کتاب آخرین انار دنیا

The Last Pomegranate In The World

مشخصات کتاب آخرین انار دنیا
مترجم :
شابک : 978-9643808778
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 392
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2002
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 12
زودترین زمان ارسال : 10 بهمن

برنده جایزه بهترین رمان از جشنواره گلاویژ

معرفی کتاب آخرین انار دنیا اثر بختیار علی

آخرین انار دنیا، رمانی کردی است که توسط بختیار علی تألیف شده است ، رمان نویس کرد که آثار او در واقع شاهکارهای معاصر کرد است. این رمان همانطور که بسیاری از نویسندگان و منتقدان کردی بر آن ادعا می کنند ، اثر ادبی متفاوتی است که در آن تصاویر شفافی از شرایط معاصر بشر مانند جنگ ، یتیم خانه ، زندگی طبقات مختلف اجتماعی و دشمن شناسی و همچنین بحران هویت انسان معاصر که گرفتار ایدئولوژی است وجود دارد.

این کتاب مانند داستان های پریان ، با جنبه های هزار و یک شبی شروع می شود ، اما به تدریج سخت تر و زمخت تر می شود تا بتواند محتوای جنگ کردستان را در خود بگنجاند.و مرز بین این دو جنبه چنان قابل انعطاف است که بعضی اوقات مخاطب را گیج می کند.فلش بک و فلش فوروارد های متوالی و نیز اینکه سه شخصیت با نام های یکسان در داستان وجود داردهم می تواند مخاطب را گیج و حیرت زده کند و هم بر جذابیت روایت بیفزاید.

با خواندن این رمان مخاطب می تواند دقیقا بفهمد که جای شخصیت دیگری بودن چه حسی دارد، اینکه حس کردن عشق چگونه است ، اینکه ایثار و فداکاری چگونه اتفاق می افتد و اینکه ما چه مخلوقات پیچیده ای هستیم. و افزون بر این ها اینکه چگونه انار( نماد عشق) و نماد های دیگری را که نویسنده در کتاب قرار داده است را گرامی بداریم.

کتاب آخرین انار دنیا

بختیار علی
"بختیارعلی" رمان نویس، شاعر و نظریه پرداز اندیشمند کرد عراقی است. او در سال 1960 در شهر سلیمانيه ی کردستان عراق چشم به جهان گشود و در همانجا تحصیلات مقدماتی و متوسطه را به پایان رساند وسپس در دانشگاه های شهرهای " سلیمانیه " و " هولیر "(اربیل) به تحصیل در رشته زمین شناسی پرداخت تا اینکه در تظاهرات دانشگاه سلیمانیه درسال ۱۹۸۳ مجروح شد. بدین ترتیب بود که دانشگاه را رها کرد وتمام وقت خود را صرف آفرینش ادبی کرد. در همان سال بود که قصیده ی " سرزمین " که قدیمی ترین قصیده از مجموعه قصیده های او می با...
قسمت هایی از کتاب آخرین انار دنیا (لذت متن)
او بدون آن که غرق شود مانند آن که روی قایق نامرئی کوچکی نشسته باشد، روی آب می ماند، چهار زانو روی سیلاب می نشیند و با لبخند به دنیا نگاه می کند، سیلاب، ماشین، خرده ریز، صندلی و انسان های غرق شده را از این طرف و آن طرف محمد دل شیشه می غلتاند، و او به آن ها نگاه می کند، سیلاب پر می شود از اشیای عتیقه شهر، از لاستیک ماشین ها، مجموعه کتاب هایی که هرگز خوانده نشده اند، سینی و سفره های رنگین و حاضر و آماده از وسایل خانه، زن های مغروق با چادرهای سیاهشان و مردانی مرده که هنوز دستشان را روی پول هایشان گذاشته اند تا خیس نشود. آب محمد دل شیشه را همراه آن چیزها می برد.

از دنیا به خشم آمده بودم، از آسمان، از جهان، از هر کس دور و نزدیک که روی این سیاره در امور زندگی دخالت داشت. از هرکس که روی زمین خودش را نماینده ملکوت می دانست، هرکس که سریاس ها را به آن مصیبت ها دچار کرده بود. اما نمی دانستم خشم خودم را متوجه چه کسی کنم. سرم را زیر آب شیر دستشویی گرفتم. سعی کردم خودم را آرام کنم. دیدن آن همه زخم بر تن یک انسان هرکسی را وادار می کرد در بی گناهی خود تردید کند. دیدن آن سالن و راهرو ها و بخش هایی پر از انسان های زخمی، به اندازه ای دردناک بود که تمام موجودات جهان احساس گناه کنند.

احساس کردم آن چه نمی گذارد نجات پیدا کنم جستجوی من برای آزادی است... انسان در دو وضعیت نیازمند هیچ نگهبانی نیست، وقتی آزادی در بیرون از خودش بی معنا می شود و آن دم که در زندان احساس آزادی می کند.

«خدایا باید به کدام سو بروم؟... این سردرگمی و نابینایی من نشانه ی شلختگی این جهان نیست؟... نشانه ی آن نیست که این جهان هم ظلماتی مثل آن بیابان است؟»