چارلز دیکنز، کیمیاگر رنج های انسان

دیکنز معتقد بود داستان ها و به طور کلی ادبیات می توانند مشکلات دنیا را حل کنند.

چارلز دیکنز، مشهورترین نویسنده در زبان انگلیسی در طول قرن نوزدهم بود و همچنان هم به عنوان یکی از پرفروش ترین نویسندگان در تمام اعصار شناخته می شود. ظاهر او ممکن است کمی عجیب و ناآشنا به نظر برسد: کت دنباله دار بلند، یقه ی مخملی، ریش بلند و تیز، پاپیون و بسیاری از چیزهای دیگر. اما این نویسنده حتی در زمانه ی کنونی نیز حرف های بسیاری برای گفتن دارد و این به آن دلیل است که او، آرزوهای جالب توجهی را در سر می پروراند؛ دیکنز معتقد بود داستان ها و به طور کلی ادبیات می توانند مشکلات دنیا را حل کنند.

با این حال، زندگیچارلز دیکنز، خالق رمان های جاودانی همچون «آرزوهای بزرگ» و «دیوید کاپرفیلد»، در نویسندگی خلاصه نمی شود. او از همان آغاز راه، عاشق اجرای نمایش بود و در کودکی در آشپزخانه ی خانه شان، نمایش های ساده ای اجرا می کرد و در میخانه ی نزدیک محل زندگی اش، بر روی میز می ایستاد و ترانه های مختلفی را می خواند. توانایی ستاره شدن را می شد از همان دوران در این کودک بااستعداد مشاهده کرد.

سرگرمی و لذت

سرگرمی، اغلب برخلاف نظر مساعد دوستان ادبی دیکنز، برای او همیشه جزئی جدایی ناپذیر از دنیای ادبیات باقی ماند. دیکنز حتی پس از این که توانست لقب «بی مانند» را از آن خود کند، از مخاطبین عام غافل نشد و از سال 1858، رمان هایش را با اجرای خود برای مردم بریتانیا و آمریکا به نمایش گذاشت. هیچ تردیدی نیست که آثار دیکنز به همان اندازه که ژرف و پرمعنی هستند، به سرگرم کردن مخاطب نیز اهمیت می دهند. 

دیکنز همیشه امید دارد که توجه و علاقه ی مخاطبینش را به آسیب های جامعه ای در حال صنعتی شدن جلب کند: وضعیت فاجعه آمیز کارگران در کارخانه ها، کودکان کار، خودشیفتگی های آسیب زای موجود در اجتماع، تحقیر مسکینان، تقلاهای پایان ناپذیر برای به دست آوردن پول و کاغذبازی های بی ثمر و دیوانه کننده ی حکومت ها. فهم این که چنین موضوعاتی، و مدل های امروزی تر آن ها، می توانند تِم های ارزشمند و مهمی باشند، در تئوری، کار راحتی است اما زمانی که با خودمان روراست باشیم، اذعان خواهیم کرد که شاید چنین موضوعاتی، خیلی مناسب مطالعه در رمانی به نظر نرسند که می خواهیم هنگام خواب یا در اوقات فراغتمان بخوانیم. 

اما کشف نبوغ آمیز دیکنز این بود که آرزوهای بزرگ برای شناساندن مشکلات و کاستی ها به جامعه و کلید زدن تحولات اجتماعی، لزوماً با چیزی که منتقدین، آن را «سرگرم کننده» می نامیدند (مثلاً وجود داستان های مهیج، گفت و گوهای جذاب، شخصیت های لوده، لحظات تأثیرگذار و پایان های خوش)، در تضاد نبود. او کاملاً این موضوع را رد می کرد که نویسنده مجبور است میان ارزشمند اما کسل کننده بودن و یا محبوب اما کم عمق بودن اثرش، یکی را انتخاب کند. دیکنز تصمیم گرفت آموزه هایش را از طریق سرگرمی انتقال دهد چرا که او به خوبی فهمیده بود آدم ها، چه به صورت فردی و چه گروهی، چه قدر راحت می توانند از رو به رو شدن با درس های مهم و مشکلات تفکربرانگیز زندگی روی برگردانند. دیکنز به این خاطر از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است که تلاش می کرد برای زمانه ی خودش، کاری را به انجام برساند که برای زمانه ی کنونی، حیاتی و مبرم به نظر می رسد: این که چگونه می توان در مورد موضوعات جدی صحبت کرد اما همچنان جذاب و دلپذیر باقی ماند.

عشق و همدردی

چارلز دیکنز در 7 فوریه ی 1812 در شهر پورتسموث انگلستان به دنیا آمد. پدرش، کارمند نیروی دریایی بود و آن ها مجبور بودند به خاطر انجام مأموریت های مختلفِ او، مدام به جاهای مختلفی نقل مکان کنند. آن ها در ابتدا زندگی مرفه و خوبی داشتند اما با گذشت مدتی، همیشه حضور مشکلات مالی را در کمین حس می کردند. چارلز در ده سالگی مجبور به ترک مدرسه شد چون پدر و مادرش نمی توانستند از عهده ی خرج و مخارج نه چندان بالای آن برآیند. او برای کار در کارخانه ای به لندن فرستاده شد. بدیهی است که این اتفاق، تجربه ی خوشایندی برای چارلز نبود. او از حال و هوای کارخانه و انجام کارهای تکراری و بی پایان آن تنفر داشت و کارگران اطرافش نیز آدم های قلدر و بدذاتی بودند. 

پس از مدتی، پدرش نیز به خاطر بدهی دستگیر شد. در آن دوره، ممکن بود بدهکاران به همراه افراد تحت تکفلشان با مجازات حبس رو به رو شوند تا زمانی که بتوانند بدهی شان را تسویه کنند. تمام اعضای خانواده ی دیکنز به زندان «مارشال سی» منتقل شدند، به جز چارلز جوان که مجبور بود به کار طاقت فرسای خود ادامه دهد. 
بخشی از محبوبیت مداوم دیکنز از پرداخت قدرتمند او به بی ثباتی و شکنندگی زندگی و همدردی عمیق این نویسنده با قربانیان این تزلزل سرچشمه می گیرد. دیکنز با بهبود شرایط زندگی (او در اوایل دهه ی دوم زندگی فهمید که روزنامه نگاری فوق العاده توانمند است)، رنج ها و دردهای گذشته را به هیچ وجه به فراموشی نسپرد و آن ها را به شیوه ای بسیار مبتکرانه به کار گرفت. او همیشه شخصیت هایی خوب و مهربان را در وضعیت هایی بسیار بد در جامعه ی ویکتوریایی انگلستان قرار می داد. کارخانه ای که دیکنز در آن کار می کرد، در کتاب «دیوید کاپرفیلد» از دریچه ی ذهن دیوید جوان، پسری حساس، باهوش و جذاب، توصیف می شود. دیکنز تلاش می کند تا مخاطب، خود یا یکی از عزیزانش را در موقعیت دیوید قرار دهد و می گوید:

کسی مثل خودتان یا شخصی که دوستش دارید را در آن جا تصور کنید.

زمانی که دیکنز درباره ی خانه های کارگری (کمپ هایی برای کارگران که توسط دولت به منظور حمایت از مستمندان ایجاد شده بود) می نویسد، شخصیت الیور توییست را وارد آن ها می کند؛ پسری که خانواده ای مرفه دارد اما به واسطه ی چند اتفاق تراژیک، از آن ها دور افتاده است. الیور به هیچ وجه شبیه آدم های ساکن در خانه های کارگری نیست، اما آنجاست تا مخاطبین، که در آن زمان اغلب افراد توانمند بودند، از خود بپرسند: اگر من جای او بودم چه می شد؟

البته که همه می دانستند خانه های کارگری، شرایط کاری ناگوار و زندان هایی برای بدهکاران وجود داشت و چنین موضوعاتی، جزء مسائل بدیهی زندگی در انگلستان قرن نوزدهم به حساب می آمد. اما نکته این بود که افراد توانمند، آدم هایی که قدرت این را داشتند که با خواست خود شرایط را تغییر دهند، معمولاً هیچ نیازی به تغییر احساس نمی کردند و چنین مسائلی را مشکلات خود در نظر نمی گرفتند.

 

دیکنز از تجربه ی خود استفاده می کرد تا حس همدردی و توجه افراد جامعه را به مشکلات و رنج های دیگران جلب کند. او به جای گفتن این که ببینید چقدر شرایط برای آن ها بد است، می گفت، اگر در جای آن ها بودید، این شرایط را داشتید. شاید فقط در جهانی آرمانی این اتفاق روی دهد که ما انسان ها برای همه به یک میزان اهمیت قائل باشیم اما در جهان واقعی، دغدغه و نگرانی ما معطوف بدبیاری های کسانی است که دوستشان داریم. بنابراین، اگر مانند دیکنز قصد دارید توجه سایرین را به معایب سیستمی جلب کنید، می توانید از راهکار این نویسنده ی بزرگ بهره ببرید: کاری کنید که مخاطب از آدم هایی که در رنج هستند، خوشش بیاید، آن وقت است که او خود را با کمال میل در رنج آن ها شریک خواهد کرد.

لذت های معمولی

کار دیگری که دیکنز به منظور همراه کردن مخاطبین با اصلاحات اجتماعی مورد نظر خود انجام داد، نشان دادن دائمی این موضوع بود که چقدر برای لذت های معمولی و راحتی های زندگی ارزش قائل است. او سرسختانه تلاش می کرد تا این تصور در مخاطبین ایجاد نشود که رسیدن به آرمان های بزرگ با لذت بردن از زیبایی های زندگی در تضاد است. دیکنز عاشق پیک نیک رفتن، کریکت بازی کردن در پارک، خریدن پاپیونی جدید، خوردن دونات، نشستن کنار آتش، شام خوردن با دوستان، پتوهای گرم و نرم و سفر کردن بود. بنا به عقیده ی دیکنز، انسانی خوب و غمخوار بودن به معنی کناره گیری از لذت های کوچک و معمولی زندگی نیست. چنین عقیده ای، نقشی کلیدی در خط مشی کلی او دارد. دیکنز می داند که اگر به چیزهایی که مخاطبین دوست دارند، پرداخته نشود، نمی توان آن ها را مجاب کرد که به مسائل جدی و آسیب زا توجه نمایند. 

کسب و کار

جنبه ی سودآوری و تجاری نویسندگی برای دیکنز بسیار بااهمیت تلقی می شد. او فوق  العاده پرکار بود و به خلق یک اثر کامل که در طول سال ها بهتر و بهتر می شد، عقیده ای نداشت. دیکنز همچنین توجه زیادی به قوانین کُپی رایت، ارقام فروش و سودهای حاصله داشت اما هدف نهایی او، فقط فروش تعداد زیادی رمان نبود؛ این نویسنده ی بزرگ قصد داشت مسائلی را در دنیا تغییر دهد اما خیلی خوب می دانست که کتاب ها زمانی می توانند تأثیرگذار باشند که به فروش بالایی برسند و توجه عده ی زیادی از مخاطبین را به خود جلب کنند. 

همانطور که گفته شد، دیکنز علاقه ی زیادی به بهبود اوضاع جهان داشت و نسبت به مشکلات دیگران بسیار حساس بود. اما اوضاع زندگی شخصی اش چندان مطلوب نبود. او را نمی توان همسر یا پدری خوب نامید. دیکنز در سال 1837 و در اواسط دهه ی سوم زندگی اش با کاترین هوگارت ازدواج کرد. چارلز و کاترین صاحب ده فرزند شدند که دوتای آن ها در همان دوران کودکی جان باختند. هر چه که از ازدواجشان می گذشت، دیکنز بیشتر و بیشتر از همسرش فاصله می گرفت و در نهایت در حدود چهل و پنج سالگی، عاشق بازیگر نوزده ساله ای به نام الن ترنان شد. دیکنز نمی توانست از همسرش جدا شود چرا که در آن زمان، طلاق برای شخصیتی معروف و شناخته شده یک تابوی بزرگ بود. به هر حال آن ها از هم جدا شدند و همسرش پس از بیست سال زندگی مشترک، او را ترک کرد و این دو هیچ وقت یکدیگر را ندیدند. 

دیکنز، دل خوشی از فرزندانش نداشت و آن ها را تنبل هایی می شمرد که همیشه آماده ی دوشیدن او بودند. او را می توان نمونه ی دردناک تضادهایی دانست که ممکن است بین تعلقات خاطر مختلف در زندگی یک فرد ایجاد شود. دیکنز نسبت به کارش بسیار سخت کوش بود؛ شب ها را تا زمان نیاز بیدار می ماند؛ صبح اول وقت را با فکر درباره ی کارش آغاز می کرد و تمام توان و تخیل خود را برای بهبود اثرش به کار می گرفت. او با این حال در کنار همسر و فرزندانش، بی حوصله، معمولی و اغلب سرد بود. می توانیم دیکنز را سرزنش کنیم و بگوییم که او باید همسر و پدر بهتری می بود یا این که می توانیم به خاطر محدودیت های ذاتی انسان که گاهی اوقات به او اجازه نمی دهند همزمان در دو کار متفاوت موفق باشد، کمی احساس تأسف بکنیم.

دیکنز در روز 8 ژوئن 1870 و در 58 سالگی، پس از انجام کار غیرمعمول و طاقت فرسای روزانه ی خود در خانه اش درگذشت. او در این زمان در مراحل اولیه ی کار بر روی رمان پانزدهم خود بود. صبح روز بعد، روزنامه ی گاردین، مرگ او را این گونه اعلام کرد: 

در هر جایی که زبان انگلیسی صحبت می شود، خبری که امروز صبح درباره ی مرگ آقای چارلز دیکنز منتشر می کنیم، باعث تأثر و تأسف عمیقی خواهد شد. در ساعات اولیه ی شب گذشته مشخص شد که این رمان نویس برجسته در خانه ی خود در گادزهیلِ کِنت درگذشته است.

قدرت و تأثیر دیکنز، فقط در چیزهای مشخصی که می نوشت، نهفته نیست. موضوعی که درباره ی این نویسنده ی بزرگ، بیشتر جلب توجه می کند، تفکری است که او در تمام عمر خود نسبت به آن وفادار ماند: این که هدف نویسندگی و هنر به طور کلی، جذاب ساختنِ خوبی و انسانیت و آسان و قابل تحمل کردنِ یادگیریِ درس های سخت زندگی است. هنر به عقیده ی چارلز دیکنز، باید حس همدردی را در انسان ها گسترش دهد و به ما کمک کند بتوانیم با آدم هایی همذات پنداری کنیم که شاید ظاهر زندگی شان با ما متفاوت باشد اما زندگی درونی شان، کاملاً شبیه خودمان است. بدین طریق است که خواهیم توانست پایه های فرهنگی مورد نیاز برای خلق جامعه ای شادتر و انسانی تر را با دستان خودمان بسازیم.