چشمانش خاکسترم میکرد، درست مثل هجده سال پیش که جرئت کرده بودم بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم ترکش کنم. شاید دلیل جروبحثهای همیشگیمان درواقع همین بود، در یک نوستالژی ساده برای خشممان، در دورهای که شوالیهها خوب بودند و اژدها بد، عشق نجیبانه بود و هر ضربهای که زده میشد با دلیلی والا توجیه میشد.
پیهتای ویتالیانی در شش ماه آخر سال 1951، در تاریخی نامعلوم به ساکرا منتقل شد. ساکرا بهدلیل انزوا و تعداد کم بازدیدکنندگانش در آن دوره انتخاب شد؛ پدر وینچنزو با خودش فکر میکند چهقدر اوضاع تغییر کرده است. مجسمه در جعبهای سه لایه، یک ساختار خارجی فلزی و دو پوشش چوبی، بستهبندی شد. علیرغم رسوایی و شاید هم بهخاطر خودش که اثر هنری گرانبهایی بود، یکی از معدود مجسمههای باقیمانده از میمو ویتالیانی که از توانایی تا حدودی ماوراءطبیعی خود هنرمند برای دردسر آفرینی جان سالم به در برده بود.
به جرات میتونم بگم که یکی از بهترین کتابهایی بود که توی چند وقت اخیر خوندم... البته بعد از اینکه این کتاب رو به یکی از آشنایان معرفی کردم و اون باهاش ارتباط نگرفت، فهمیدم که کتاب همه پسندی نیست... خیلی سخته که بدون لو دادن (اسپویل) از این کتاب بنویسیم... پس اگه خیلی حساس هستید، ادامه این ریویو رو نخونید... داستان یه پسر ایتالیایی به اسم میمو که با یه نقص جسمی به دنیا میاد، اما استعداد فوق العاده ای در مجسمه سازی داره... داستان پر از اوج و فرود و پر از احساسات قوی... یه جاهایی پر از غم، که میبینی این همه استعداد و هنر داره هدر میره... و البته یه جاهایی با شادی... داستان اورسولا که رویابافی رو به میمو یاد میده و بعد که خود اورسولا از رویاهاش دست میکشه... داستان حسرت هایی که تا آخر عمر باهات میمونن... و پایان درخشان و عجیب و غمگین کتاب... چیزی نیست که به این زودیا یادتون بره
چرا بین صفحات کتابهای ناشرها اختلاف هست یکی ۴۸۰ صفحه یکی ۳۸۰ صفحه؟
سلام. وقت به خیر اختلاف تعداد صفحات ناشران به دلیل تفاوت نوع و اندازه فونت و فرم صفحهآرایی است.
کسی میدونه کدوم ترجمه بهتره؟
ترجمه نرگس کریمی روانتر و خوشخوانتر میباشد نسبت به مترجم دیگر آسوله مرادی.
سلام. من ترجمه آسوله مرادی رو خوندم, خوب بود.