آرام، مقدس و تزئینی نیست؛ زخمی است که اگر نادیده گرفته شود، دوباره سر باز میکند. ساختار «رقص جنگلها» پیچیدهتر و آیینیتر از «مردابنشینان» است. زمان خطی در آن شکسته میشود و جهان زندگان، مردگان، ارواح و خدایان روی هم قرار میگیرند. سوینکا از سنت نمایشی یوروبا، رقص، ماسک و موسیقی استفاده میکند، اما این عناصر را به نمایش فولکلوریک تقلیل نمیدهد. آیین در اینجا ابزار تزئین صحنه نیست، بلکه روش تفکر است؛ راهی برای دیدن اینکه خطاهای تاریخی چگونه تکرار میشوند و چگونه جامعه ممکن است قربانیان خود را فراموش کند تا تصویر دلخواهی از خویش بسازد. نمایش از نوستالژی پرهیز میکند: استعمار را توجیه نمیکند، اما گذشته پیشااستعماری را نیز به بهشت اخلاقی بدل نمیسازد. استقلال هم، در منطق اثر، بدون خودشناسی تاریخی نمیتواند تضمینکننده رهایی باشد. این دو نمایشنامه کنار هم نشان میدهند که سوینکا از آغاز نویسندهای ضدسادهسازی است. او بحران را به دشمن بیرونی، نسل جدید، سنت کهن یا شهر مدرن محدود نمیکند. در نگاه او، مسئله اصلی ناتوانی انسان در دیدن فساد درون ساختارهایی است که به آنها پناه میبرد. «مردابنشینان» این حقیقت را در چهره یک خانواده فرسوده نشان میدهد و «رقص جنگلها» آن را به صحنهای اسطورهای و تاریخی میکشاند. هر دو اثر از مخاطب میخواهند به جای انتخاب شتابزده میان گذشته و آینده، به آن نقطه تاریک نگاه کند که گذشته در آینده پنهان میشود. در جهان سوینکا، مردگان خاموش نمیمانند؛ گاهی از جنگل بیرون میآیند، کنار مرداب میایستند و از زندگان میپرسند آیا واقعا چیزی را پشت سر گذاشتهاند یا فقط نام تازهای بر همان زخم قدیمی گذاشتهاند.
درباره وله سوینکا
وله سوینکا (Akinwande Oluwole Babatunde Soyinka)، معروف به Wole Soyinka، نمایشنامهنویس، رماننویس، شاعر و مقالهنویس نیجریهای به زبان انگلیسی است.