کتاب ابزار فانی - شهر استخوان ها 1

City of Bones

مشخصات کتاب ابزار فانی - شهر استخوان ها 1
مترجم :
شابک : 978-6002912114
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 316
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2007
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 3 بهمن

City of Bones 2

مشخصات کتاب ابزار فانی - شهر استخوان ها 2
مترجم :
شابک : 978-6002912817
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 280
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2007
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 3 بهمن

معرفی کتاب ابزار فانی - شهر استخوان ها 1 اثر کاساندرا کلر

رمان تخیلی هیجانی حاضر دربارۀ دختر پانزده ساله ای به نام کلاری فری است که در کلوپ پاندمونیوم در نیویورک با صحنه ی قتلی عجیب مواجه می شود؛ پس از این ماجرا و ناپدید شدن مادرش و جان سالم به در بردن از هیولایی بدقواره، با گروه محرمانه ای از جنگجویان که به آنها شکارچیان سایه می گویند، آشنا می شود؛ شکارچیانی که قسم خورده اند تمام شیاطین را از دنیای انسان ها بیرون برانند و به دنیای خودشان برگردانند!

در کتاب دوم زندگی دختر نوجوانی به نام کلاری پس از مشاهده ی قتلی عجیب دگرگون می شود. جنگجویانی از دنیای شکارچی های سایه که مسئولیت برگرداندن شیاطین به جهان خود را برعهده دارند، در این فاجعه نقش قاتل را ایفا می کنند. بعد از پی بردن کلاری به تعلق مادرش به این گروه، او نیز به عنوان یک نفیلیم به آن ها می پیوندد. کلاری به همراه گروه شکارچی ها به دنبال جام فانی که سبب اسارت مادرش به دست ولنتاین شده است، می گردد.

کتاب ابزار فانی - شهر استخوان ها 1


ویژگی های کتاب ابزار فانی - شهر استخوان ها 1

برنده ی جایزه ی Lincoln سال 2010

کاساندرا کلر
جودث روملت (Judith Rumelt؛ متولد ۲۷ ژوئیهٔ ۱۹۷۳) که بیشتر با نام ادبی‌اش کاساندرا کلر (انگلیسی: Cassandra Clare) شناخته می‌شود یک نویسنده اهل ایالات متحده آمریکا است که داستان‌هایش را در سبک تخیلی نوجوانان و جوانان می‌نویسد. مشهورترین اثر او مجموعهٔ «عوامل فانی» است که از زمان عرضه به عناوین پرفروش تبدیل شد و هم‌اکنون برای نخستین بار به زبان پارسی در حال ترجمه می‌باشد.
قسمت هایی از کتاب ابزار فانی - شهر استخوان ها 1 (لذت متن)
گفت می خواد منو بخوره. «اما نخورد. تو کشتیش.» جیس گره را تمام کرد و عقب نشست. کلاری متوجه شد که درد پشت گردنش از بین رفته و باعث آرامشش شد. بلند شد و نشست. «پلیس اینجاست.» صدایش مثل غورغور قورباغه از گلویش درآمد. «ما باید…» ـ اونا هیچ کاری نمی تونن بکنن. احتمالا یکی صدای جیغت رو شنیده و به پلیس گزارش داده. شرط می بندم پلیس واقعی نیستن. شیطان ها راه های خودشون رو برای پاک کردن رد پاشون دارن. کلاری که بغض راه گلویش را بسته بود، گفت: «مادرم!» کلمه را به زور بیرون فرستاد. «سم غارتگر همین الان توی رگ هات جریان داره. اگر با من نیای تا یه ساعت دیگه می میری.» بلند شد و دستش را دراز کرد. کلاری دستش را گرفت و با کمک او بلند شد. «بریم.» دنیا دور سرش چرخید. جیس دست او را برد پشت شانه اش و او را ثابت نگه داشت. بوی خاک و خون و فلز می داد. «می تونی راه بری؟» «آره فکر کنم.» از میان بوته هایی که پر از شکوفه بودند، نگاه کرد. می توانست پلیس هایی را ببیند که به آن سمت می آمدند. یکی از آنها، زن لاغر و بلوندی بود که چراغ قوه در دست داشت. آن را که بالا گرفت، کلاری دید که دستش گوشت ندارد؛ دستی اسکلتی که استخوانش در نوک انگشتانش تیز شده بود.

ایزابل با چنگ و دندان به حالت نشسته درآمد. موهای خونی اش را عقب زد و سر جیس داد زد. کلاری اسم خودش را در فریاد ایزابل شنید و جیس را دید که پلک زد، انگار سیلی خورده و از خواب بیدار شده باشد و به سمت او چرخید. شروع کرد به دویدن. شیطان دیگر آن قدر نزدیک شده بود که کلاری می توانست زخم های سیاه روی پوستش را ببیند، می توانست ببیند که چیزهایی توی آن می لولیدند. دستش را برد سمت کلاری…