کتاب کابوس های بیروت

Beirut Nightmares
کد کتاب : 9590
مترجم :
شابک : 9789641855767
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 461
سال انتشار شمسی : 1399
سال انتشار میلادی : 1976
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 8 تیر

معرفی کتاب کابوس های بیروت اثر غاده السمان

کابوس های بیروت در اوج جنگ داخلی لبنان قرار دارد. راوی به مدت دو هفته در نبردهای خیابانی و تیراندازی به دام افتاده است.

کابوس های بیروت برای اولین بار درسال ۱۹۷۶ به چاپ رسید و بعد از آن به چند زبان ترجمه گردید. غاده السمان در رمان کابوس های بیروت با توجه به تکنیک هایی که در نویسندگی دارد حوادث و اتفاقات را به گونه ای خواندنی و هیجانی برجسته تر نموده است. همان طور که از نام کتاب نیز مشخص است در داستان، کابوس های فراوانی وجود دارد که خواننده با ترس و هیجان بیشتری به خواندن ادامه می دهد. او نیز هم چون سایر نویسندگان دنیای عرب بعد از حمله ی اسرائیل به عرب ها، آثارش با تغییراتی همراه شد و در آن ها بیشتر به جنگ و مشکلات پیرامونش پرداخت. رمان «کابوس های بیروت» در حین جنگ داخلی کشور لبنان چاپ شد این جنگ به مدت پانزده سال طول کشید و نویسنده به خوبی زشتی های شهر بیروت و برادرکشی ها را در زمان جنگ داخلی برای مخاطبان روایت می کند.

در پایان رمان شخصیت اصلی زنده مانده اما همه چیز را از دست داده است ، از جمله کتابخانه ای که برای او خیلی عزیز بوده است. با این حال او این نقطه صفر را به عنوان نقطه شروع تبدیل می کند . نقطه صفر برخلاف رمان های دیگر ، ناامیدی عمیق را نشان نمی دهد. در عوض ، این نقطه "جایی است که یک بار دیگر افق بی حد و مرز پیدا بود."

کتاب کابوس های بیروت

غاده السمان
غادة السمان (به عربی: غادة أحمد السّمّان) (زادهٔ ۱۹۴۲ در دمشق) نویسنده و ادیب زن اهل سوریه است. وی یکی از بنیان گذاران شعر نو در ادبیات عرب به شمار می رود.
قسمت هایی از کتاب کابوس های بیروت (لذت متن)
آن روز صبح وقتی از ماشین پیاده شدم و تا اطلاع ثانوی صحیح و سالم وارد خانه شدم، نمی دانستم این آخرین باری است که تا چندین روز دیگر می توانم خانه را ترک کنم… و همان لحظه که در را پشت سرم می بندم، دارم آن را به روی زندگی و امید می بندم… و زندانی کابوسی طولانی می شوم سخت طولانی. با برادرم به خانه برگشته ام تا با هم نقش زندانیان را بازی کنیم… اگر می دانستیم، در راه بازگشت چیزی برای خوردن می گرفتیم… اگر می دانستیم شاید برنمی گشتیم… و اگر… و اگر… و «اگر» را در خاک پشیمانی کاشتیم و «ای کاش» درو کردیم!… کجا زندگی می کنم؟ این سوال یادآور واقعیتی وحشتناک بود. وسط میدان جنگ زندگی می کنم، بی هیچ سلاحی و بی آن که کاری از دستم برآید، جز همین کشیدن قلم بر کاغذ و به جا گذاشتن سطرهایی لرزان مانند رد خونین مجروحی که در پنبه زار سپید سینه خیز می رود…

برادر مقتول جوانکی را که قرار بود گوسفند قربانی باشد گرفت… دینش را به فحش کشید. جوان جا خورد، دانشجوی فلسفه بود و به خدا اعتقاد داشت، اما همه ادیان را ابزارهایی برای تقرب به خداوند می دانست و هر گاه نیاز داشت به خدا نزدیک شود به اولین عبادتگاهی که سر راهش بود می رفت، چه مسجد چه کنشت. البته ترجیح می داد بر کرانه ی دریا و به دور از هر دیواری در برابر خالقش کرنش کند. زمزمه های دعای خویش را به باد بسپرد تا در جهان پهناور بگستراند و نقطه هایی تابناک بدان بیفزاید تا کمی از ظلمت نفرت و توحش مسلط بر جهان پرشروشور ما بکاهد. کشاندندش به پیاده رو. گفت: گناه من چیست؟ برادر مقتول عصبانی بود. با عصبانیت فحش بارانش کرد. نزدیک بود بین خودشان دعوا سربگیرد: این جا بکشندش یا با خودشان ببرند؟… کدامشان بکشد؟ چطور بکشند؟ یکی شان پرسید: دوست داری چطور بمیری؟ گفت: دوست ندارم بمیرم. یکی پیشنهاد کرد که فورا تیری در کله اش خالی کنند و پیش از رسیدن گروه دوم راه بیفتند. گفت: دوست ندارم بمیرم. برادر داغ دیده پافشاری کرد که کشتن جوان حق خودش است. گفت: دوست ندارم بمیرم. یکی پرسید: عضو کدام حزب هستی؟ گفت: حزب زندگی. پرسیدند: اسمت چیست؟ گفت: لبنان. از کدام خانواده؟ عرب. فریاد زدند: وقت شوخی نیست، کی هستی؟ تکرار کرد: «اسم من لبنان عرب است و نمی خواهم بمیرم.