در شب عروسی آنا، مادری میان نور و سایه ایستاده است. لباس سفید عروس که ای کاش قرمز بود، مهمانانی در آستانه ورود، و قلبی که به خاطر خاطراتی که هنوز نفس میکشند، به تپش افتاده است. او به گذشته بازمی گردد، به عشقی که هنوز جان دارد، به آرزوهایی که شاید هنوز زندهاند، به هویتی که با جدایی و بازگشت شکل گرفته است. عروسی آنا صرفا داستانی از یک آغاز نیست، بلکه از آشتی درونی، از بازخوانی خاطرهها و از پرسشهایی است که هر مادری میتواند در سکوت شب از خود بپرسد: چه چیزی را به دخترش منتقل میکند؟
و چه بخشهایی از خودش را پشت پرده نگه میدارد؟ خواننده به عروسی آنا دعوت میشود، به سفری شاعرانه در مرز بین گذشته و آینده، و به کشف رازهای درونی که میان همهمه و شور و شادی دیگران آشکار میشوند.