«فردریش نیچه» یکی از چهره های تأثیرگذار در فلسفه قرن نوزدهم است. او کتاب «غروب بت ها» را در واکنش به محبوبیت روزافزون خود در سراسر اروپا نوشت. این کتاب مقدمهای است بر ایده های اصلی که «نیچه» در آثار دیگرش با جزئیات بیشتر به آن ها می پردازد. از مهمترین آثار «نیچه» می توان به کتاب «فراسوی نیک و بد» که نقدی بر اخلاق سنتی است، کتاب «تبارشناسی اخلاق» که ایده های مطرح شده در «فراسوی نیک و بد» را گسترش می دهد، و کتاب «چنین گفت زرتشت» که داستانی فلسفی با پرداخت به مفاهیمی همچون «اراده معطوف به قدرت» و «بازگشت ابدی» اشاره کرد.

«نیچه» در کتاب «غروب بت ها» بسیاری از فیلسوفان، از دوران باستان تا عصر مدرن، را مورد توجه قرار می دهد. یکی از فیلسوفان عصر مدرن که «نیچه» از او انتقاد می کند (و منبع الهامی اولیه برای او)، «آرتور شوپنهاور» است. کتاب «جهان همچون اراده و تصور» اثر «شوپنهاور» تأثیری عمیق بر «نیچه» در جوانی گذاشت، اما بدبینی «شوپنهاور» و تأکید او بر «متافیزیک»، درنهایت باعث شد «نیچه»، هنگام شکل دادن به اندیشه های مختص به خودش، از ایده های او فاصله بگیرد. فلسفهی «نیچه»، بهخصوص «نسبیگراییِ» او، بر فیلسوفان فرانسویِ پیرو «ساختگشایی»، «میشل فوکو» و «ژاک دریدا» تأثیر گذاشت.
فروپاشی
«فردریش نیچه» کتاب «غروب بت ها» را طی یک هفته در سال 1888 نوشت. این اثر واکنشی است به افزایش محبوبیت و تأثیرگذاری او، و هدف اصلیاش، ارائهی مقدمهای کوتاه از ایده های بنیادین فلسفه و نقد فرهنگی «نیچه» به مخاطبین است. بیشتر ایده هایی که «نیچه» در کتاب «غروب بت ها» مطرح می کند، در اساس به این باور او بازمی گردد که جامعهی غربی معاصر (و بهخصوص جامعه آلمان) دچار انحطاط، «نیهیلیسم»، و در آستانهی فروپاشی است. اگرچه «نیچه» نهادها و چارچوب های اعتقادی متعددی را مسئول این زوال می داند، بسیاری از نقدهای او به این ایده می پردازد که جامعه بیش از حد درگیر گذشته است؛ به این معنا که جامعه، هنر، فرهنگ و سیاست خود را با هدف بازگشت به دورهای با چارچوبهای اخلاقی و اجتماعیِ (به ظاهر) برتر سامان می دهد.
این دیدگاه استدلال می کند که انسان معاصر در وضعیتی سقوطکرده و گمراه به سر می برد و تنها راه دستیابی انسان به خوشبختی (و بازگشت بشریت به شکوه پیشین)، نگاه به گذشته است. اما «نیچه» چنین دیدگاهی را محکوم می کند و به «مصریگرایی» فیلسوفانی می تازد که از ایده های کهنه، «مومیایی های مفهومی» می سازند. به بیان دیگر، این فیلسوفان به ستایش از گذشته می پردازند و در نتیجه، تغییر و پیشرفت طبیعی—فاصله گرفتن از گذشته—را ویرانگر و بد می دانند.
«نیچه» در کتاب «غروب بت ها» این نگرش را محکوم می کند و این آرمانسازی از گذشته (یا به تعبیر عنوان کتاب، بت ساختن از گذشته) را نوعی «بازگشت به عقب» می داند که گرایشاش به آرمان های کهنه، مانع پیشرفت می شود. در عوض «نیچه» از نوعی «روی آوردن» به سرشت حقیقی سخن می گوید که پیوند حال با گذشته را می گسلد و آن را «با چکش» در هم می شکند؛ به نظر «نیچه»، تنها از طریق کنار گذاشتن ایده های کهنه و ناقص و معطوف کردن نگاه خود به آینده است که تمدن می تواند به آیندهای بهتر دست یابد.
قدرت
یکی دیگر از مفاهیم اصلی در کتاب «غروب بت ها» (و به طور کلی در فلسفه «نیچه») مواجههی فرد با نهادهای قدرت است. «نیچه» همچنین گرایش جامعهی معاصر به ازخودگذشتگی و نوعدوستی را بهجای «شکوفایی خویشتن» محکوم می کند. این تِم با «اراده معطوف به قدرت» ارتباط دارد—مفهومی که در بسیاری از آثار «نیچه» دیده می شود، اگرچه او هیچ وقت تعریفی روشن از آن ارائه نمی دهد و همین امر به تفسیرهای گوناگون (و به گفتهی برخی پژوهشگران، سوءتفسیرهای متفاوت) انجامیده است.
به بیان ساده، ایدهی «اراده معطوف به قدرت» این است که انسان ها دارای میلی درونی به اعمال قدرت یا تسلط بر دیگران هستند. افزون بر این، افراد مختلف «اراده معطوف به قدرت» خود را به شیوه هایی متفاوت اعمال م کنند—برخی نیک و برخی بد («نیچه» دربارهی خودِ «اراده معطوف به قدرت» قضاوتی ندارد و استدلال می کند که این اراده نه اخلاقی است و نه غیراخلاقی). به عنوان نمونه، در حالی که حاکمی مستبد ممکن است «اراده معطوف به قدرت» خود را از راه استبداد اعمال کند، یک دانشمند ممکن است آن را از طریق یافتن درمانی برای یک بیماری مسری به کار گیرد. «نیچه» استدلال می کند که در طول تاریخ تا دنیای کنونی، نهادها (و چارچوب های اعتقادی یا اخلاقی) «اراده معطوف به قدرتِ» فرد را تضعیف کردهاند، و از طریق تحمیل قواعد و هنجارهای اجتماعی که مانع فردیت می شود، افراد استثنایی را از برجستگی و تحقق کاملِ توانمندی های سرنوشتساز خود بازداشتهاند.
با این وجود، «اراده معطوف به قدرت» در نگاه «نیچه» مفهومی پیچیده (و به گفتهی برخی پژوهشگران، سوژهی کجفهمی) است. به عنوان نمونه، «نیچه» استدلال می کند که جامعه می کوشد با سرکوب آزادیِ قدرتمندان و بالا کشیدنِ ضعیفان به برابری دست یابد—و این گرایش درنهایت به مرگ تمدنِ مرسوم خواهد انجامید. شمار قابلتوجهی از پژوهشگران، برداشت هایی را که فلسفهی «نیچه» را پیشدرآمدی بر شکلگیری «فاشیسم» دانستهاند، رد و به نمونه های فراوانی اشاره می کنند که در آن «نیچه» به محکوم کردن «نازیسم» می پردازد.
در عین حال، نمی توان نخبهگرایی و حملات تند «نیچه» به «لیبرالیسمِ» کلاسیک و دموکراسی را در کتاب «غروب بت ها» نادیده گرفت. از این رو، موضع «نیچه» دربارهی آزادی فردی، پیچیده و ناکامل است. اگرچه بیزاری او از نهادهای استثمارگر و زیانبار و ستایشاش از خلاقیت انفرادی ممکن است از برخی جهات با مخاطبین امروزی ارتباط برقرار کند، اما می توان به این نکته نیز اشاره کرد که انتقاد او از مفاهیم برابری و نوعدوستی چگونه ممکن است به تضعیف حقوق بشر و اندیشه های ترقیخواه بینجامد.
واقعیت
یکی از گلایه های اصلی «نیچه» از فیلسوفان (و متخصصین الهیات) در گذشته این است که آن ها مفهوم جهان واقعی را پس زدند و آن را با مفهوم جهان ظاهری جایگزین کردند. «نیچه» استدلال می کند که جامعه تا امروز نیز این منطق معیوب را پذیرفته (و از آن آسیب دیده) است. او در بخشی با عنوان «چگونه جهان واقعی سرانجام به اسطوره تبدیل شد»، با بهکارگیری مجموعهای از قواعد، آنچه را «تاریخ یک خطا» می نامد، خلاصه میکند: مسیری که فیلسوفان باستان از طریق آن، نسبت به جهان «واقعی» (یعنی جهان قابل مشاهده) تردید قائل شدند.
«نیچه» بیان می کند در آغاز، انسان ها در جهان واقعی می زیستند. سپس فیلسوفان (و رهبران دینی) ادعا کردند که جهان واقعی (یا جهان خردمندی، یا جهان پس از مرگ) تنها برای خردمندان (یا در آموزه های مسیحی، برای رستگاران) دستیافتنی است. هنگامی که انسان ها نتوانستند به جهان واقعی دست یابند، این جهان برایشان ناشناخته— و سپس غیرواقعی—شد. وقتی آن ها جهان را غیرواقعی دیدند، جهان برای زندگیشان بیاهمیت شد و دیگر انگیزهای برای دستیابی به آن نداشتند. سرانجام—با بیاهمیت و بیاثر شدن جهان واقعی در زندگی—جهان ظاهری جای جهان واقعی را گرفت.
در این استدلال، جهان ظاهری صرفا نمودی از واقعیت است، و نه خود واقعیت. در جهان ظاهری، نمی توانیم به حواس خود تکیه کنیم تا چیزی حقیقی دربارهی واقعیت به ما بگویند. فیلسوف یونان باستان، «افلاطون» (که «نیچه» در کتاب «غروب بت ها» به شکل مستقیم از او انتقاد می کند)، این ایده را در «نظریه مُثُل» مطرح کرد: شیوهای برای فهم واقعیت که میان قلمرو مُثُل (جهان ظاهری) و قلمرو مادی (جهان واقعی) تمایز قائل می شود. «نیچه» در کتاب «غروب بت ها» انتقاد خود به انکار جهان واقعی توسط فیلسوفان گذشته را به نقدی گستردهتر از فیلسوفانی گسترش می دهد که به مخاطبین آموختند در حواس (یا غرایز) خود تردید کنند، و به این صورت، به نابودی اعتمادبهنفس آن ها و سوق دادن جامعه به سوی «نیهیلیسم» و نومیدی دامن زدند.