کتاب عوضی

L'homme que l'on prenait pour un autre
داستان مردی که نمی داند کیست.

  • 20 % تخفیف
    قیمت : 28,000 | 22,400 تومان

  • موجود
  • انتشارات: افق افق
    نویسنده:
مشخصات کتاب عوضی
مترجم :
شابک : 978-6003534490
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 144
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2008
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 17 آذر

معرفی کتاب عوضی اثر ژوئل اگلوف

رمان عوضی کتاب دیگری از ژوئل اگلوف رمان نویس و فیلم نامه نویس و مطرح معاصر فرانسوی است که پس از رمان منگی نوشته شده است. داستان مردی که نمی داند کیست.

رمان عوضی داستان مردی است که همیشه با دیگران اشتباه گرفته می شود، در حالی که خود نیز از شناسایی هویت واقعی اش عاجز است. رمان با شرحی که راوی از این موقعیتش می دهد، شروع می شود و همین موقعیت بسط و گسترش داده می شود. راوی با دیگران عوضی گرفته می شود و این که دیگران در برخورد اول چشم در چشم او می دوزند و فکر می کنند که او را یاد بیاورند و در نهایت نیز بجای کسی دیگر او را به یاد می آورند. راوی نیز تلاش می کند تا به یادش بیاید که طرف مقابل را آیا می شناسد یا این که باز هم یک اشتباه رخ داده است.

در این رمان نیز ژوئل اگلوف به آدم های حاشیه یی جامعه فرانسه می پردازد. ژوئل اگلوف را وام دار کافکا می دانند و در این رمان نیز می توان این نوشتن در فضاهای کافکایی را ردیابی کرد. مشخصه مهم رمان نویسی ژوئل اگلوف در خلق شخصیت های منحصربفرد است که آن ها با توجه به موقعیت های خاص قرار گرفته در آن بتدریج در ذهن خواننده شکل می گیرند.

کتاب عوضی

ژوئل اگلوف
ژوئل اگلوف، زاده ی سال 1970، نویسنده و فیلمنامه نویس فرانسوی است.اگلوف پس از کالج، مشغول تحصیل در رشته ی تاریخ در استراسبورگ شد و بعد از آن، به دانشکده ی سینمای پاریس رفت. او در آن جا چندین فیلمنامه نوشت و دستیار کارگردانی را نیز تجربه کرد. اگلوف اکنون تمام وقت خود را به داستان نویسی اختصاص داده است.
قسمت هایی از کتاب عوضی (لذت متن)
یک شب، توی خواب، در خانه ام را زدند. در واقع، اول این طور خیال کردم، قبل از آنکه برام روشن و آشکار شود که واقعا در خانه ام را می زنند، اما به طرزی عجیب، جوری که در آن واحد مصرانه و بسیار آهسته بود، انگار با تردید در خانه ام را می زدند. سرم را از روی بالش بلند کردم. جم نخوردم. الان دیگر صدایی نبود. دوباره سرم را گذاشتم روی بالش بلند کردم. جم نخوردم. الان دیگر صدایی نبود. دوباره سرم را گذاشتم روی بالش و گوش تیز کردم، غیر از آن شیر آبی که سال هاست چکه می کند، فقط سکوت بود.

فکر کردم عجب آدم مضحکی ام من، چون خوب که فکر می کردی بعید بود در آن ساعت کسی در خانه ام را بزند. کسی را سراغ نداشتم که حتی وسط روز هم موقع گذاشتن از محله ام بیاید سری به من بزند. پس به یقین کسی را هم سراغ نداشتم که وسط شب اتفاقی گذرش به محله من بیفتد و یک هو به سرش بزند به دیدنم بیاید. و حتی ... حتی اگر کسی همچو قصدی داشت، گیریم آشنایی دور، یکی که فراموشش کرده ام، آن هم از سر مستی، احتمالا توجیه دیگری برای این کار وجود ندارد ـ، قبل از رسیدن به پادری من، باید از در ساختمان وارد شود، بعد بسیار محتاطانه از جلوی اتاق سرایدار بگذرد که خواب خودش و سگش خیلی سبک است، آن هم تلولو خوران و خس خس کنان مثل یک مست. خیلی بعید است. تازه بعدش، با آن حالش، باید تا طبقه ای که من درش ساکنم بالا بیاید، آن قدر طولانی که می تواند یک روز طول بکشد، تازه اگر بتواند چهاردست و پا شش طبقه بالا بیاید و به پاگرد من برسد، باید یادش بیاید یا حدس بزند که در خانه من کدام یک از آن چهار در است، و همه این جان کندن ها فقط برای اینکه سلامی به من بدهد به این امید که لیوانی بهش بدهم. مگر می تواند سرپا بماند اصلا.

اگر آدم ترجیح می دهد از دعوا اجتناب کند - مورد من همین بود- بهتر است به تحریکات عکس العمل نشان ندهد و غرورش را کنار بگذارد. چون آن ها از این رو بنا گذاشته بودند به هل دادن من که وادارم کنند عکس العمل نشان بدهم و همین فرصتی رویایی در اختیارشان می گذاشت که خودشان را رها کنند و تا دلشان می خواست کتکم بزنند. من توی تله شان نمی افتادم. لابد خیلی خوشحال می شدند خونسردی ام را از دست بدهم، از کوره در بروم و طی حرکتی نسنجیده با یکی شان درگیر بشوم، یا حتی فقط بهشان بی احترامی بکنم.