سیستم بیرحمانهای که در کتاب «مجمعالجزایر گولاگ» اثر «الکساندر سولژنیتسین» توصیف شده، بازتابی مستقیم از حکومت «جوزف استالین» است، بهخصوص رویدادهای «پاکسازی بزرگ»، زمانی که حکومت شوروی، میلیون ها نفر را به اتهام های ساختگیِ خیانت یا جاسوسی، اعدام، زندانی یا به کار اجباری وادار کرد. سیاست های «استالین» کاملا بر سیستمِ «گولاگ» متکی بود که از کار اجباری استفاده می کرد تا پروژه های صنعتی و زیرساختی بزرگ پیش ببرد—امری که رنج و تلفات انسانی بیشماری را به بار آورد.

حکومت شوروی، شرایط هولناک و آمار بالای مرگومیر را از جامعه پنهان نگه می داشتند و فقط روایت هایی مانند کتاب «سولژنیتسین»، گسترهی این جنایت ها را آشکار کرد. در دوران «جنگ سرد»، کتاب «مجمعالجزایر گولاگ» تصورات جهان از «اتحاد جماهیر شوروی» را در هم شکست و مخاطبان غربی را واداشت تا با واقعیت های تاریک سرکوب به شیوهی «استالین» روبهرو شوند. کتاب ضربهای نیرومند به وجههی کمونیسمِ شوروی وارد کرد، به جنبش های مخالف درون «اتحاد جماهیر شوروی» نیرو بخشید، و باعث شتابگیری فرسایش قدرت شوروی شد.
«سولژنیتسین» در سال 1970 جایزه «نوبل ادبیات» را به دست آورد، اما از ترس اینکه اجازه بازگشت به «اتحاد جماهیر شوروی» به او داده نشود، در مراسم حضور نیافت. او پس از اخراج از کشور در سال 1974، نزدیک به بیست سال در ایالت «ورمانت» در آمریکا زندگی کرد. «سولژنیتسین» در سال 1994، پس از فروپاشی «اتحاد جماهیر شوروی»، به روسیه بازگشت و با واکنش هایی آمیخته با تحسین و انتقاد روبهرو شد.
استبداد
«الکساندر سولژنیتسین» در کتاب «مجمعالجزایر گولاگ»، به کاوش در پیامدهای ویرانگر استبداد و تمامیتخواهی در «اتحاد جماهیر شوروی»، بهویژه در دوران حکومت «استالین»، می پردازد. یکی از هولناکترین جنبه هایی که «سولژنیتسین» شرح می دهد، تهدید همیشگیِ بازداشت های خودسرانه بود. شهروندان در وضعیتی دائمی از ترس زندگی می کردند و هیچوقت نمی دانستند در چه زمانی ممکن است دستگیر شوند.
«سولژنیتسین» روایت هایی از افرادی را نقل می کند که در تاریکی شب از خانه هایشان ربوده و به ارتکاب جرم های ساختگی متهم می شدند—اتهام هایی که هر گونه امید به اجرای عدالت را از بین می بُرد. او صحنه هایی را روایت می کند که در آن، زندانیان به درون یک سیستم حقوقیِ پیچدرپیچ انداخته می شدند که به منظور سلب انسانیت و تحقیر آن ها طراحی شده بود.
کتاب نشان می دهد که در اردوگاه های کار اجباری، قدرت سرکوبگر رژیم شوروی در قالب شرایط کاری بیرحمانه و بیارزشسازیِ ساختارمندِ جان انسان ها نمود می یافت. زندانیان، فارغ از سن یا پیشینه، مجبور بودند کار جسمانی طاقتفرسا—اغلب در اقلیم های نامساعد—را تحمل کنند، در حالی که جیره های غذایی ناچیزی دریافت می کردند که بهسختی برای زنده ماندن کافی بود. «سولژنیتسین» توضیح می دهد که زندانیان به اعداد تقلیل داده می شدند، و به جای انسان هایی دارای ارزش ذاتی، به عنوان منابعی قابلجایگزینی با آن ها رفتار می شد. او همچنین به آسیب روانشناختی ناشی از نظارت و سوءظنِ دائمی می پردازد. ترس از خبرچین ها و پیشبینیناپذیری مجازات، فضایی از بیاعتمادی فراگیر را به وجود می آورد که باعث انزوای بیشتر زندانیان می شد.
فریبکاری و تحریف حقیقت توسط حکومت شوروی فراتر از اردوگاه ها بود و سراسر جامعه را در بر می گرفت. «سولژنیتسین» نمونه هایی را ارائه می کند از این که چگونه حکومت «استالین»، تاریخ را بازنویسی و زبان را به منظور تحمیل ایدئولوژی حکومت به سلاح تبدیل می کرد. در دوران حکومت «استالین»، شهروندان مجبور به فرمانبرداری بودند و هر اندیشه مخالف سرکوب می شد. سولژنیتسین به این نکته می پردازد که که رژیم «استالین» از طریق محو واقعیت عینی و القای ترس، تار و پود روابط انسانی را فرسوده و افراد را زیردستانی منزوی و مطیع تبدیل می کرد. او به واسطهی این روایت های پرجزئیات، از ساز و کارهای بیوقفهی کنترل و تمامیتخواهی در اتحاد جماهیر شوروی پرده برمی دارد.
انسانیت
«الکساندر سولژنیتسین» در سراسر کتاب «مجمعالجزایر گولاگ»، بر تابآوری روح انسان و تلاش های خارقالعاده برای برای زنده ماندن در برابر رنجی تصورناپذیر تأکید می کند. با وجود واقعیت های بیرحمانهی اردوگاه های کار اجباری، روایت هایی که «سولژنیتسین» در کتاب به تصویر می کشد، لحظاتی از امید و مقاومت را نشان می دهد که گواهی بر ارادهی پایدار انسان برای زندگی است.
او به توصیف زندانیانی می پردازد که با وجود کار طاقتفرسا و قرار گرفتن در آستانهی مرگ، راه هایی را برای دوام آوردن می یابند. به عنوان نمونه، «سولژنیتسین» از زندانیانی می گوید که یاد گرفتند چگونه انرژی خود را حفظ و جیره غذاییشان را سهمیهبندی کنند، به این صورت پیروزی هایی کوچک را در برابر سیستمی بیرحم به دست آورند که می کوشید آن ها را در هم بشکند. زندانیان همچنین برای فرار تلاش می کردند، با وجود این که می دانستند احتمالا دستگیر یا کشته خواهند شد، چون مشتاق آزادی بودند.
در روایت «سولژنیتسین»، رنج روانشناختی درست به اندازهی رنج جسمانی دشوار است. او نمونه هایی از زندانیانی را ارائه می کند که امید خود را از طریق مرور خاطرات عزیزان، باورهای شخصی، یا رویای بازپسگیری آزادی حفظ می کردند. برای بسیاری از افراد، معنویت به سرچشمهای از آرامش و قدرت تبدیل شد. حتی زمانی که حکومت شوروی می کوشید فردیت را از بین ببرد و روحیه ها را در هم بشکند، برخی زندانیان به واسطهی عصیان های کوچک یا تأملاتِ درونی، معناهایی را برای خود می یافتند.
«سولژنیتسین» زندانیانی را توصیف می کند که از طریق اندیشیدن به آرمان خود، یا درک زیبایی در کوچکترین جنبه های زندگی—مانند مشاهدهی طلوع خورشید بر فراز اردوگاه یا لحظهای نادر از ارتباط با یک زندانی دیگر—به زندگی ادامه می دادند. او با پرداختن به این داستانهای مربوط به پایداری نشان می دهد که روح انسان حتی در سختترین شرایط نیز نیرویی سرشار از قدرت و امید باقی می ماند.
ایدئولوژی
«الکساندر سولژنیتسین» در کتاب «مجمعالجزایر گولاگ» به کاوش در خطرات ایدئولوژی می پردازد و نشان می دهد چگونه پایبندی افراطی به «مارکسیسم» (نظریهای اقتصادی و سیاسی مبتنی بر اندیشه های فیلسوف کمونیست، «کارل مارکس»، که نقص های بنیادینِ سرمایهداری را ارزیابی می کند)، به رنج و ویرانی گسترده در «اتحاد جماهیر شوروی»، بهخصوص در دوران حکومت «استالین»، انجامید.
«سولژنیتسین» با انتقاد از تأکید «مارکسیسم» بر ستیزهی میان طبقات اجتماعی و تصورِ اجتنابناپذیریِ انقلاب پرولتاریا، استدلال می کند که این ایدئولوژی نامنعطف می تواند اعمال هولناک را به نام دستیابی به جامعهای آرمانشهری توجیه کند. او از طریق به تصویر کشیدن جنایت های صورت پذیرفته توسط باورمندان به نگرش «مارکسیستی» این نکته را مورد توجه قرار می دهد که چگونه پایبندی به مجموعهای تغییرناپذیر از باورها می تواند انسان ها را نسبت به ارزش جان افراد و ملاحظات اخلاقی بیتفاوت کند.
«سولژنیتسین» ماهیت انسانیتزدای ایدئولوژی «مارکسیستی» را محکوم میکند، ایدئولوژی که افراد را به فقط اجزایی در سلسلهمراتب طبقات اجتماعی تقلیل می دهد. او استدلال می کند که باور به جبر تاریخی—این تصور که تاریخ باید مطابق با اصول «مارکسیستی» پیش برود—مانع از آن می شود که انسان ها به پیامدهای اخلاقی اعمال خود اهمیت دهند.
«مارکسیسم»، آنگونه که توسط رژیم شوروی به کار گرفته شد، از طریق اولویت بخشیدن به نظریه های انتزاعی در مقایسه با پیچیدگی زندگی انسان، جامعهای را پدید آورد که در آن، بیرحمی و استبداد نهتنها توجیه، بلکه تشویق می شد. از این رو، اثر «سولژنیتسین» هشداری است درباره خطرات هر قدرت یا نهادی که اطاعت کورکورانه از ایدئولوژی را طلب می کند و آرمان های نظری را بر جان انسان ها مقدم می داند.