رمان «اتحادیه ابلهان» در جنوب آمریکا و در دهه ۱۹۶۰ میلادی جریان دارد و به چندین مسئله فرهنگی و سیاسی آن دوره، از جمله نژادپرستی و هراس از «کمونیسم»، میپردازد. در اواسط قرن بیستم، آمریکا درگیر «جنگ سرد» (تقابلی گسترده مبتنی بر تهدید هستهای) با روسیه بود—کشوری کمونیستی که ایالات متحده آن را تهدیدی جدی برای آزادی و دموکراسی میدانست. تنش میان این دو کشور در دهه ۱۹۵۰ به اوج خود رسید. رمان «اتحادیه ابلهان» به پیامدهای این تنشها در جامعه آمریکا طی دهه ۱۹۶۰ میپردازد و پارانویای سیاسی موجود میان نسلی قدیمیتر را به تصویر میکشد که دوران «جنگ سرد» را تجربه کرده بود. رمان همچنین میراث بردهداری در جنوب آمریکا را نیز بررسی میکند.

کتاب «اتحادیه ابلهان» هم رمانی طنزآمیز است و هم نمونهای از سنت ادبی «پیکارِسک». رمانهای «پیکارسک» نخستین بار در قرن شانزدهم در اسپانیا پدید آمدند و معمولا حول ماجراجوییهای شخصیتی نامتعارف شکل میگیرند که خارج از چارچوبهای رایج جامعه است و تجربههایش نه موجب رستگاری او میشود و نه تغییری اساسی را در او ایجاد میکند. رمانهای «پیکارسک» اغلب بهجای داشتن پیرنگی واحد و منسجم، از مجموعهای از اتفاقات نسبتا مستقل تشکیل شدهاند و علاوه بر برخورداری از ماجراهای پرتنش، معمولا لحنی کمدی و هجوآمیز دارند. کتاب «اتحادیه ابلهان» رمانی «پیکارسک» و طنزآمیز است، زیرا شخصیت اصلی آن، «ایگنیشس جی. رایلی»، قهرمانی نامتعارف است که برای فرار از رفتن به سر کار و تبدیل شدن به عضوی از جامعه متعارف، مجموعهای از ماجراهای هجوآمیز را تجربه میکند.
رمان «اتحادیه ابلهان» شباهتهایی به رمان «دن کیشوت» اثر نویسنده اسپانیایی، «میگل د سروانتس»، دارد. «دن کیشوت» ماجراهای نجیبزادهای سادهلوح را روایت میکند که آنقدر داستانهای عاشقانه و پهلوانی خوانده است که خود را یک شوالیه میپندارد و راهی سفری قهرمانانه و بیحاصل میشود. این ماجراها مشابه با مأموریتها و تلاشهای گوناگون «ایگنیشس» در داستان «اتحادیه ابلهان» هستند. از دیگر نمونههای رمان «پیکارسک» میتوان به کتاب «تریسترام شندی» اثر «لارنس استرن» و کتاب «بازار خودفروشی» اثر «ویلیام تکری» اشاره کرد.
خالق رمان «اتحادیه ابلهان»، «جان کندی تول»، از «فلانری اوکانر»، تأثیر پذیرفته بود—نویسندهای که داستانهای کوتاهش از نمونههای مشهور سبک «گوتیک جنوبی» هستند و موضوعاتی مانند روابط نژادی در جنوب آمریکا را مورد بررسی قرار میدهند. کتاب «اتحادیه ابلهان» بهعنوان اثری طنزآمیز و مدرن، از نظر لحن به رمانهای «کمدی سیاه» مانند کتاب «تبصره ۲۲» اثر «جوزف هلر» و همچنین رمانهای «پستمدرنیست» مانند کتاب «برفک» اثر «دان دلیلو» شباهت دارد که به شکل مشابه، فرهنگ مدرن آمریکا را به هجو میکشند.
سرنوشت
رمان «اتحادیه ابلهان» به شکل آشکار به فرهنگ و فلسفه «قرون وسطی» میپردازد. رمان به شکل خاص بر علاقه «ایگنیشس جی. رایلی» به فیلسوف قرون وسطایی، «بوئتیوس»، و اثر او، «تسلای فلسفه» تمرکز میکند. «ایگنیشس» احساس میکند پیوندی عمیق با «بوئتیوس» دارد. «بوئتیوس» در دوران زندگی خود توسط «استروگوتها» زندانی شد—مردمانی که در مقایسه با رومیان متمدن، اغلب بربر و وحشی تلقی میشدند. «ایگنیشس» احساس میکند خودش نیز در میان گروهی از وحشیها و انسانهای بیفرهنگ محاصره شده است.
«ایگنیشس» که پژوهشگری در زمینه فرهنگ و اندیشه «قرون وسطی» است، آنقدر در مطالعات دانشگاهی خود غرق شده که اجازه میدهد این مطالعات بر تمام جنبههای زندگیاش حاکم شود. او فلسفه شخصی خود را بر اساس اندیشههای «بوئتیوس» بنا میکند، از جمله این ایده که سرنوشت انسان به وسیله چرخ تقدیر تعیین میشود که الههای به نام «فورتونا» آن را میگرداند. زندگی «ایگنیشس» زمانی ابعادی مضحک و هجوآمیز پیدا میکند که اندیشههای کهنه و قدیمی او با دنیای مدرن مواجه میشود، که معمولا انسانها را مسئول اعمال خود میداند و دموکراسی را یک سیستم حکومتی مطلوب برمیشمرد. با این حال، اگرچه جهانبینی «ایگنیشس» ممکن است عجیب به نظر برسد، او معتقد است که خودش و «بوئتیوس» منطقی و معقول هستند و این جامعه مدرن است که دچار سردرگمی شده است.
باور «ایگنیشس» به این که نمیتواند سرنوشت خود را کنترل کند، باعث میشود زندگیاش خارج از کنترل به نظر برسد، و به همین دلیل، او نه از اشتباهاتش درس میگیرد و نه از پیامدهای اعمال خود چیزی میآموزد. «بوئتیوس» معتقد بود که «فورتونا» چرخ تقدیر را کنترل میکند، که هم بر سرنوشت افراد و هم جامعه تأثیر میگذارد و میتواند به سمت بالا یا پایین بچرخد و در نتیجه، خوشاقبالی یا بداقبالی به همراه آورد. این باور در فرهنگ «قرون وسطی» رایج بود و تصور میشد که هر فرد جایگاهی مشخص در چرخ تقدیر دارد.
«ایگنیشس» نیز معتقد است که زندگیاش تحت تأثیر نیروی بخت و اقبال است و باید در برابر تمایلات «فورتونا» تسلیم شود. او از این باور قرون وسطایی بهعنوان بهانهای برای فرار از مسئولیت اعمال خود استفاده میکند. «ایگنیشس» احساس میکند که کنترلی بر زندگیاش ندارد و بنابراین، میان اعمال خود و پیامدهای آن، رابطه علت و معلولی نمیبیند.
اگرچه جهانبینی «ایگنیشس» بر اساس معیارهای مدرن دارای ایراد است، رمان نشان میدهد آنچه در یک دوره تاریخی محبوب و شایسته تلقی میشود، ممکن است در دورهای دیگر زننده و غیرقابلقبول به نظر برسد. اما در عین حال این نکته را میتوان در حمایت از این ایده به کار گرفت که انسانها در برابر نیروی سرنوشت بیدفاع هستند؛ مسیر تاریخ، اسرارآمیز و غیرقابلدرک است و نمیتوان پیشبینی کرد که انسانهای آینده چگونه گذشته را تفسیر خواهند کرد یا از آن الگو خواهند گرفت.
آزادی
در رمان «اتحادیه ابلهان»، آزادی موضوعی مرکزی است و این احساس وجود دارد که آزادی، چه در بُعد فردی و چه در بُعد سیاسی، ممکن است در هر لحظه از انسان گرفته شود. اگرچه جامعه آمریکا از آزادیهای فردی حمایت میکند، بسیاری از جنبههای زندگی، مانند ضرورت کار کردن در نظام سرمایهداری یا نیاز به پیروی از هنجارهای اجتماعی، زندگی را محدودکننده میسازند، بهخصوص برای افرادی که از معیارهای متعارف جامعه فاصله میگیرند.
به عنوان نمونه، «ایگنیشس رایلی» به دلیل ظاهر عجیبوغریبش مورد قضاوت دیگران قرار میگیرد و شخصیتهایی مانند «دوریان گرین» و «برما جونز» نیز به دلیل سبک زندگی و نژادشان با تبعیض و برخوردهای ناعادلانه مواجه میشوند. درنهایت، بسیاری از شخصیتهای رمان «اتحادیه ابلهان» با محدودیتهایی در آزادیهای خود روبهرو میشوند، نه به این دلیل که رفتارهای نامتعارفشان آسیبی به دیگران میرساند، بلکه صرفا به این دلیل که با جامعه و جریان اصلی آن سازگار نیستند.
«ایگنیشس» در سراسر رمان احساس میکند که همواره در معرض تهدید قرار دارد. نخستین مواجهه مخاطبین با او نیز با حضور یک مأمور پلیس به نام «مانکوسو» اتفاق میافتد، که میخواهد «ایگنیشس» را به دلیل ظاهر مشکوکش بازداشت کند. اگرچه «ایگنیشس» فردی دچار به پارانویا به نظر میرسد، ترس او از این که جامعه قصد دارد بدون هیچ دلیل موجهی او را زندانی کند، کاملا هم بیاساس نیست—همانطور که برخورد او با «مانکوسو» این مسئله را نشان میدهد. بنابراین، صرفنظر از بدگمانیهای «ایگنیشس»، آزادی او واقعا در معرض تهدید قرار دارد.
در واقع، آزادی برای افراد مختلف معانی متفاوتی دارد. برخی از شخصیتهای رمان، آزادی را رهایی از ضرورت کار کردن میدانند. در مقابل، برای بعضی دیگر، اشتغال، به معنای واقعی کلمه، سرچشمه آزادی است. برای مثال، شغل «جونز» در کلوب شبانه مانع از آن میشود که بر اساس قوانین مربوط به ولگردی و بیخانمانی به زندان بیفتد. با این حال، «جونز» دستمزد بسیار ناچیزی دریافت میکند و با او بدرفتاری میشود، بنابراین، کاملا روشن است که او این اجبار به کار کردن را نوعی آزادی واقعی نمیداند. تصور او از رهایی حقیقی، مانند برداشت سایر شخصیتها، امری کاملا ذهنی و وابسته به دیدگاه فردی است. از نظر او، آزادی یعنی برخورداری از حداقل آسایش مادی و توانایی زندگی کردن بدون این که دیگران مزاحمش شوند. نکته کنایهآمیز اینجاست که «ایگنیشس» دقیقا به چنین سبک زندگی دست یافته است، اما همچنان احساس میکند در زندان به سر میبرد.
این موضوع نشان میدهد که آزادی نهتنها حالتی بیرونی، بلکه وضعیتی درونی نیز هست که افراد مختلف میتوانند به شیوههایی متفاوت به آن دست یابند. همچنین، از آنجا که «جونز»، بهعنوان فردی سیاهپوست، و «ایگنیشس»، بهعنوان فردی نامتعارف، با جامعه سنتی و متعارف آمریکا سازگار نیستند، دستیابی به تعریف شخصی خود از آزادی برایشان دشوارتر است، زیرا جامعه در اغلب اوقات به آنها اجازه نمیدهد که خود واقعیشان باشند.