1. خانه
  2. /
  3. کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم

کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم

3 از 3 رأی

کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم

State, Power, Socialism
٪10
660000
594000
معرفی کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم
کتاب «دولت قدرت سوسیالیسم» اثر نیکوس پولانتزاس، نظریه‌پرداز برجسته‌ی مارکسیست یونانی‌تبار، یکی از متون کلیدی در اندیشه‌ی سیاسی چپ معاصر است. این اثر نخستین‌بار در ۱۹۷۸ منتشر شد. کتاب واپسین اثر نظری عمده‌ی پولانتزاس پیش از مرگ اوست. این کتاب در تاریخ نظریه‌ی مارکسیستی جایگاهی محوری دارد، زیرا کوششی است برای بازتعریف ماهیت دولت سرمایه‌داری و ترسیم امکانی برای سوسیالیسم دموکراتیک، در برابر دو سنت متعارض: دولت‌گرایی اقتدارگرا و خیال‌پردازی‌های ضد‌دولتی. پولانتزاس در این اثر می‌کوشد از برداشت‌های ساده‌انگارانه‌ی مارکسیستی درباره‌ی دولت فاصله بگیرد؛ آن دیدگاه‌هایی که دولت را صرفا ابزار طبقه‌ی حاکم، یا بازتاب مستقیم ساختار اقتصادی می‌دانستند. او با الهام از آلتوسر و گرامشی، دولت را به‌مثابه یک رابطه‌ی اجتماعی متراکم تعریف می‌کند: شکلی مادی که در آن نیروهای طبقاتی، ائتلاف‌ها، و تضادها به صورت نهادی درهم‌تنیده می‌شوند. دولت برای او نه ماشین فرمانبردار، بلکه عرصه‌ای است از مبارزه‌ی طبقاتی سازمان‌یافته، دارای نوعی خودمختاری نسبی که در عین حال درون میدان نیروهای سرمایه‌داری شکل گرفته است. در دل این تحلیل، پولانتزاس پدیده‌ای را توصیف می‌کند که آن را «دولت خودکامه» (État autoritaire) می‌نامد: شکلی از دولت که در واکنش به بحران سرمایه‌داری رفاه در دهه‌ی ۱۹۷۰ پدید می‌آید، جایی که اقتدار سیاسی متمرکز می‌شود و نهادهای دموکراتیک به‌تدریج تضعیف. او این فرایند را نشانه‌ی گرایش ساختاری سرمایه‌داری متأخر می‌داند: تمرکز قدرت در دستگاه اداری و تضعیف نمایندگی سیاسی، در عین حفظ ظاهر دموکراتیک. همین تحلیل سبب شده است که اثر او در قرن بیست‌ویکم نیز زنده بماند، به‌ویژه در بحث‌های مربوط به اقتدارگرایی نئولیبرال، ادغام اتحادیه‌ی اروپا و بحران‌های دموکراسی نمایندگی. در برابر این روند، پولانتزاس راهی متفاوت از مارکسیسم کلاسیک پیشنهاد می‌کند: او از سوسیالیسم دموکراتیک دفاع می‌کند، نوعی دگرگونی درونی دولت از طریق بازآرایی روابط قدرت و مشارکت توده‌ای. در این طرح، هدف نه نابودی ناگهانی دولت بلکه بازسازی آن به‌مثابه ابزار خودگردانی جمعی است؛ فرآیندی که آزادی‌های سیاسی را حفظ می‌کند و از بازتولید اقتدارگرایی در پوشش انقلاب جلوگیری می‌کند. این برداشت، در زمان خود بدیع بود و حتی بر اندیشه‌های متفکرانی چون ارنستو لاکلائو و شانتال موف تأثیر گذاشت. از نظر سبکی، کتاب به‌دلیل نثر فشرده و اصطلاحات نظری سنگین، مطالعه‌ای دشوار به شمار می‌رود، اما دقت تحلیلی و انسجام مفهومی آن، آن را به متنی مرجع بدل کرده است. پولانتزاس در پی آن است که نشان دهد چگونه قدرت، طبقه و ایدئولوژی در دولت رسوب می‌کنند، و چرا فهم سیاست مدرن بدون درک سازوکارهای نهادی ممکن نیست. منتقدان البته گاه استدلال کرده‌اند که مدل «تراکم نیروهای طبقاتی» در تحلیل او ممکن است عاملیت و فرهنگ را کم‌اهمیت جلوه دهد، اما حتی منتقدان نیز به غنای نظری این اثر اذعان دارند.
در نهایت، «دولت قدرت سوسیالیسم» سندی است از مرحله‌ای که چپ اروپایی میان واقع‌گرایی نهادی و آرمان‌گرایی انقلابی در نوسان بود. پولانتزاس در این اثر می‌کوشد میان ضرورت ساختار و امکان کنش جمعی آشتی برقرار کند، و به‌همین دلیل همچنان برای پژوهشگران سیاست رادیکال، جامعه‌شناسی دولت و فلسفه‌ی سیاسی اثری حیاتی به‌شمار می‌آید-کتابی سخت‌خوان اما ژرف، تحلیلی و بی‌نهایت روشنگر درباره‌ی قدرت در عصر مدرن.
درباره ن‍ی‍ک‍وس پ‍ولان‍ت‍زاس
درباره ن‍ی‍ک‍وس پ‍ولان‍ت‍زاس

نیکوس پولانزاس، جامعه‌شناس سیاسی و فیلسوف مارکسیست یونانی فرانسوی بود. در دهه ۱۹۷۰، پولانزاس به همراه لویی آلتوسر، به عنوان یک مارکسیست ساختارگرای برجسته شناخته می‌شد؛ در حالی که در ابتدا لنینیست بود، در نهایت به طرفدار «مسیر دموکراتیک به سوی سوسیالیسم» تبدیل شد.

نظر کاربران در مورد "کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم"
2 نظر تا این لحظه ثبت شده است

پولانزاس در این کتاب تلاش می‌کند نظریه‌ای از دولت سرمایه‌داری ارائه دهد که هم از دیدگاه ابزار گرایانه (دولت به‌عنوان ابزار مستقیم طبقه حاکم) و هم از دیدگاه ساختارگرایانه صرف فاصله بگیرد. مفهوم کلیدی او «خودمختاری نسبی دولت» است. این کتاب الهام‌بخش مکتب «مارکسیسم ساختارگرا» و نظریه‌پردازانی مانند باب جسوپ بوده است. هرچند برخی مفاهیم آن امروز به‌روزرسانی شده، اما همچنان متنی کلیدی برای تحلیل دولت از منظر رادیکال محسوب می‌شود.

1404/11/08 | توسطمحمد فتح الهی
2
| |
پاسخ ها

آقای فتح الهی گرامی، در واکنش به برداشتی که از کتاب مذکور ارائه دادید، چند نکته جدی و بنیادین مطرح است که نشان می‌دهد این نگاه همانند شما تا چه حد از فهم کارکرد واقعی قدرت و پیوندهای انسانی دور است. در ادامه، این نقد را در چند محور با شما در میان می‌گذارم: ۱. خطای انگاره‌یِ "دولت" به مثابه موجودیتی یکپارچه: شما و متن مورد نظرتان، «دولت» را مانند یک نهاد یکپارچه و خودآگاه در نظر می‌گیرید که می‌تواند عاملیت داشته باشد. این یک پندار نادرست است. دولت یک موجودیت زنده یا یک مغز متفکر نیست؛ بلکه انبوهی از افراد است که هر کدام انگیزه‌ها، خواسته‌ها و منافع خُردِ خود را دنبال می‌کنند. سخن گفتن از "خودمختاری دولت" به معنای نادیده گرفتن این واقعیت است که آنچه در عمل رخ می‌دهد، نه یک "اراده‌ی حکومتی مستقل"، بلکه برآیند درهم‌تنیده و اغلب آشفته‌ی کشمکش‌های افراد درون دستگاه اداری است. انگاره‌یِ "دولتِ خودمختار" شما، نوعی "پرستش دولت" است. این پندار، دولت را موجودی برتر از افراد تلقی می‌کند و با نادیده گرفتن اراده‌ی فردی و محدودیت دانش متمرکز، راه را برای استبداد نو هموار می‌سازد. ۲. توخالی بودن مفهوم "خودمختاری نسبی": این مفهوم که به عنوان دستاورد اصلی مطرح می‌کنید، در واقع هیچ‌گونه توضیح علّی (یا هیچ تبیینِ چرایی) ارائه نمی‌دهد. اینکه بگوییم دولت نه کاملاً مطیع یک طبقه است و نه کاملاً مستقل، فقط توصیف وضعیت است، نه کشف دلیل. شما با این واژه‌پردازی، از پاسخ دادن به پرسش‌های اصلی طفره می‌روید: کدام سازوکارهای نهادی باعث می‌شود دولت در لحظاتی خاص، به نفع گروهی خاص یا بر ضد گروهی دیگر عمل کند؟ تا زمانی که نتوانید این رفتارهای قدرت را به کنش‌های فردی و محدودیت‌های عملی تصمیم‌گیران گره بزنید، این مفهوم تنها یک پوشش کلامی برای پنهان کردن ناتوانی تحلیل در درک سازوکار واقعی قدرت است.

1405/03/02|توسطکورش
0
|

۳. نادیده گرفتنِ محدودیت‌هایِ دانایی و محاسبه: نقد جدی‌تر به این‌گونه تحلیل‌ها، بی‌توجهی مطلق به مسئله‌ی "دانش" و "محاسبه" است. شما دولت را چنان توانمند تصور می‌کنید که گویی می‌تواند "ساختارها" را مدیریت کند. در حالی که هرگونه دخالت متمرکز، به‌دلیل ناتوانی در گردآوری دانش پراکنده و محلی افراد، به شکست و آشفتگی می‌انجامد. وقتی از "دولت سرمایه‌داری" سخن می‌گویید، گویی راهی برای مدیریت عقلانی جامعه از بالا وجود دارد؛ در حالی که چنین کاری بدون وجود سازوکارهای خودجوش دادوستد، ناممکن است. این‌گونه نظریه‌پردازی‌ها، بیش از آنکه تحلیل واقعیت باشد، توهم "مهندسیِ جامعه" است. ۴. تحلیل قدرت به مثابه یک ساختار انتزاعی: شما بر "ساختار" تکیه می‌کنید و عاملیت انسانی را در سایه‌ی آن گم می‌کنید. قدرت، پیش از آنکه در ساختارها نهفته باشد، در اراده و کنش تک‌تک افراد جای دارد. وقتی قدرت را به یک "رابطه‌ی ساختاری" تقلیل می‌دهید، عملاً مسئولیت و توانایی فردی را برای دگرگون‌سازی وضعیت نادیده می‌گیرید و به جای آن، به دنبال نسخه‌های کلان برای جابه‌جایی قدرت می‌گردید؛ کاری که در نهایت تنها به تقویت تمرکز قدرت منجر می‌شود، نه به آزادی یا بهروزی افراد. سخن پایانی: تحلیلی که شما از این اثر ارائه دادید، برآمده از پیش‌فرض‌های ذهنی نادرستی است که دولت را عاملی برتر می‌بیند. این نگاه به جای کنکاش در پیچیدگی تعاملات فردی و محدودیت‌های ذاتی هرگونه مدیریت متمرکز، در بند واژه‌های انتزاعی باقی مانده است. برای فهم "قدرت"، باید از این انتزاع ساختارگرایانه فاصله گرفت و به جای آن، به چرایی کنش‌های فردی و پیامدهای ناخواسته و آشوب‌ناک دخالت‌های متمرکز در نظم خودجوش جامعه نگریست. آنچه شما "متن کلیدی" می‌خوانید، تنها توصیفی است که در سطح ظاهرِ قدرت باقی می‌ماند و از درک بنیادین آن ناتوان است. پیروز باشید

1405/03/02|توسطکورش
0
|

شاهکاره بجای این چرت و پرتای مهدی تدینی این کتاب را بخوانید ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

1404/08/18 | توسطa.23
4
| |
پاسخ ها

والا مهدی تدینی که از خودش کتاب نداره و بیشتر ترجمه کرده. مشخصه که یک ورق در کل عمرتون کتاب نخوندید. یقین دارم. حتی این کتابم نخوندید.

1404/12/16|توسطابراهیم
5
|