از دیرباز، شیاطین خونخوار در شب پرسه میزدند و با شکار انسانها تا مرز انقراض، بازماندگانی اندک به جا گذاشته بودند که در هر سو پراکنده و برای نجات خود به قدرتهای جادویی فراموششده وابسته بودند. سپس دو قهرمان ظهور کردند؛ مردانی که چون برادر به یکدیگر نزدیک بودند اما خیانتی تلخ بینشان جدایی افکند. آرلن بیلز به مرد محروز شهرت یافت؛ مردی که حرزهای خالکوبی شده بر سر تا پایش او را قادر میساخت پنجه در پنجه با شیاطین بجنگد و از میدان جنگ پیروزمندانه درآید. جاردیر مجهز به اسلحههای محروز جادویی، خود را همان منجی موعودی مینامید که برای اتحاد انسانها و رهبری آنها برای پیروزی در شراک کا جنگ آخر در برابر شیاطین- قیام کرده بود.
اما آرلن و جاردیر در تلاش برای کشاندن جنگ به قلمروی شیاطین جریانی به راه انداختند که ممکن بود پایان دنیا را رقم بزند و هرآنچه که عزیز میداشتند را به نابودی بکشاند. اکنون سیل شیاطین بر سطح جاری گشته و جنگ گریزناپذیر است. در این پیکار بشریت را امیدی به پیروزی نیست مگر آنکه آرلن و جاردیر با یاری رنا موفق شوند شاهزادهی اسیر شیاطین را مطیع ارادهی خود کنند و آن جانور مکار را وادار سازند تا مسیر راهیابی به لانه، قلمروی مادر شیاطین و زادگاه ارتش بینهایتش را بر آنان فاش کند.