کتاب گنج سلیمان

King Solomon's Mines
کد کتاب : 15740
مترجم :
شابک : 978-6002531001
قطع : جیبی
تعداد صفحه : 272
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1885
نوع جلد : زرکوب
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 19 مرداد

معرفی کتاب گنج سلیمان اثر اچ رایدر هگرد

کتاب "گنج سلیمان" (1885) رمانی محبوب است که توسط نویسنده داستان های ماجراجویی دوره ویکتوریا و افسانه پرداز، اچ رایدر هگر نوشته شده است.اچ. رایدر هگرد در ۲۲ ژوئن ۱۸۵۶ به دنیا آمد. وی بنیانگذار سبک ادبی «جهان گمشده» است. داستان های هگرد که در دوره ویکتوریایی رخ می دهند، با اقبال عمومی روبه رو شدند. وی در سال ۱۸۷۵ در ۱۹ سالگی روانه آفریقای جنوبی شد و در خدمت سر هنری بولور کار کرد. در بازگشتش به انگلستان در سال ۱۸۸۲ همه وقتش را صرف نگارش کرد. هگرد در ۱۴ مه ۱۹۲۵ در سن ۶۸ سالگی درگذشت. کتاب "گنح سلیمان " به شدت تحت تأثیر تجربیات زندگی هگرد در مستعمرات آفریقا بود. «آلن کواترمین» قهرمان این داستان بعدها قهرمان یک مجموعه کتاب شد که ۱۵ عنوان از آن به چاپ رسید. داستان کسانی است که در قرن 19 و در سودای یافتن گنج راهی قاره آفریقا می شدند. آن ها افسانه ای را شنیده بودند که می گفت حضرت سلیمان، گنج الماسش را جایی در شمال کوه های سلیمان پنهان کرده است .موضوع داستان ،تلاش گروهی از ماجراجویان به رهبری آلن کواترمین در یک منطقه غیر قابل کشف آفریقا است ،که با هدف یافتن برادر مفقود شده یکی از مهمان ها جستجو می کنند. این کتاب به عنوان اولین رمان ماجراجویی داستانی انگلیسی تنظیم شده در آفریقا قابل توجه است و ریشه ی ژانر ادبی" جهان گمشده "محسوب می شود.

کتاب گنج سلیمان

اچ رایدر هگرد
اچ. رایدر هگرد (H. Rider Haggard؛ ۲۲ ژوئن ۱۸۵۶ – ۱۴ مه ۱۹۲۵) یک نویسنده، پدیدآور، و رمان‌نویس اهل بریتانیا بود. وی نویسنده رمان‌های ماجراجویانه بود.اچ. رایدر هگرد در ۲۲ ژوئن ۱۸۵۶ به دنیا آمد. وی بنیانگذار سبک ادبی «جهان گمشده» است. داستان‌های هگرد که در دوره ویکتوریایی رخ می‌دهند، با اقبال عمومی روبه رو شدند. وی در سال ۱۸۷۵ در ۱۹ سالگی روانه آفریقای جنوبی شد و در خدمت سر هنری بولور کار کرد. در بازگشتش به انگلستان در سال ۱۸۸۲ همه وقتش را صرف نگارش کرد. هاگ...
قسمت هایی از کتاب گنج سلیمان (لذت متن)
از زمانی که افسانۀ گنج های سلیمان را شنیده ام، ده سالی می گذرد. آن موقع من در قسمت شمالی کشور در جایی دور افتاده به اسم سیتاندا کرال بودم؛ جایی در کنارۀ بیابان که انگار حتی خدا هم فراموشش کرده بود. روزی یک مرد پرتغالی به آن جا رسید. او قدبلند و لاغر بود، سبیل بزرگ خاکستری داشت و خودش را خوزه سیلوسترا معرفی کرد. روز بعد، وقتی می خواست از آن جا برود، گفت: «خداحافظ، سینیور. وقتی دوباره همدیگر را ببینیم، من ثروتمندترین آدم دنیا شده ام.» من خندیدم و او زد به قلب بیابان و به سمت غرب رفت. با خودم گفتم لابد دیوانه است؛ اصلا خودش می داند دنبال چه می گردد؟ این گذشت تا یک هفته بعد، وقتی جلو چادرم کنار آتش نشسته بودم، صدایی از بیابان آمد که می گفت: «آب... تو را به خدا به من آب بدهید.» صدای خوزه سیلوسترا بود. بعد زیر نور مهتاب یک سایه دیدم که چهار دست وپا روی یک تپه که تنها سی، چهل متر از من فاصله داشت می خزید. بعد با زحمت بلند می شد، تلوتلو می خورد، می افتاد و دوباره می خزید. من دویدم به طرف او و کمکش کردم تا روی پای خودش بایستد. شده بود پوست و استخوان. خودش بود. در نور مهتاب قیافه اش خوفناک بود. گوشتی در صورتش نمانده بود و به همین خاطر چشم های بزرگ و سیاهش از صورتش زده بود بیرون. توی بغلم بلندش کردم و بردم روی یک پتو کنار آتش گذاشتم زمین. تقریبا به اندازۀ یک بچه وزن داشت. بطری آب را آوردم. به زانوهایم تکیه اش دادم و جرعه جرعه بهش آب دادم. یکهو بطری را پس زد و شروع کرد به حرف زدن.