تصور کنید خطی از مدرسهٔ ارسطو در آتن آغاز شود، از بغداد و بخارا و اندلس بگذرد و چند قرن بعد به دانشگاههای اروپای مسیحی برسد. آنچه در پایان این مسیر به توماس آکوئینی میرسد، دیگر همان ارسطوی آغاز راه نیست. فارابی، ابنسینا و ابنرشد هر کدام چیزی را از فلسفهٔ او گرفتهاند، تغییر دادهاند یا علیه بخشی از آن استدلال کردهاند. «فلسفه مشاء: از ارسطو تا توماس آکوئینی» نوشتهٔ حمیدرضا خادمی میخواهد همین مسیر را یکجا نشان دهد؛ مسیری که در آموزش رایج فلسفه گاه به چند نام جدا از هم شکسته میشود. خادمی کتاب را با این گلایه نوشته که فلسفهٔ مشاء در آموزش دانشگاهی ایران اغلب یا به ارسطو تقلیل پیدا میکند یا، در بخش اسلامی، تقریبا با ابنسینا یکی گرفته میشود. به گفتهٔ خود او، در چنین تصویری جای فارابی و بهویژه ابنرشد کمرنگ میشود. برای جبران این کاستی، کتاب دو کار را کنار هم انجام میدهد: نخست برخی از مسئلههای اصلی فلسفهٔ مشاء را توضیح میدهد و بعد مسیر تاریخی این سنت و چهرههای مهم آن را دنبال میکند. خادمی تصریح کرده که سه فصل پایانی بیشتر رنگ تاریخی دارند، در حالی که بخشهای پیشین به مباحثی مانند هستیشناسی، معرفتشناسی، انسانشناسی و معناشناسی میپردازند. در بخش نظری، مسئلهٔ «وجود» جای مهمی دارد. نسبت وجود و ماهیت، چگونگی عروض وجود، جوهر و همچنین جایگاه عقل و عقل فعال از موضوعاتیاند که نویسنده برای ورود دانشجوی تازهکار به جهان مشائی برگزیده است. این انتخاب بیدلیل نیست. بسیاری از اختلافهای بعدی میان فیلسوفان این سنت دقیقا از همین مفاهیم آغاز میشوند. مثلا ابنسینا دستگاهی میسازد که در آن تمایز ماهیت و وجود و فرق میان ممکنالوجود و واجبالوجود نقش اساسی پیدا میکند؛ دستگاهی که دیگر صرفا شرح ارسطو نیست و بعدها در فلسفهٔ لاتینی نیز اثر میگذارد. پژوهشهای تاریخ فلسفه نشان دادهاند که متافیزیک ابنسینا و شرحهای ابنرشد از مهمترین منابع عربی برای فیلسوفان قرون وسطای لاتینی بودهاند. این نکته یکی از علتهای اهمیت توماس آکوئینی در انتهای عنوان کتاب است. آکوئینی ارسطو را مستقیما در خلأ تاریخی نخواند؛ پیش از او چند نسل از فیلسوفان مسلمان متن ارسطو را شرح داده، مسئلههای تازهای از آن بیرون کشیده و گاه از خود ارسطو فاصله گرفته بودند. آکوئینی از بعضی تمایزهای ابنسینا، از جمله در بحث ماهیت و وجود، بهره گرفت و همزمان با برخی نتایج ابنسینایی و ابنرشدی مخالفت کرد. او مثلا نظریهٔ فیض ضروری ابنسینا یا تلقی ابنرشد از وحدت عقل را نمیپذیرد. بنابراین حرکت از ارسطو به آکوئینی خطی از «انتقال» ساده نیست؛ تاریخ بازسازی و مجادله است. همین نگاه تاریخی از ویژگیهای خوب کتاب خادمی است. وقتی فلسفهٔ مشاء فقط از ابنسینا آغاز شود، بسیاری از پرسشها بیمقدمه وارد متن میشوند. یکی از منتقدان کتاب در نشست بررسی آن تعبیر روشنی به کار برد: چنین کاری شبیه دیدن یک فیلم از میانه است. توجه به ارسطو، فارابی و ابنرشد کمک میکند معلوم شود چه چیزی در این سنت ادامه یافته و کجا اختلاف واقعی پدید آمده است. کتاب البته از نقد بینیاز نیست. در همان نشست، حسین هوشنگی و میثم سفیدخوش به کمبود ابزارهای آموزشی، کم بودن زیرعنوانها در برخی فصلها، استفاده از شماری منابع دستدوم و چند نادقیقی اصطلاحی و تاریخی اشاره کردند. سفیدخوش همچنین فصلهای نخست را شتابزدهتر از بخشهای دیگر دانست. این ایرادها برای کتابی که قرار است متن درسی کارشناسی باشد مهماند؛ چون دانشجوی تازهوارد بیش از پژوهشگر حرفهای به نظم روشن فصلها، تعریف دقیق اصطلاحات و راهنمای مطالعه نیاز دارد. در مقابل، همان منتقدان اصل کوشش برای دیدن فلسفهٔ مشاء بهعنوان یک سنت تاریخی گسترده را ارزشمند دانستهاند. «فلسفه مشاء» بیش از هر چیز کتابی برای دیدن پیوستگیهاست. ارسطو در این روایت در یونان باقی نمیماند، ابنسینا فقط فیلسوفی در جهان اسلام نیست و توماس آکوئینی نیز بدون آن چند قرن ترجمه، شرح و جدال درست فهمیده نمیشود. اندیشه گاهی قرنها سفر میکند و در هر منزل اندکی تغییر مییابد. وقتی دوباره به آن نگاه میکنیم، معلوم نیست با همان اندیشهٔ آغاز راه روبهرو باشیم؛ اما ردّ قدمهای نخست هنوز در آن مانده است.