کتاب فیل در تاریکی

Elephant in the Dark
کد کتاب : 19118
شابک : 978-9643639068
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 180
سال انتشار شمسی : 1399
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 14 مهر

معرفی کتاب فیل در تاریکی اثر قاسم هاشمی نژاد

فیل در تاریکی نوشته ی قاسم هاشمی نژاد یکی از مهمترین آثار پلیسی در ادبیات فارسی است که سال 1358 برای نخستین بار به صورت کتاب به چاپ رسید. داستان مقابله ی جلال امین با باندی تبهکار در تهران آن دوره و تلاش او برای گرفتن انتقام خون برادرش حسین که توسط آنها به قتل رسیده است.جلال امین شخصیت اصلی داستان، گاراژداری قدیمی است که برادرش حسین در آلمان تحصیل می کند. حسین در بازگشت برای جلال یک اتومبیل بنز آخرین مدل می آورد. شبکه ای تبهکار بدون اطلاع حسین در ماشینش هروئین جاسازی کرده اند و پس از ورود اتومبیل به ایران به دنبال آن هستند. حسین به دست تبهکاران به قتل می رسد و جلال برای گرفتن انتقام او، به مقابله با آنها می پردازد. فیل در تاریکی رمانی نوآر به حساب می آید و تحت تاثیر رمان های پلیسی آمریکایی قرار دارد. فضای شهر فضایی ترسناک و نمور با خیابان هایی نم گرفته است و مثل همه ی رمان های نوار به جای تاکید بر ماجراهای جنایی بر حالات درونی و انگیزه های روانی شخصیت ها تاکید می کند. نثر اثر زیبایی و جذابیت خاصی برخوردار است و دلیل آن استفاه ی نویسنده از لهجه ای مختلف زبان فارسی است مانند لهجه های ارمنی، شیرازی و تهرانی. نام کتاب از یکی از حکایت های کتاب مثنوی معنوی مولانا گرفته شده است.

کتاب فیل در تاریکی

قاسم هاشمی نژاد
قاسم هاشمی نژاد (زادهٔ ۱۳۱۹ در آمل – درگذشتهٔ ۱۳ فروردین ۱۳۹۵ در تهران) نویسنده، روزنامه نگار، مصحح و مترجم ایرانی بود. او در دههٔ ۱۳۴۰ در روزنامهٔ آیندگان نقد ادبی می نوشت و در سال ۱۳۵۸ یکی از بهترین رمان های پلیسی ایران را با نام فیل در تاریکی نوشت که مشهورترین اثر وی نیز به شمار می رود.مادربزرگ وی خیرالنساء هاشمی نژاد زنی بود روستایی از شهر آمل استان مازندران که قاسم هاشمی نژاد زندگی وی را در پوششی رازآمیز در داستان «خیرالنساء (۱۲۷۰–۱۳۶۷): یک سرگذشت» خود نوشته است.وی از دراویش ...
قسمت هایی از کتاب فیل در تاریکی (لذت متن)
جلال امین وقتی حساب کرد دید همه چیز باید صبح همان روزی شروع شده باشد که ماشین او را دم خانه اش در باغ صبا خالی کرده بودند. ساعت هفت صبح بود، روز اول چار-چار، و بیرون سرما بیداد می کرد و نمور بود. چونکه آسمان ابر بود، دم باریدن، و یک هفته بود همه منتظر بودند و نمی بارید. جلال امین کلید در قفل پیکان پنجاه و یک سورمه ای ش انداخت دید در قفل نبود. فکر کرد شاید از حواس پرت در را دیشب نبسته رفته بود. دقت کرد دید بادشکن سمت چپ را میله انداخته بودند لولاش را شکسته بودند. بادشکن هرز بود.

حالا تمامی آن دایرهٔ خوشایند صورت در کاسهٔ دو دستش بود و پنجه های گنده اش در موهای پرپشت زن خوشی حس ابریشم زنده را درک می کرد و چشم های زن در درخشش تازه شان که از قعر جان می آمد، کنار دو دستش بود و شست ها از روی شقیقه ها تپندگی دل شیفته را می شنید و می دید چشم ها از طلب پنهان موج داشت و به شرم و شور از شهد وعده دهندهٔ تن می گفت.

این مسجد را همیشه دوست می داشت. نقلی و نجیب و مأنوس بود. مثل خانهٔ خود آدم. خانهٔ خدا به این مهربانی و رأفت سراغ نداشت. آن درخت ها، آن حوض کوچک پرآب که در جنبش ماهیهای آن وضو می گرفتی. آن بالاخانه ها، آن کفترهای دستاموز. آن صحن تسلی بخش، آن محراب کوچک متواضع که ملکوت در آنجا لانه داشت. دلش از شور لرزید.