کتاب شمشیر سرنوشت

Sword of Destiny

مشخصات کتاب شمشیر سرنوشت
مترجم :
شابک : 978-600-182-302-2
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 535
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1992
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 25 مهر

کتاب دوم از مجموعه حماسه ی ویچر

معرفی کتاب شمشیر سرنوشت اثر آندره ساپکوفسکی

کتاب شمشیر سرنوشت، مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته ی آندره ساپکوفسکی است که نخستین بار در سال 1992 انتشار یافت. گرالت، یک ویچر است؛ مردی که قدرت های جادویی اش، همراه با تمرین های زیاد و اکسیری اسرارآمیز، او را به مبارزی بی نظیر و قاتلی بی رحم تبدیل کرده است. با این حال، او فقط یک قاتل معمولی نیست: هدف های گرالت، هیولاهای گوناگون و موجودات پلیدی هستند که به سرزمین انسان ها یورش برده و بیگناهان را مورد حمله قرار داده اند. کتاب شمشیر سرنوشت، مجموعه ای از داستان های کوتاه است که ادامه ی ماجراجویی های روایت شده در مجموعه ی موفق «آخرین آرزو» را به مخاطبین ارائه می کند. به گرالت بپیوندید و او را در نبردهایش با هیولاها، شیاطین و ناعدالتی ها همراهی کنید.

کتاب شمشیر سرنوشت

آندره ساپکوفسکی
آندری ساپکوفسکی ( زادهٔ ۲۱ ژوئن ۱۹۴۸) نویسنده اهل لهستان است. ژانر خیال پردازی سبک مورد علاقهٔ وی است و مجموعه کتاب های فانتزی-حماسی وی با نام ویچر که بر پایهٔ همین سبک است، از شهرت بسزایی برخوردار است. این مجموعه تاکنون به ۲۰ زبان دنیا ترجمه گردیده است.ساپکوفسکی دانش آموخته اقتصاد از کالج لودو است. تا پیش از روی آوردن به نوشتن کتاب، به عنوان نمایندهٔ ارشد فروش یک شرکت تجاری مشغول به کار گردید. وی کار ادبی خود را در ابتدا به عنوان مترجم و به ویژه آثار علمی-تخیلی آغاز نمود. او می گوید که اولین...
نکوداشت های کتاب شمشیر سرنوشت
This is the sort of series fantasy fans will cherish.
از آن دسته از مجموعه های فانتزی که طرفداران عاشقش خواهند شد.
Barnes & Noble

An enjoyable book full of stories both melancholy and comic.
کتابی لذت بخش، سرشار از داستان هایی که هم مالیخولیایی هستند و هم طنزآمیز.
The Wertzone

Genuinely moving.
به واقع تکان دهنده.
Nerds of a Feather

قسمت هایی از کتاب شمشیر سرنوشت (لذت متن)
غریبه موهای قهوه ای مجعد و پرپشتی داشت، زیر کت کتان گشادش نیم تنه ای به رنگ قهوه ای تیره پوشیده بود، همراه با چکمه های بلند مخصوص سواری. مسلح نبود. او با لبخندی تهدیدآمیز تکرار کرد: «از اسب دور شو. اینجا چی داریم؟ یه اسب و خورجینش که متعلق به کس دیگه ای هستن؛ اما شما با طمع بهش چشم دوختین و می خواین بهش دستبرد بزنید. این کار شرافتمندانه ایه؟» آبله رو آرام دستش را داخل پالتوی خود فرو برد و به قصاب نگاهی انداخت.

قصاب رو به جمعیت دست تکان داد، با اشاره ی او، دو جوان قوی هیکل با موهای کوتاه خارج شدند. هر دو چماق های سنگینی به دست داشتند، مثل آن هایی که برای بیهوش کردن حیوانات در کشتارگاه استفاده می شوند. مرد آبله رو در حالی که دستش را داخل پالتو نگه داشته بود، گفت: «تو کی هستی که به ما بگی چی شرافتمندانه است و چی نیست؟»

اهالی شهر که در میان خرابه ها و آوار دور هم جمع شده بودند، حفره ی سیاهی که ورودی تونل بود را در سکوت تماشا می کردند. مرد چاقی که روپوش زرد پوشیده بود، روی پاهایش جا به جا شد، گلویش را صاف کرد و کلاه چروکش را از سر برداشت. او در حالی که عرق را از روی ابروهای کم پشتش کنار می زد، گفت: «باید یه کم بیشتر صبر کنیم.»