«جردن پیترسون» مدتهاست که مجذوب تراژدی های سرنوشتساز قرن بیستم بوده است، بهخصوص هولوکاست، گولاگ های شوروی و جدال هستهای در دوران «جنگ سرد» میان ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی.

رسالهی فلسفی «ارسطو»، کتاب «اخلاق نیکوماخوسی»، را می توان پیشدرآمدی کهن برای کتاب «12 قانون زندگی» دانست، زیرا هدف «ارسطو» تعیین بهترین شیوهی زندگی و این نکته بود که خوشبختی از چه چیزی تشکیل می شود. «پیترسون» در کتاب «12 قانون زندگی»، بخش زیادی را به شرح و تفسیر روایت های «کتاب مقدس»، بهخصوص «پیدایش»، از منظر «روانشناسی تکاملی» و «روانشناسی یونگی»، اختصاص می دهد. او همچنین از کتاب «انسان در جستجوی معنا» اثر بازماندهی هولوکاست و روانپزشک اتریشی، «ویکتور فرانکل»، و نیز کتاب «مجمعالجزایر گولاگ» اثر «الکساندر سولژنیتسین» به عنوان آثاری بسیار مهم یاد می کند که به او در کاوش در معنای زندگی و رنج کمک کردهاند. در میان رماننویسان تأثیرگذار، «فئودور داستایفسکی» برجستهترین جایگاه را در کتاب «12 قانون زندگی» دارد، بهخصوص کتاب های «برادران کارامازوف» و «یادداشت های زیرزمینی».
معنا
«جردن پیترسون» در تلاش برای درک تراژدی ها و منازعات قرن بیستم (از جمله «هولوکاست» و «جنگ سرد»)، به کاوش در دنیای برجستهترین اسطوره ها و آثار دینی در جهان روی آورد، و در طول کاوش خود، متوجهِ الگویی تکرارشونده از نظم و آشوب شد. منظور او از «نظم»، رفتار انسان ها بر اساس هنجارهای اجتماعیِ قابل پیشبینی است: ساختارهایی آشنا و باثبات که موجب می شود جامعه به شکل عادی به زندگی خود ادامه دهد.
«آشوب»، در طرف دیگر، ورود ناگهانی و غیرمنتظره به قلمرو پدیده های ناآشناست، که ممکن است هم سازنده و هم ویرانگر باشد. فرهنگ ها، ادیان و حتی خودآگاهی فردیِ انسان ها همگی هم نظم و هم آشوب را به شکلی درهمتنیده در خود جای دادهاند. به عنوان نمونه، نماد «یین–یانگ» در آیین «تائو»، آشوب (سیاه) را درهمتنیده با نظم (سفید) به تصویر می کشد، و همچنین امکان ظهور آشوب در دل نظم و برعکس (دایره های کوچک با رنگ متضاد در هر سو). خط جداکنندهی میان دو بخش، نمایانگر «راه درست» یا مسیر ایدهآل زندگی است: تعادلی بینقص میان نظم و آشوب.
«جردن پیترسون» معتقد است که حرکت روی این مرز میان نظم و آشوب، عامل اصلی برای رسیدن به شکوفایی و خوشبختی است. او توضیح می دهد که انسان ها در همین نقطه است که در درون و فرای رنج گریزناپذیر زندگی، معنا را می یابند. همانگونه که انسان ها به شکل غریزی این نکته را درک می کنند، ثباتِ بیش از حد می تواند یادگیری و تغییر را محدود کند، در حالی که تغییرِ بیش از اندازه می تواند باعث سردرگمی و احساس بیگانگی از خویشتن شود.
به علاوه، جستوجوی معنا بر مرز میان نظم و آشوب، فایدهای بزرگتر نیز دارد: این کار در برابر معناباختگی و منفعتطلبیِ صرف می ایستد و به بهتر شدن زندگی نه فقط برای فرد، بلکه برای دیگران نیز کمک می کند. دوازده قانون موجود در کتاب به این منظور ارائه شدهاند که از طریق کمک به مخاطبین در ایجاد نظمی هدفمند در زندگی و در جهان، بدون روی برگرداندن از فواید سازندهی آشوب، راهنمایی برای زندگی بر این مرز باشند.
رنج
«جردن پیترسون» این نکته را مطرح می کند که «زندگی رنج است»، حقیقتی بنیادین که به کهنترین چارچوب های اعتقادی بشر نسبت داده می شود. هنگامی که چالش های زندگی به شکل اجتنابناپذیر باعث رنج انسانها می شود، برای آن ها آسان است که نسبت به خودِ هستی کینهورز شوند، و این امر ممکن است آن ها را به سوی تحمیل رنج به دیگران سوق دهد. اما «جردن پیترسون» پیشنهاد می کند که به جای خشمگین شدن از کل هستی، مؤثرتر (و معنادارتر) آن است که «هدفگیری کنیم»—یعنی ارزش ها و کارهای خود را به سوی نیکی جهت دهیم. «نیکی» هر آن چیزی است که مانع وقوع شر می شود یا آنچه «هستی را بهبود می بخشد.»
در عمل، «بهبود بخشیدن هستی» مستلزم مسئولیتپذیری در قبال به خود و دیگران است—یعنی تا حد توان، به شکل داوطلبانه «بار هستی را بر دوش گرفتن». برای انجام این کار باید درک کنیم که همهی انسان ها ظرفیت بروزِ هم نیکی و هم شر را در خود دارند، بدترین تمایلات خود را تحت کنترل درآوریم و بر نیکی در وجود خود و در جهان تمرکز داشته باشیم. همچنین باید آنچه صرفا منفعتطلبانه است (آنچه در کوتاهمدت راحت و لذتبخش است) را فدای آنچه معنادار است (آنچه در بلندمدت برای خویشتن و دیگران خوب است) کنیم و برای بهبود وضعیت بکوشیم.
«جردن پیترسون» پیشنهاد می کند که مخاطبین با گام های کوچک شروع کنند، از طریق بررسی زندگی خود و اصلاح هر چیزی که در آن امکانپذیر است. به این صورت، هر فرد در جایگاهی بهتر و قدرتمندتر برای اصلاح جهان بیرون از خود قرار می گیرد. مسئولیتپذیری به این شیوه همان چیزی است که یک زندگی معنادار و اخلاقمدار را شکل می دهد.
البته زیستن با نیکی به عنوان هدف، شرارت یا رنج های غیرقابل توضیح را به شکل کامل از بین نمیبرد، چون این ها بخش هایی بنیادین در زندگی هستند. با این حال، «جردن پیترسون» پیشنهاد می کند که «هر فرد باید تا حد توان، این مسئولیتپذیری را به انجام برساند، از طریق گفتن حقیقت، اصلاح آسیب ها، و انجام هر کاری که برای کاهش رنج در جهان ممکن است.» بر عهده گرفتن مسئولیت برای «بهبود بخشیدن هستی»، ثمربخشترین و معنادارترین پاسخ به شرارت و رنج است—مؤثرتر از جستوجو برای یافتن پاسخی منطقی.
حقیقت
به گفتهی «جردن پیترسون»، «زیستن در حقیقت»، هدفی بنیادین است که همهی اهداف دیگر در زندگی باید در پیرامون آن شکل بگیرد. چنین هدفی کارآمد است—چون دروغ ها معمولا ویرانگر و پرهزینه هستند—اما همچنین به شجاعت نیاز دارد، چون انکار بسیار راحتتر از بیان صادقانهی خود و روبهرویی با سختی های واقعیت است.
اگر حقیقت را نپذیریم، تشخیص و اصلاح نقص های خود یا تلاش برای حل مشکلاتی که در جهان می بینیم، ناممکن می شود. اگر نتوانیم اهداف خود را به روشنی و با صداقت بیان کنیم، تلاش برای رسیدن به آن ها نیز ناممکن خواهد بود. به همین ترتیب، اگر از تعارض های میانفردی و ارتباط صادقانه و دقیق اجتناب کنیم، روابط ما آسیب خواهد دید. هرچند گفتن حقیقت به خود و دیگران ممکن است ترسناک باشد، «جردن پیترسون» بیان می کند که دروغ و انکار حتی ترسناکتر است، چون باعث می شود مشکلات مبهم و تهدیدکننده باقی بمانند و در ذهن فرد فقط بزرگتر و هراسانگیزتر شود. در واقع، بیصداقتی (چه دروغگویی بهعمد و چه ناتوانی در تشخیص انکار) می تواند به یک «زندگی دروغین» تبدیل شود که فرد ارزش های خود را بر اساس آن شکل می دهد—و از بین بردن چنین دروغ بزرگ و پیچیدهای مستلزم میزان بسیار زیادی از تلاش و فداکاری است.
به علاوه، بیصداقتی پیامدهایی بسیار فراتر از سطح فردی دارد. «جردن پیترسون» با تکیه بر دیدگاه های «ویکتور فرانکل»، بازماندهی «آشویتس» و نویسندهی کتاب «انسان در جستجوی معنا»، استدلال می کند که «زندگی فردی فریبکارانه و بیاصالت، پیشدرآمد تمامیتخواهیِ اجتماعی است.» به بیان دیگر، دروغ نهتنها افراد بلکه کل جامعهی را فاسد میکند، زیرا دروغ هایی که مانعی بر سر راه خود نمی بینند، پایه و اساس ایدئولوژی های مرگبار (به عنوان مثال، «نازیسم») هستند. گفتن حقیقت—یا دستکم دوری از دروغ—ممکن است در کوتاهمدت ترسناک و دردناک باشد، اما برای رشد فردی، ایجاد اعتماد با دیگران و حفظ جامعهای سالم ضروری است.
خرد
«جردن پیترسون» خرد را جستوجوی پیوسته برای کسب دانش می داند که بررسی دامنهای گسترده از اطلاعات را شامل می شود. او به عنوان یک روانشناس، کاوش عمیق در تاریخ را برای درک رفتار انسان سودمند در نظر می گیرد. این امر شامل پرداختن به پیشینهی تکاملی و همچنین بررسی این نکته است که انسان ها طی هزاران سال چگونه دربارهی اعمال و معیارهای رفتاری خود اندیشیده و آن را نمادپردازی کردهاند—اغلب از طریق اسطوره ها و دیگر آثار ادبی، رویدادهای تاریخی و حتی علم. به عنوان نمونه، سادگیِ زیستشناختیِ خرچنگ های دریایی می تواند به ما کمک کند رفتارهای پیچیدهتر انسان، بهخصوص نحوهی واکنش ما به چالش ها، را بهتر درک کنیم.
«جردن پیترسون» همچنین در داستان های گوناگون، از اخراج انسان از «باغ عدن» در کتاب «پیدایش» گرفته تا «اسطوره های» مدرن مانند اقتباس های «دیزنی» از افسانه های پریان، معناهای کهنالگویی می یابد. اینگونه از داستان ها، الگوی دیرینهی بلوغ انسان از طریق پذیرفتنِ بارِ خودآگاهی را به تصویر می کشند. درنهایت، او از نمونه های تاریخی، مانند تجربه های «الکساندر سولژنیتسین» در اردوگاه های کار اجباری شوروی، استفاده می کند تا نشان دهد چگونه پذیرش دروغ، حتی در سطح فردی، می تواند به استبداد اجتماعی بینجامد.