اگرچه کتاب «هنر سیر و سفر» عمدتا بر سفرهای قرن بیست و یکمیِ «آلن دوباتن» تمرکز دارد، به سفرهای برخی از چهره های شناخته شده در جهان ادبیات در طول تاریخ نیز می پردازد. به همین خاطر، رابطهی اروپا با دیگر نقاط جهان از قرن شانزدهم تا بیستم، نقشی اساسی را در این کتاب از «دوباتن» ایفا می کند، و برخی از چهره هایی که او از آن ها نام می برد—از جمله نویسندهی فرانسوی، «گوستاو فلوبر»، که برای تجربهی جهان «شرقیِ» اسرارآمیزی که همواره رویایش را در سر داشت، به مصر سفر کرد، و دانشمند آلمانی، «الکساندر فون هومبولت»، که به منظور پژوهش دربارهی گیاهان، جانوران، مردم، جغرافیا و موارد دیگر به آمریکای جنوبی رهسپار شد—نمونه های آشکار این پیوند تاریخی هستند.

همچنین، شاعر بریتانیایی، «ویلیام وُردزوُرث»، و فیلسوف ایرلندی، «ادموند برک»، هر دو به این موضوع علاقهمند بودند که انسان ها چگونه می توانند با گسترش شهرنشینی در اروپا، ارتباط خود را با طبیعت حفظ کنند. در نهایت، نقاش آمریکایی، «ادوارد هاپر»—که «دوباتن» دربارهاش می نویسد—تا حد زیادی تحت تأثیر ظهور گستردهی زیرساخت های حمل و نقل در اوایل قرن بیستم در ایالات متحده قرار گرفته بود.
آشناییزدایی
در کتاب «هنر سیر و سفر»، «آلن دوباتن» با بهرهگیری از تجربه های شخصی خود در سفرهای گوناگون، و همینطور تجربه های هنرمندان، اندیشمندان و سایر چهره های برجسته در طول تاریخ، به کاوش در جذابیت بنیادینِ سفر می پردازد. نُه جستارِ تقریبا درهمتنیدهی کتاب، سفرهای خود او را در کنار سفرها و تأملاتِ مرتبط با سفر متعلق به چهره های مشهورِ ادبی و هنری اروپا قرار می دهد. انگیزهی اصلی سفرهای «دوباتن»—و به باور او، انگیزهی اغلب مسافران—میل به گریز از پدیده های آشنا و تجربهی پدیده های ناآشنا است.
از نظر «دوباتن»، تفاوت میان پدیده های آشنا و ناآشنا، در اساس، تفاوتی در نوع ذهنیت است، و این نکته یعنی سفر می تواند به انسان ها بیاموزد که یگانگی و زیباییِ مکان هایی را که از پیش با آن آشنا هستند، بهتر درک کنند. در حالی که مسافران اغلب با نگاهی تازه به مکان های جدید می نگرند، در خانه انتظار دارند که فقط با پدیده های تکراری و ملالآور روبهرو شوند؛ و البته همین اتفاق هم رقم می خورد و آن ها همان چیزی را می بینند که انتظارش را دارند، چون با دقت و نگاهی تازه به گوشه و کنار محل زندگی خود نمی نگرند.
«دوباتن» به این نتیجه می رسد که «لذتی که از یک سفر می بریم، ممکن است بیش از وابستگی به مقصدی که به آن می رویم، به ذهنیتی بستگی داشته باشد که با آن سفر می کنیم.» ذهنیتِ سفر—که به ظرفیت ما برای دیدن پدیده های نو در جهان و پذیرش تجربه ها، مناظر و فرهنگ های نآشنا وابسته است—می تواند باعث شود انسان ها پدیده های آشنا را مانند پدیده های ناآشنا ببینند و به این صورت، همان هیجانِ رویارویی با تجربه های جدید را از سفر به خانه بازگردانند تا دریچه هایی نو را رو به زندگی خود بگشایند و به شکلی مؤثرتر، در مسیر خوشبختی حرکت کنند.
واقعیت
اگرچه بسیاری از کسانی که سفر می کنند (از جمله خودِ نویسنده) با امیدواری برای تجربهای کاملا مثبت یا دگرگونکننده راهی سفر می شوند، «دوباتن» به این نکته اشاره می کند که در واقعیت، سفر اغلب از برآورده کردن این انتظارات بازمی ماند. فردی که قصد سفر دارد ممکن است تصاویر اینترنتی از سواحلی بکر را تحسین کند یا مقالهای درباره تفاوت های فرهنگیِ جذاب در یک مجلهی گردشگری بخواند، اما در واقعیت چنین تجربه هایی تنها بخشی بسیار ناچیز از تجربهی یک مسافر دور از خانه را تشکیل می دهد.
این نکته اغلب به سرخوردگیِ مسافران می انجامد و به مانعی برای لذت بردن از فواید سفر تبدیل می شود، چون افراد با ناامیدی درمی یابند که ناچارند خودشان (و تمام مشکلاتشان) را نیز با خود به سفر ببرند. با این حال، رویاپردازی دربارهی سفر از نظر «دوباتن» تجربهای ارزشمند است، و او اعتقاد دارد مسافران می توانند با درکِ پیوستگی میان سفرهایشان و زندگی روزمره، و همچنین با در نظر داشتن امکان رویارویی با پدیده های غیرمنتظره (و نه تحققِ کاملِ انتظاراتشان)، بر این سرخوردگی غلبه کنند.
افراد اغلب توقعات زیادی از یک سفر را در ذهن می پرورانند، بخشی به این دلیل که آن را راه گریزی از زندگی روزمره می بینند. «دوباتن» در آغاز کتاب، سفری به «باربادوس» را توصیف می کند و به یاد می آورد که انگیزهاش برای رفتن، «چیزی بیش از دیدنِ عکسی از یک نخل که در نسیمِ گرمسیری به نرمی خم شده بود» نبود. او برای تحققِ یک تصویر ذهنیِ سفر کرد که وعدهی رهایی از زندگی اغلب کسلکنندهاش در لندن را می داد. «دوباتن» می گوید مانند همین تصویر ذهنی خودش، سفرنامه ها نیز اغلب ملالت و دشواری های سفر را نادیده می گیرند: نشستن در قطارها، تحویل گرفتن اتاق های هتل، و کسالت و خستگی در مکان هایی زیبا و چشمنواز. پس از روبهرویی با کسالت و یکنواختیِ جابهجایی ها، اتاق ها و جمعیت ها، مسافران ممکن است به سرعت دلسرد شوند و دلیلِ اصلی و نخست سفرشان را از یاد ببرند.
درنهایت، اگرچه «دوباتن» به این نکته اشاره می کند که بسیاری از مردم به امیدِ گریز از مشکلات و زندگی روزمره به سفر می روند، این واقعیت را نیز مورد توجه قرار می دهد که دامن زدن به این انتظارات می تواند به ناامیدی بینجامد. او در عوض، تصویری واقعبینانهتر از لذت ناشی از سفر را ارائه می کند: شادی و لذتی که در لحظاتِ هممسیر شدن با جهان و رویارویی با تجارب غیرمنتظره از راه می رسد.
خوشبختی
همانطور که عنوان کتاب «هنر سیر و سفر» نشان می دهد، «آلن دوباتن» به شکلی عمیق به رابطهی سفر با هنر—چه ادبی و چه بصری—و نیز به شکل کلی تجربهی زیباشناختی علاقهمند است. هنرمندان و نویسندگان در سراسر کتاب، همسفرانِ «دوباتن» هستند، چون او باور دارد سفرهای آن ها (و سفرهای کاراکترهایی که آفریدهاند) می تواند به گردشگرانِ امروزی بینشی ارزشمند را دربارهی مکان هایی که می بینند و مهمتر از آن، دربارهی چگونگی و چراییِ سفر بدهد.
او نهتنها به فرایندِ سفر در قالب فُرمی از هنر می اندیشد، بلکه همچنین به هنری می پردازد که سفر را به تصویر می کشد و بر آن تأثیر می گذارد. هنر و سفر درنهایت شباهتی ژرف دارند، چون هر دو در اساس بر رابطهی میان ناظرِ ذهنی (شخصی) و جهانِ عینی (غیرشخصی) استوارند، و به همین خاطر، ارزششان به دغدغه های زیباشناختیِ هر فرد وابسته است. «دوباتن» این موضوع را مورد توجه قرار می دهد که تجربه های زیباشناختی—مانند تجربه هایی که هم الهامبخشِ هنر و سفر هستند و هم از آن ناشی می شوند—نقشی اساسی در خوشبختی انسان ایفا می کنند.
«دوباتن» بیان می کند که نهتنها هنر الهامبخشِ سفر است، بلکه خودِ سفر نیز نوعی هنر به حساب می آید، و ابزاری است هم برای شکل دادن به نگاهِ انسان به جهان و هم تفسیر آن. او استدلال می کند که هنر و سفر هر دو آموزنده هستند، چون برخی تصاویر و تجربهها را به مرکز توجه می آورند و برخی دیگر را نیز از میدانِ دید محو می کنند. به عنوان نمونه، نقاشی های «ونگوگ» از «پروونس» در تاریخ هنر اهمیت دارد، چون به مخاطبین فرصت داد این منطقه را از دریچه هایی تازه ببینند. در حقیقت، «دوباتن» پس از آشنایی با «ونگوگ»، با نگاهی کاملا متفاوت به «پروونس» می نگرد، چون می تواند به ویژگی های زیباشناختی که «ونگوگ» بر آن ها تأکید کرده بود، توجه بیشتری داشته باشد.
درنهایت، از نظر «دوباتن»، هم هنر و هم سفر در جستوجوی انسان برای خوشبختی نقش ایفا می کنند، چون دیدگاه های منحصربهفرد و اثرگذاریِ انسان ها در جهان را به تصویر می کشند؛ سفرِ موفقِ یک فرد، شکستِ فردی دیگر است، همانطور که شاهکارِ یک فرد، اثری بیارزش برای دیگری به شمار می آید. سفر و هنر همنشینانِ همیشگی یکدیگر هستند، چون هر دو نقش قضاوت های زیباییشناختی هر فرد در تلاش انسان برای یافتن معنا را بازتاب می دهند—و باعث می شوند سایر افراد نیز به این موضوع بیندیشد.