کتاب اردوگاه اطفال

Children's camp
کد کتاب : 9601
شابک : 9786000322281
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 328
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2018
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 6 تیر

معرفی کتاب اردوگاه اطفال اثر احمد یوسف زاده

کتاب اردوگاه اطفال در ادامه کتاب آن بیست و سه نفر به رشته تحریر درآمده است. احمد یوسف زاده در این اثر به تقابل اسرای جوان با اسرای جاسوس و خائنی که به دلایل مختلف با رژیم بعث همکاری می کردند، پرداخته است. این اثر روایت دو سال خاطره از اتفاقات تلخ و شیرین و حماسه های باورناپذیر است که آفرینندگان آن نه ارتشی های سرد و گرم چشیده بودند و نه پاسدارهای جان بر کف، بلکه اسیران نوخاسته ای بودند که حزب بعث از اردوگاه های اسرا انتخاب و به آن بیست و سه نفر ملحق کرد تا برنامه تبلیغ علیه ایران را با حربه "کودکان جنگ" ادامه بدهد. کتاب اردوگاه اطفال دقیقا در نقطه ای آغاز می شود که کتاب «آن بیست و سه نفر» به پایان رسید و روایتگر سال های ۶۲ و ۶۳ در اردوگاه بین القفسین است که بعدها به دلیل جمع آوری حدود ۴۰۰ نوجوانان در آن با عنوان اردوگاه اطفال معروف شد.

کتاب اردوگاه اطفال

احمد یوسف زاده
احمد یوسف‎زاده در ششم مرداد ماه 1344 در استان کرمان متولد شد. با شروع جنگ تحمیلی به همراه دو برادر دیگرش محسن و یوسف برای دفاع از انقلاب و اسلام به جبهه های نبرد حق علیه باطل می شتابد و در حالی که نوجوانی بیش نبود در عملیات بیت المقدس به اسارت دشمن بعثی درمی آید.این آزاده مدت هشت سال و سه ماه از دوران جوانی خود را در اسارتگاه های مخوف رژیم بعث عراق گذراند تا این که در سال ۱۳۶۹ به همراه دیگر آزادگان به میهن اسلامی بازگشت. یوسف‎زاده پس از بازگشت از اسارت، تحصیلات کارشناسی خود را در رشته...
قسمت هایی از کتاب اردوگاه اطفال (لذت متن)
رضا عسکری، که شب قبل دیرتر از من خوابیده بود، قصه عجیبی تعریف کرد. روایتی آشنا: «آخر شب بود. همه خواب بودند. یک نفر از شدت تشنگی بیدار شد. ته تشت هنوز کمی آب مانده بود که داشت زیر پنکه باد می خورد. اسیری تشنه آمد نشست کنار تشت. لیوان کوچکی هم دستش بود. خودم را به خواب زدم. می خواستم ببینم به آب جیره بندی لب می زند یا نه. لحظه ای به موج های دایره ای روی آب خیره شد، بعد نگاهش را از آب گرفت، سرش را بالا گرفت، آهی کشید و با لب تشنه رفت سر جایش خوابید!» رضا عسکری می گفت و تصویر مردی در قاب ذهن من جان می گرفت که لب تشنه از نهر علقمه برمی گشت.