چه کسی از مارسل پروست می ترسد؟

چه کسی از مارسل پروست می ترسد؟

پروست با کمال گرایی وسواس گونه ای می نوشت و هر چیزی را که از طریق هنر، موسیقی و کتاب در مورد فرهنگ، جامعه و زندگی آموخته بود، به ساختاری پویا از کلمات تبدیل می کرد.

رمان نویسی در پاییز سال 1912، رمان دست نویس خود را برای چاپ به مجله ی «نوول رِوی فرانسز» برد. این متن برای ارزیابی به شخصی واگذار شد که آن را به صورت تصادفی در صفحه ی شصت و دو باز کرد و با نوشته ای رو به رو شد که در نظرش، توصیفی خسته کننده و بیش از حد طولانی درباره ی یک فنجان چای بود. آن متن، با احترام کامل رد شد.

آن رمان نویس، مارسل پروست و آن رمان، «طرف خانه سوان»، اولین جلد از مجموعه ی «در جست و جوی زمان از دست رفته» بود. گفتنی است کسی که رمان پروست جوان را ارزیابی کرد نیز، کسی نبود جز آندره ژید، نویسنده ی مشهور و تأثیرگذار فرانسوی. پروست پس از این اتفاق، رمان خود را به چند خیابان آن طرف تر و به انتشارات  برنارد گراسه برد. سال بعد از این ماجرا، مارسل پروست یکی از شناخته شده ترین نامه های عذرخواهی در تاریخ ادبیات جهان را دریافت کرد؛ آندره ژید برای او نوشت: 

نپذیرفتن کتاب تو، یکی از بزرگترین افسوس های زندگی من باقی مانده است.

مجله ی «نوول رِوی فرانسز» پس از مذاکراتی پیچیده با آقای گراسه، توانست تا اندکی از اشتباه گذشته را جبران کند و دویست نسخه ی فروش نرفته از رمان «طرف خانه سوان» را بخرد. پروست در سال 1919 برنده ی جایزه ی گنکور شد و از همان زمان، این رمان به چیزی تبدیل شد که امروز می شناسیم: کتابی آن قدر شناخته شده که برای صحبت درباره ی آن، حتماً نیاز نیست که کامل آن را خوانده باشید.



آیا ما از آثار کلاسیک انتظار داریم که بد فهمیده شوند؟ آیا درست درک نشدن، متر و معیار ما برای سنجش بزرگی و پیشگام بودن یک اثر است؟ مجله ی «نوول رِوی فرانسز» ده سال بعد از «طرف خانه سوان»، رمان ایرلندی بلندی را دریافت کرد که یکی از برجسته ترین نویسندگان مجله، آن را «گنگ» و «ضعیف به خاطر عدم وجود استعداد» خواند. آن رمان ایرلندی بلند، اثری از جیمز جویس بود.

حتی نوابغ هم ممکن است نسبت به یکدیگر دچار کج فهمی شوند. زمانی که پروست با جویس ملاقات کرد، حرف های زیادی به جز مقایسه ی بیماری هایشان بین آن ها رد و بدل نشد. اگر واقعاً می خواهیم بفهمیم که چگونه کتاب ها، نقاشی ها، سمفونی ها و عمارت ها ساخته می شوند و در طول زمان به بخشی از فرهنگ و زندگی مردم تبدیل می شوند، ابتدا باید به درکی از نقشی که «کج فهمی» در فرهنگ ایفا می کند، برسیم.

آندره ژید، پروست را درست متوجه نشد اما چیزی که گفت، تماماً غلط نبود. پروست در نظر ژید، نویسنده ای بیش از حد حساس بود که خاطرات روزهای خوش قبل از جنگ جهانی اول را زنده می کرد و پرداخت وسواس گونه اش به حافظه و خاطرات، نه تنها از زمان حال دوری می جست بلکه در حقیقت آن را انکار نیز می کرد.

مارسل پروست در سال 1871 در خانواده ای ثروتمند و یهودی از طرف مادر در پاریس به دنیا آمد. او که عاشق هنر و فرهنگ انگلستان بود، جان راسکین را تحسین و آثار او را ترجمه می کرد و عقیده داشت که ژرفای ذهن و اندیشه ی راسکین را درک کرده است. پروست پس از نگارش رمان «ژان سنتوی» که دربردارنده ی بسیاری از تم ها و شخصیت های «در جست و جوی زمان از دست رفته» بود، عزم خود را جزم کرد تا بر روی رمانی کار کند که بیست سال از عمرش را به خود اختصاص داد و در آخرین ساعت های زندگی اش کامل شد. پروست با کمال گرایی وسواس گونه ای می نوشت و هر چیزی را که از طریق هنر، موسیقی و کتاب در مورد فرهنگ، جامعه و زندگی آموخته بود، به ساختاری پویا از کلمات تبدیل می کرد. 

 کتاب «در جست و جوی زمان از دست رفته»، چشم اندازی وسیع با صدها طرح روایی مختلف و در هم آمیخته است. این اثر بزرگ، دنیایی را به تصویر می کشد که هم برای همه ی انسان ها قابل همزادپنداری است و هم از نظر زمانه و موقعیت جغرافیایی، منحصر به فرد است. کاراکترهای پروست، ترکیبی از قوه ی تخیل او و افرادی که می شناخت، بودند. شخصیت ها و مکان های خلق شده توسط این نویسنده، ریشه در واقعیت دارند و همزمان، از آن دوری می جویند؛ حتی راوی او نیز، کتابی که در حال خواندن هستیم را می نویسد تا بفهمد که آیا می تواند کتابی که در حال خواندنش هستیم را بنویسد یا خیر! 

رمان پروست با گذشت زمان رشد یافت به متنی با بیش از سه هزار صفحه درباره ی همه چیز و هیچ چیز تبدیل شد: اثری چندوجهی که مدام از معنا به بی معنایی و از بی معنایی به معنا در گذار است. در دنیای پروست، معنا و بی معنایی، کلماتی متضاد نیستند؛ تنها زمانی که از محدودیت های ذهنی و جسمانی مان رهایی یابیم، استمرار و پیوستگی این دو مفهوم را درک خواهیم کرد. در بخش های ابتدایی کتاب «طرف خانه سوان» و در لحظه ی شهود معروف راوی می خوانیم:

اما زمانی که هیچ چیز از گذشته ای دور باقی نمی ماند، بعد از مرگ آدم ها، پس از نابودی چیزها، تنها، ناتوان اما شکیباتر، عارفانه تر، مقاوم تر، باوفاتر، بو و مزه همچنان برای مدتی طولانی باقی می مانند، مثل ارواحی که به یاد می آورند، انتظار می کشند، امید دارند، روی خرابه های همه ی چیزها، بدون تسلیم شدن در عمارت بزرگ خاطرات باقی می مانند.

ما انسان ها زندگی مان را بر اساس واژگان «گذشته، حال و آینده» بنا می کنیم و برای صحبت کردن و برقراری ارتباط از این سه زمان در فعل ها بهره می بریم. همه ی ما از جایی آمده ایم، در جایی قرار داریم و به جایی خواهیم رفت. ما مجبوریم به خاطر مفهوم پیچیده ی زمان، با ضمیمه کردن مکانی مشخص به آن، مفهومش را درک کنیم. ما می توانیم این سه زمان کلی را به بازی بگیریم و با ترکیب آن ها با یکدیگر، گزینه های بیشتری برای بیان منظورمان خلق کنیم. درست همین مرز میان زمان های مختلف است که ذهن پروست را به خود مشغول می سازد، چرا که داستان زندگی هر شخص، با همین نقاط گذار از زمانی به زمان دیگر معنا و مفهوم پیدا می کند. پروست، رمان نویس مرزها و نقاط گذار است؛ مرز میان درون و بیرون، خویشتن و بیگانه، فرد و اجتماع، و احساس و تفکر.

تفاوت میان ما به عنوان مخاطب و راوی «طرف خانه سوان» که با افتادن تکه کیکی در یک فنجان چای به دنیایی از خاطره و تجربه عزیمت می کند، ارتباطی با غنای احساس و ادراک او و در طرف مقابل، فقر ما در این زمینه ندارد. او، باهوش تر یا حساس تر از ما نیست. این تفاوت به اتفاق بعد از آن و چیزی که پروست به عنوان نویسنده به مخاطب خود می دهد، مربوط می شود: داشتن زبانی برای بیان انواع مختلف افکار و احساسات، یادآوری های درست و غلط و سرشار یا پوچ بودن عواطفی که همه ی ما در تجربه شان با هم شریک هستیم اما اغلب نمی توانیم زبانی برای بیان درست آن ها پیدا کنیم. به واسطه ی همین استفاده ی درست و هنرمندانه از زبان است که فردی بیمار و افسرده همچون پروست که در طول زندگی خود با مشکلات جسمی و روحی متعددی دست و پنجه نرم کرد، می تواند مفاهیمی جهان شمول به مخاطبین خود ارائه کند. همه ی ما، لحظه ی منحصر به فرد فرو رفتن کیک در چای و به عبارت دیگر، «لحظه ی پروستی» خودمان را داریم. حواس ما با زمان معنی پیدا می کنند: مزه، بو، لامسه؛ همه ی این حواس به ما در ارتباط گرفتن با دنیای پیرامون کمک می کنند اما علاوه بر آن، منتظر لحظه ای برای درک حقایق بزرگ هستند.

چیزی که ما اغلب درباره ی «لحظه ی پروستی» و مفهوم زندگی بازیافته فراموش می کنیم این است که این اتفاق تنها یک بار به وقوع خواهد پیوست؛ زیبایی و البته اندوه این لحظه هم در همین نکته نهفته است: راوی تلاش می کند تا با فرو بردن کیک در چای برای بار دوم و سوم، دوباره این احساس انبساط فکر و تمامیت را تجربه کند اما چنین نمی شود. قواعد ذهنی به ما نشان می دهند که خاطرات واقعی، خاطراتی هستند که کنترلی بر رویشان نداریم و برای چیرگی بر زمان، باید صبر کنیم تا خود زمان دوباره بر ما چیره شود که اغلب این اتفاق نمی افتد.

وقتی به این موضوع فکر می کنیم، ناگزیر چنین سوالی در ذهنمان مطرح می شود که چه مقدار از زندگی درونی ما، خفته و شکوفا نشده باقی مانده است؟ چه مقدار از خویشتن واقعی ما، صرفاً به خاطر این که عادت ها و روزمرگی ها ما را به خود مشغول ساخته اند، فرصت ابراز پیدا نخواهد کرد؟ رمان «در جست و جوی زمان از دست رفته» درباره ی از دست دادن و به دست آوردن است و جدای از غنای مفهومی اش، قصه ای تاریک را روایت می کند:

اغلب ما انسان ها تا ابد، فقط تکه ای تقلیل یافته از تمامیت خود را زندگی خواهیم کرد چرا که بخش اعظم خویشتنمان، ناشناخته، درک نشده و مدفون در ناخودآگاه مان باقی خواهد ماند.

سایر نویسندگان برای دریافت الهام، به جاهای عجیب یا سفرهای طولانی می روند، به مواد مخدر و روانگردان روی می آورند یا خود را در لذت های افراطی غرق می کنند؛ اما مارسل پروست برای این کار به ژرفای خویشتن سفر می کند: جهانی ناشناخته که در همه ی ما وجود دارد. کتاب جاودان او که در هفت جلد به انتشار رسید، به اندازه ی کافی طولانی هست تا باعث شود هر مخاطبی، منظور و مفهوم اصلی کتاب را درک کند: شیوه ای که پروست برای از پیش خبر دادن درباره ی حوادث آینده استفاده می کند و یا مخاطب را با هنرمندی تمام به یاد اتفاقی می اندازد که مثلاً در هزار صفحه قبل خوانده، تکنیک و روشی است برای نشان دادن چگونگی تعامل ذهن بشر با زمان.

فراموش کردن و یا نصفه و نیمه به یاد آوردن اتفاقات کتاب، بخشی از تجربه ی خواندن و زندگی در کنار آن است. از این منظر، می توان «در جست و جوی زمان از دست رفته» را رمانی با واقع گرایی منحصر به فرد خود دانست.

این اثر از موضوعی که درباره ی آن می نویسد—زمان—هم به عنوان متن و هم حاشیه استفاده می کند؛ بدین صورت که مخاطب در زمان، با زمان و درباره ی زمان می خواند. همین نکته است که از این رمان، اثری ژرف و روشن گرانه ساخته که قادر است چشم انسان را به حقایقی شگرف باز کند. پروست در نهایت سعی دارد که به مخاطبین خود نشان دهد که برای بازیابی زمان، ابتدا باید این نکته را بپذیریم که آن را از دست داده ایم. به عقیده ی پروست، خود ما انسان ها، ماشین های زمان هستیم اما ماشین هایی که اغلب کنترلی روی خودشان ندارند.
این مقاله را با بخشی زیبا از رمان جاودان مارسل پروست، «در جست و جوی زمان از دست رفته» به پایان می بریم.

 

خاطرات عشق از قانون های عام حافظه، که خود پیرو قانون های عام تر عادت اند، مستثنی نیستند. از آن جا که عادت، همه چیز را سست می کند، آن چه ما را بهتر به یاد کسی می اندازد، درست همانی است که از یاد برده بودیم (چون بی اهمیت بوده است و در نتیجه گذاشته ایم که همه ی نیرویش را حفظ کند). از همین روست که بهترین بخش یاد ما در بیرون از ماست، در نسیمی بارانی، در بوی نای اتاقی یا بوی آتشی تازه افروخته، در هر آن چه که آن بخشی از خویشتن را در آن باز می یابیم که هوش، چون به کارش نمی آمد، نادیده گرفته بود، واپسین گنجینه ی گذشته، بهترین، همانی که وقتی چشمه ی همه ی اشک هایت خشکیده می نماید، باز می تواند تو را بگریاند. بیرون از ما؟ و به بیان بهتر درون ما، اما از چشم مان پنهان، در پرده ی فراموشی ای بیش و کم دیر پاییده. تنها به یاری همین فراموشی است که گهگاه می توانیم آنی را که زمانی بودیم بازیابیم، در برابر چیزها همانی بشویم که در گذشته بودیم، و دوباره رنج بکشیم، چون دیگر نه خودمان، بلکه آن آدم گذشته هاییم، و آن آدم، کسی را دوست می داشت که ما اکنون به او بی اعتناییم.