کتاب بانوی پستچی

The Postmistress

مشخصات کتاب بانوی پستچی
مترجم : سحر جراحی
شابک : 978-6008211778
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 376
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2010
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 6 بهمن

برنده ی جایزه ی Boeke سال ۲۰۱۰

معرفی کتاب بانوی پستچی اثر سارا بلیک

کتاب بانوی پستچی اثر سارا بلیک، داستانی از جنگ جهانی دوم را روایت می کند؛ داستان زندگی سه زن که با پیدا شدن یک نامه به هم گره می خورند؛ آیریس رئیس اداره ی پست شهر و اما همسر دکتر شهر و فرانکی بارد خبرنگار جنگی.

رمان بانوی پستچی (The Postmistress) سعی کرده تا دو دنیای متفاوت را به یکدیگر پیوند بدهد. نخست دنیای زیستی در اروپای درگیر جنگ جهانی و دیگری امریکای به دور از جنگ که کیلومترها دورتر از منطقه جنگی قرارداد، اما درگیر خشونت های جنگ است.

این رمان در زمانی قصه خود را تعریف می کند که در آمریکا همه چیز بر وفق مراد است و مردم خوشحال و بی خیال به زندگی عادی خود ادامه می دهند. درحالی که در اروپا، از شروع جنگ جهانی دوم دو سال می گذرد و زندگی میلیون ها نفر تحت تاثیر جنگ خانمان سوز و اقدامات غیرانسانی نازی ها ویران می شود. در این میان فرانکی بارد، از اولین زنان خبرنگار جنگ، سعی دارد اوضاع اروپا را برای مردم امریکا تشریح کند. او با دستگاه ضبط صوتش شجاعانه به سرتاسر اروپا سفر می کند تا صدای آوارگان را به گوش مردم امریکا برساند. در این میان نامه ای که اتفاقی در میان بمباران های لندن به دست فرانکی می افتد او را وارد ماجرای زندگی دو زن دیگر در داستان می کند.

سارا بلیک نویسنده آمریکایی در بانوی پستچی در عین حال که پشت پرده جنگ جهانی دوم را به خواننده نشان می دهد، داستان آدم هایی را بازگو می کند که هر کدام به طریقی متفاوت از جنگ ضربه خورده اند. مطالعه این کتاب برای همه کسانی که به موضوع جنگ جهانی دوم علاقه دارند، می تواند سودمند باشد.

کتاب بانوی پستچی

قسمت هایی از کتاب بانوی پستچی (لذت متن)
ولی وقتی انتهای خیابان پیچیدیم توی خیابان خودمان، دود غلیظ به سمت آسمان آبی بالا می رفت. پسرک دست مرا رها کرد و جلو جلو دوید. بمب، شکاف زاویه دار بزرگی جلوی بلوک ما ایجاد کرده بود؛ تمام سقف ها را بریده بود، ولی ورودی خانه ها دست نخورده باقی مانده بود؛ حتی پنجره های طبقات اول انتهای بلوک سالم بودند. قلبم داشت مثل چکش می زد. دنبال پسرک رفتم و با دیدن قیافه بمب خورده آپارتمان ماتم برد. پنجره ها خرد شده بودند و می توانستم راحت تا انتهای آپارتمان و جایی را که قبلا آشپزخانه مان بود، ببینم. نگاه خیره ام را به بالا و بعد به پایی دوختم، به امید این که هم خانه ایم، هریت مندلسون را، ببینم. ولی هیچ اثری از او نبود.

دیروز غروب، دوباره متوجه شدم که در کنار پیاده رو روی شکمم دراز کشیده ام. لحظه ی بعد از اصابت یک بمب بود. هیچ چیز در نزدیکی من خراب نشده بود، ولی صدای انفجار کرکننده بود و همیشه مرحله ی بعدی، سه یا چهار ثانیه ای است که بدن تان به قدری میلرزد که نمی توانید سرپا بایستید. بعد از مدت کوتاهی، خودم را روی زمین فشار دادم و به زور بلند شدم، اول روی زانو ها و بعد روی پاها.

اگر چیزی وجود داشت که فرانکی به آن افتخار کند، آن این بود که همیشه او اولین نفری بود که حقیقت را می گفت. خودش را خیلی نترس، شجاع و ماجراجو می دانست. در تمام زندگی خودش را اولین نفر در مسابقه قرار داده بود؛ ولی این بار تمام راه را به اینجا آمده بود، به در خانه ی دکتر رفته بود، دهانش را باز کرده بود و هیچ نگفته بود. تقریبا خنده اش گرفت. تمسخر تمام مدت همراهش بوده است. تمام مدتی که در حال ضبط صداها بود و به صورت مردمی نگاه می کرد که نگران سرانجام شان بود، سرانجام آن ها، خود او بود. پایان داستان آن زن کوچک که آنجا کنار در ایستاده بود، او بود. نقش فرانکی قیچی بود، در حالی که فکر کرده بود سوزنی برای اتصال است.