کتاب میهمان دراکولا

Dracula's Guest

مشخصات کتاب میهمان دراکولا
مترجم :
شابک : 978-6002965448
قطع : پالتویی
تعداد صفحه : 236
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1914
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 24 فروردین

معرفی کتاب میهمان دراکولا اثر برام استوکر

مجموعه ای از داستانهای کوتاه برام استوکر پس از در گذشت او جمع آوری و به صورت یک کتاب منتشر شد.داستان های این کتاب در میان کارهای برام استوکر که اغلب در ژانر وحشتند،بیش از سایر کارهایش به این ژانر پایند است و به عبارتی مجموعه ای از ترسناک ترین داستان های این نویسنده ایرلندی است.

کتاب میهمان دراکولا

برام استوکر
برام استوکر، زاده ی ۱۸۴۷ و درگذشته ی ۱۹۱۲، نویسنده ی ایرلندی و خالق رمان دراکولا است. برام استوکر را یکی از نویسندگان کلاسیک سبک وحشت می شمارند.برام استوکر، فرزند سوم خانواده ای هفت فرزندی بود. تا هفت سالگی تقریبا همه مطمئن بودند که به دلیل بیماری در سنین کودکی، هرگز قادر به راه رفتن روی پاهای خودش نخواهد بود. این بیماری و نیاز او به کمک دیگران در زندگی، تجربه ای عمیق بر افکار او گذاشت که بعدها در آثار ادبی او مشاهده شد. «خواب ابدی» و «رستاخیز مردگان»، که مفاهیم اساسی و کلیدی داستان جاودانه ی...
قسمت هایی از کتاب میهمان دراکولا (لذت متن)
در حالی که مشغول صحبت بودیم، صدایی شنیدیم که چیزی بین زوزه کشیدن و پارس کردن بود. صدا از دوردست بود، ولی باعث شد اسب ها به شدت ناآرامی کنند و یوهان کلی وقت صرف کرد تا آنها را آرام کند. در حالی که رنگش پریده بود، گفت: «این صدا شبیه به صدای گرگ بود ولی الآن گرگی در این منطقه وجود ندارد.» من پرسیدم: «جدّی؟ آیا از زمانی که گرگ ها نزدیک شهر بودند خیلی نگذشته؟» پاسخ داد: «خیلی زیاد. در بهار و تابستان بودند، ولی با آمدن زمستان، مدت زیادی نماندند.» در حالی که اسب ها را نوازش می کرد و سعی داشت آنها را آرام کند، ابرهای سیاه به سرعت آسمان را پر کردند. نور خورشید ناپدید شد و گویی باد سردی هم به آهستگی وزید و از کنارمان عبور کرد. فقط یک وزش کوتاه بود و بیشتر به اخطار می ماند تا به وزش واقعی باد، زیرا خورشید دوباره از زیر ابر بیرون آمد و به درخشش خود ادامه داد. یوهان دستش را بالای چشمانش گرفت و به افق نگاه کرد و گفت: «طوفان برف است، خیلی زود می آید.» بعد دوباره به ساعتش نگاه کرد و بی درنگ بر خود مسلط شد زیرا اسب ها هنوز با ناراحتی سم بر زمین می کوبیدند بعد هم به کابینش برگشت، چنان که گویی وقت ادامه سفرمان فرا رسیده باشد. من لجبازی ام گل کرد و فورا به کالسکه برنگشتم. به آن پایین اشاره کردم و گفتم: «راجع به آنجا که این جاده به آن می رود برایم بگو.» دوباره صلیبی روی سینه اش کشید و وردی زیر لب خواند و گفت: «آنجا نامقدس است.» پرسیدم: «چی نامقدس است؟» «آن روستا.» «یعنی یک روستا آنجا هست؟» «نه، نه. صدها سال است که کسی آنجا زندگی نمی کند.» کنجکاوتر شدم و پرسیدم: «امّا تو که گفتی یک روستا آنجا هست.»